نوشین شادفام
前往频道在 Telegram
روز نوشتههای من @Shadfam حرف یا گفتنی داشتید👆 لینک ناشناس من https://t.me/BoldChat_Bot?start=sec-iejijaefji
显示更多未指定国家未指定类别
315
订阅者
无数据24 小时
-27 天
-930 天
帖子存档
315
و خودش مگر نگفت
اقرا؟
مگر این حرف قید زمان و مکان و تبعیض دارد؟
معاویه:
قوی تر از شمشیر علی سراغ داری؟
عمر عاص:
بله جهل مردم، جهل مردم امان از ذهن های کور، سنت ها و هنجار های ناشی شده از جهل.
آخ که این کشور برای آبادی چقدر دور تبعید شده.
درد یعنی اینکه چقدر دچار افراط و تفریط هستیم...
و دیگر هیچ!
315
ایتو خبرا ره که میخانم کم میمانه زاره ترق شوم🤣
هرچند به ما چی.. خو ولی به شمام هم تبریک که هم وطن ما پس بخت شد😁
315
اصلا بری پشک نام بچگانه اصلا نمیایه مثلا چه معنی میته که نام پشک شان ره قادر و خدابخش میمانن😂
از ناز صدا بزنید ملیکیم، پرنسسم، شادختم... قادر و خداد و صلاح الدین هم از ناز صدا زدن استه شما ره خدا😁
315
به نظرم باید نام شه میگذاشتن اسکندر مقدونی یا یعقوب لیث صفاری بیشر بریش میامد از صلاح الدین کده نه؟
315
میگه بخاطر که صلاح و مصلحت، دزدی ، دینداری و بی دینی پشک های دیگه دست اش است ما از ناز صلاح دین میگیم بریش🤣
315
عزیز من! غم نرفت ، یکبار با قلمی بازگشت و کتاب شد؛
باری دگر، بومی شد و نقاشان را فرا خواند.
باری، در سکوتِ نت ها آواز شد. در خستگیِ ورزشکار و مشتهایش، انگیزه شد و گاه بر صحنه تاخت و در نقشآفرینیِ بازیگران جان گرفت.
او استادِ تغییر چهره است اره عزیز جان.
315
دوستی نوشته:«میدانم شرایط تان در افغانستان سخت است، ولی عادت میکنی.»
اما من از همین میترسم!
از روزی که سختی، ظلم و بیعدالتی آنقدر تکرار شوند که دیگر درد نداشته باشند.
عادی شدن یعنی آنقدر با شرایط نکبتبارت سازگار شوی که رفتهرفته باور کنی سهمت از زندگی همین بوده و بس. لیاقتهایت را فراموش کرده و در نهایت میبینی به جای شکستنِ میلههای قفس، از پرواز کردن دست کشیدهای.
بنابراین من کسی نیستم که عادت کند، به هیچوجه.
315
*کتاب چهرهی غمگین من*
(اثری بی نظیر و ستودنی از هاینریش بل، نویسنده آلمانی)
راوی مرد جوانی است که تازه از زندان آزاد شده است و اکنون در ساحل بندری متروک سرگرم تماشای کاکایی هاست.
ناگهان دستی از پشت روی شانه اش قرارمی گیرد
- با من بیایید!
صاحب صدا پاسبانی است با قیافه جدی، به گاو وحشی می ماند که سالهاست جز قانون نشخوار نکرده است.!
جوان می پرسد:
- دلیل بازداشت من چیست؟
پاسبان خیلی کوتاه جواب می دهد:
- *«قیافه غمگین شما»*، *طبق قانون شما موظفید که احساس خوشبختی کنید.!!*
پاسبان مرد جوان را به پاسگاه می برد و بازجویی آغاز می شود. او را تا حد مرگ کتک می زنند و بعد *به جرم داشتن قیافه غمگین* به ده سال زندان محکوم اش می کنند. همچنانکه پیش از آن *به دلیل داشتن چهره ای بشاش* به پنج سال زندان محکوم شده بود.!!
داستانی گزنده بر ضد یک رژیم تمامیت خواه و توتالیتر، رژیمی که بی شرمانه در تمام شئونات زندگی شهروندان و در روابط خصوصی افراد جامعه دخالت می کند.
پاسبان نماد چنین رژیم هایی است.
پاسبانی که کاری ندارد آیا قوانین درست هستند یا نه. بلکه وظیفه او تنها اجرای بی چون و چرای قوانین است. مامور است و معذور!
دراین داستان همه شهروندان باید قانون را مو به مو اجرا کنند.
هر کس مخالف باشد خوک خیانتکار نامیده می شود و بی درنگ سروکارش با قانون می افتد.!
اگر سری ازمیان سرها بلند کند باید آن را سرکوب کرد.
منتقد جایی درچنین نظام هایی ندارد.
همه باید بترسند،
چون زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد.!!
*هاینریش بل* می پرسد: در چنین جامعه ای که انسان را زمانی به دلیل چهره غمگین و زمانی دیگر به علت بشاش بودن محکوم می کنند *تکلیف شهروند بیچاره چیست؟*
و خود پاسخی دردناک می دهد:
«باید کوشید که اصلاً چهره ای نداشت»!!
این است که در نظام های تمامیت خواه *افراد همیشه با دروغ و ریا و با ماسک زدن بر چهره، مبتلای چندشخصیتی می شوند. چند چهره اند و بی صفت!*
هیچ وقت نمی توان آنها را متمایز و متفاوت دید. چون *رمه سازی و ترویج گله منشی*، یکی از اصول بنیادین چنین سیستم هایی است.
می توان بسی بیش از اینها از هاینریش بل آموخت. می توان یاد گرفت که چگونه در جامعه بی صفت و چندچهره که همه نقاب زده اند ازخود مراقبت کرد.
به قول *میشل فوکو*، می توان *حمایت از خود را جایگزین حفاظت از خود کرد.*
اصالت انسانی را پاس داشت و هرزه نرفت.
می توان از *برشت* هم یاد کرد. نمایشنامه گالیله را در سال هزار و نهصد و سی و هشت به پایان رساند.
در این اثر ماندگار پرسشی را پیش می کشد:
*مسئولیت طبقه روشنفکر در روزگاری که ستم حکم می راند چیست؟؟*
پاسخ برشت این است:
*حقیقت را اشاعه دادن.*
اما در دورانی که ترس بر همه جا مستولی است از چه راهی می توان حقیقت را اشاعه داد؟
برشت جواب می دهد:
«از هر راهی که میسر باشد. حتی از طریق غیر قانونی!!
وفاداری به خویشتن، حمایت از خود، پایبندی به حقیقت، حفظ صدای خود به شیوه آلبرکامو.!!
دلیل فلاکت و بیچارگی مردمان این است که به آرامی به ظالم عادت کرده و تن میدهند
به نوعی مرگ تدریجی!
315
راستی یادم رفت یک چیز دیگری را به شما بگویم این طرف وآن طرف پریدن آن گنجشک که چوچه اش از دیوار آویزان شده بود. مرا به یاد آن زن همسایه مان می اندازد که دوسال پیش وقتی دخترش را مولوی طالب به زور با خودش برد..پایین و بالای کوچه میدوید و به سر و صورت اش میزد و می گفت: از برای خدا یک نفر بیاید و به داد ما برسد. دخترم ره ای بی دینا میبرند. ولی هیچ کس حتی از خانه هایشان نیز بور نشد و آن روز آن طالب با عسکر هایش دختر او را با خود برد
بعد ها مردم بین خودشان میگفتن که آن مولوی از آن دختر خوشش آمده بود و او را با خود بورده و بعد چند وقتی یک لک افغانی به مادرش داده بوده... نمیدانم. ولی من چند روز پیش آن دختر را با همان مولوی طالب دیدم که از موتر پیاده شد سه تا بچه قد و نیم قد نیز همرایشان بود. نمیدانم زندگی اش چطور هست ولی میدانم برای یک دختر 17 ساله داشتن سه تا بچه، یک شوهری که چهار برابر سنش باشد زیاد هم تعریفی نیست جدا از مسایل دیگر... و ما نیز هرگز همسایه های خوبی برایش نبودیم.
315
در حویلی مان به جز ما، یک تا پشک و دوتا گنجشک با بچه هایشان نیز زندگی میکنند.یکی از گنجشک ها سر دروازه حویلی خانه دارد و دیگرش در یک شینگ بام. امروز صبح وقتی میخاستم بروم بیرون، صدای چیوع چیوع بچه آن گنجشک که در شینگ بام خانه دارد را شنیدم و دیدم که چوچه اش با یک تار باریک سیاه از بالا به پایین آویزان شده و نزدیک است بیوفتد. مادرش هم این طرف و آن طرف میدوید وصدا های از خودش در می آورد. منم بلافاصله دویدم به پشت بام،و خودم را خم کردم و به یک زحمتی دستم را به گنجشک رساندم و تاری که با آن اویزان شده بود را بریدم.. به احتمال زیاد اگر از آن بالا میافتاد پایین، پاهایش میشکست یاهم میمیرد و یا...ولی گرفتمش و آوردم خانه. شیربرنج که از دیشب اضافه کرده بود را هم برایش دادم دو یا سه دانه برنج زیاد نخورد و به شدتت میلرزد. دوباره بوردمیش بیرون و هرکاری کردم نتوانستم دوباره سرجایش بگذارم و اگر هم در لبه خانه اش میگذاشتم دوباره میفتاد پایین. برای همین نیز بوردم و خانه آن گنجشک سر دروازه گذاشتم خود گنجشک نبود. ولی امیدوارم وقتم آمد پناه بدهد به آن چوچه گنجشک که در خانه اش گذاشتم. امیدوارم آوارگی و لرزش و ترسی که امروز داشت را ببنید و به پناه بدهد. و امیدوارم دوباره برای بچه گنجشک مان هرگز این اتفاق امروز تکرار نشود و همیشه در بلندای زندگی اش در حال پرواز باشد.
315
یکی از دوستانم از فاریاب به تنهایی آمده بامیان. ازش میپرسم چطوری این کار کردی و به تنهایی تا به اینجا آمدی؟ می گوید نپرس زینو جان من از فاریاب تا اینجا در هر پوسته و ایستادگاهی که میرسیدیم خودم را به مریضی میزدم و به نفر کناری ام میگفتم بگو این مریض است و نمیتواند حرف بزند... و چیزی که دعا و سوره های قرآنی یاد داشتم فکر میکنم تمامشان در این راه خلاص شد و امکان ندارد با آن دعا ها دیگر از پس کارهای دیگه ام بر بیایم... نیمه جان شدیم تا اینجه آمدیم مره تیر ازی رقم چکر آمدن😃
خدا مره عافیت بخیر بگردانه با ای رقم دوست ها😅
315
دارم به این فکر میکنم که نوزده سالگیم چندماه بعد تمام می شود و من دیگر هیچ گاه به این عمر بر نمی گردم. به روز ها سخت،به شرایط دشوار، به کارهای که این روز ها برای دوام آوردن میکنیم و نمیکنیم، فکر نمی کنم. به این فکر میکنم که اگر زندگی، جامعه، فامیل و آدم ها میگذاشتن که فقط زندگی خودم را کنم حالا در کجا بودم؟
شاید هم اگر به دل من میبود حالا مثل قبل ها در یکی از کلپ های مشهور ورزشی بوکسم را ادامه میدادم و در کنارش سال سوم دانشگاهم را میرفتم و برای خودم کار میکردم و شب ها در خانه که فقط و فقط مال خودم بود میرفتم تا نیمه های شب کتاب های مورد علاقه ام را میخواندم و صبح ها وقتی از خواب بیدار میشوم به گل گیاه های که خودم کاشته بودم آب میدادم و دوباره به کارهای روزانه ام رسیدگی میکردم. یا هم شاید آن کافه رویایی ام را در اینجا در وسط شهر بودا میساختم. راستش میخاستم کافه ام جای خاصی میبود لطافت، اصالت و آرامش خاصی میداشت میز و چوکی های چوبی، قهوه ارگانیک، بابونه تازه، دارچین و هل و چای.. میخاستم همه این ها فضا را به حدی امن کند که همه عاشقان شهر را مجذوب خودش کند و میخاهم در کافه ام بوی گل های تازه به حدی بیپیچد که دیگر بوی ادکلن های تلخ و شیرین آدم ها به مشام نرسد و چای باشد که آدم ها نه فقط به خاطر قهوه، بلکه برای حس خوب شان بیاید و شاید بعد ها نظرم عوض شود و در کنار کافه ام یک گل فروشی و کتابفرشی نیز اضافه کردم نمیدانم.
گاهی هم میخواهم داستان های بلند و کوتاهی هم در کافه ام بنویسم مثلا تصورم این است که در حال نوشتن اولین داستانم هستم ظاهرا پاییز است و کمی ابری و سرد. عابران پشت سر هم چتر به دست در گذرند. و من در کافه ام نشستم و در حالیکه موزیک ملایمی از کافه ام پخش می شود و عطر غذا های خوش مزه و خنده آدم ها تمام کافه ام را پر کرده، داستانم را مینویسم..
و اما بعد از اما و اگر ها و کاش های زیاد... اما گاهی من برای زندگی کردن، هیچ گاه دختر بودن را دوست نداشتم و ندارم.
315
از چشمانش خستگی برق میزد با سرعت زیاد طرف پیتاب لغمان روان بود در دستان پر از خاکش نان خشک نیز در دست داشت چادر گل سیب به سرش نمایندگی از هزاره بودنش میکرد. صدای به گوشم رسید مرا وادار کرد تا پشت سرم را ببینم زنی با چشمان بادامی که در آن هزار حسرت نهفته بود نفس زنان گفت دخترم ساعت چند است گفتم ساعت پنج بجه بعد از ظهر است. لبخند زد گفت دخترم سواد خیلی خوب است از کورس آمدی؟ گفتم بلی مادرجان. با گفتن جمله یی که سواد خیلی خوب است گویا مرا نصحیتی میکرد که به حال و روز خودش گرفتار نشوم. گفت من سواد ندارم اگر سواد میداشتم شاید حالا نان خشک به دست و به این ناوقتی اینجا نبودم از اول صبح است که از خانه به قصد کچالو لاشی برآمدم آخرش هم یک و نیم صد کار کردم. صد افغانی آن را برای فامیلم نان خشک گرفتم حالا هم فامیلم منتظر من است. گفت دخترم هنوز جوان استی با سواد شو تا روزی مثل مه مجبور به کچالو لاشی نشوی. من هم زبانم بند شده بود نتوانستم چیزی برای تسلای دلش بگویم فقط به لبخند برایش گفتم درست است مادرجان قول میدهم که با سواد میشوم. گفت دخترم خودیت خانه ات کجاست میشه که همسایه باشیم گفتم خانه من جگره خیل است گفت مه پیتاب لغمان میروم راهم دورتر است با سرعت زیاد راهش را ادامه داد و رفت. من در وجود آن زن یک زن بی سواد نمی دیدم بلکه یک زن هزاره یی قهرمان که ازصد ها زن باسواد بالاتر است را میدیدم که کوشش داشت روزی حلال به فرزندانش به خانه ببرد.
اینجا وظیفه من و تو است که نه تنهابه جای خودیمان بلکه به جای صدها زن که برای کچالو لاشی میرود تا شکم فامیل شان را با چند نان خشک سیر کند با سواد شویم.
