476
订阅者
-424 小时
-267 天
-14630 天
帖子存档
474
امروز همه تلاشم رو کردم که بهش بگم من تو همه آدمها دنبال تو میگردم
خودت رو اینقدر ازم نگیر ، نشد ولی .
474
نفس های آخرم را میکشم
نِمیدانم فردایی برایم هست ؟
تمام عمرم رفت ...
به کجا ؟! نمیدانم
دلگیر از دنیا!!
از آدماش !!
ازخودم!!
ازسرنوشتم...🥀
474
"پسری به دختری ریاضی درس میداد...!
او را بوسید و دوباره باز بوسید و گفت به این عمل جمع میگویند!
دختر پسر را بوسید...!
پسر گفت یکی از بوسه های من کم شد به این عمل تفریق میگویند!!!
بعد همدیگر را به اغوش کشیدندو یکدیگر را بوسیدند و گفت :به این عمل ضرب میگویند..!!!
ناگهان پدر دختر امد...!
پسرک را تکه تکه کرد و گفت این عمل را تقسیم میگویند...!
سپس خشتک پسر رابر روی سرش کشید و جوری بر سرش کوبید که سرش تا کمرش خم شد و گفت این عمل را صورت در مخرج میگویند...!
دیدید چقدر ریاضی شیرین است...!
474
از لحاظ روحی نیاز دارم خدا
یه شب بیاد بهم بگه تموم شد همه روزای سخت
اومدم ببرمت پیش خودم :)🖤🥀
474
آن لحظات چیزی نگفتم،
فریاد نزدم، گریه هم نکردم
اما بعدها حتی یک نسیمِ ملایم
«مرا کُشت.»...
474
ما یک رنگ بودیم،
مثل آسمانی که خودش را در آغوش دریا میدید.
ما یک رنگ بودیم،
بیهیچ فاصله، بیهیچ مرز.
اما افسوس...
هر بار که خواستیم زندگی را بسازیم،
دیوارها شکست، دلها شکست، امیدها شکست.
ما یک رنگ بودیم،
ولی تقدیر، رنگها را از هم پاشید.
و چه سخت است یکرنگ بودن،
وقتی پایانش همیشه شکست باشد.
474
میخوابم غمگینم، بیدار میشم غمگینم، بیرون میرم غمگینم، غذا میخورم غمگینم، مهمونی میرم غمگینم.
474
تموم اون مدتی که فکر کردید حالم خوبه،
سردرد داشتم،
معده درد داشتم،
تپش قلب داشتم،
دست چپم درد میکرد،
ی جا خیره بودم،
بغض داشتم،
غم داشتم و
استرس داشتم،
فقط وانمود میکردم حالم خوبه،
وانمود میکردم
چون از دست هیچکدومتون هیچی برنمیومد،
الان چرا میگم؟
چون توانایی وانمود کردنو ندارم .
