250
订阅者
-224 小时
-27 天
+3030 天
吸引订阅者
十月 '2610月 '26
十月 '26
+2
在1个频道中
九月 '26
+87
在15个频道中
Get PRO
八月 '26
+116
在29个频道中
Get PRO
七月 '260
在30个频道中
Get PRO
六月 '260
在10个频道中
Get PRO
五月 '260
在0个频道中
Get PRO
四月 '260
在0个频道中
Get PRO
三月 '260
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+31
在5个频道中
Get PRO
一月 '260
在3个频道中
Get PRO
十二月 '25
+82
在37个频道中
Get PRO
十一月 '250
在2个频道中
Get PRO
十月 '25
+6
在0个频道中
Get PRO
九月 '25
+12
在0个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 03 十月 | 0 | |||
| 02 十月 | +2 | |||
| 01 十月 | 0 |
频道帖子
ㅤㅤㅤㅤ ﹫ 𝟣𝟣 / 𝖧𝗈𝗉𝖾 '𝗌 𝖲𝗎𝗉𝗉𝗈𝗋𝗍 🍂
گپی برای تعامل و حمایت بیشتر از چنلهایی با محتوای پک استیکر، نویسندگی، ادیت و مودبرد؛ جایی برای تعامل و همراهی، درست مثل حالوهوای آرام و دلنشین روزهای پاییزی.
با همراهی بیش از ۳۰ ادمین فعال، در کنار شما هستیم تا با ایجاد تعامل مستمر، به رشد، دیدهشدن و افزایش آمار چنل شما کمک کنیم؛ در فضایی گرم و صمیمی، میان روزهای رنگگرفتهی پاییز. 🍁
حمایت و تعامل متقابل بین چنلها. افزایش بازدید و فعالیت چنل. آشنایی و همکاری با چنلهای همحوزه. محیطی برای معرفی و دیدهشدن محتوای شما. فعالیت منظم با حضور ادمینهای فعال.اگر دنبال جایی برای تعامل بیشتر، پیدا کردن مخاطب جدید و رشد تدریجی چنلت هستی، خوشحال میشیم در این روزهای پاییزی کنارت باشیم و همراه رشد چنلت قدم برداریم.🤎 𝖩𝗈ı𝗇 𝖧𝖾𝗋𝖾! 🍂
| 2 | _ | 24 |
| 3 | ㅤㅤㅤㅤ ﹫ 𝟣𝟣 / 𝖧𝗈𝗉𝖾 '𝗌 𝖲𝗎𝗉𝗉𝗈𝗋𝗍 🍂
گپی برای تعامل و حمایت بیشتر از چنلهایی با محتوای پک استیکر، نویسندگی، ادیت و مودبرد؛ جایی برای تعامل و همراهی، درست مثل حالوهوای آرام و دلنشین روزهای پاییزی.
با همراهی بیش از ۳۰ ادمین فعال، در کنار شما هستیم تا با ایجاد تعامل مستمر، به رشد، دیدهشدن و افزایش آمار چنل شما کمک کنیم؛ در فضایی گرم و صمیمی، میان روزهای رنگگرفتهی پاییز. 🍁
حمایت و تعامل متقابل بین چنلها.
افزایش بازدید و فعالیت چنل.
آشنایی و همکاری با چنلهای همحوزه.
محیطی برای معرفی و دیدهشدن محتوای شما.
فعالیت منظم با حضور ادمینهای فعال.
اگر دنبال جایی برای تعامل بیشتر، پیدا کردن مخاطب جدید و رشد تدریجی چنلت هستی، خوشحال میشیم در این روزهای پاییزی کنارت باشیم و همراه رشد چنلت قدم برداریم.🤎
𝖩𝗈ı𝗇 𝖧𝖾𝗋𝖾! 🍂 | 8 |
| 4 | Arctic Monkeys - I Wanna Be Yours.mp3 | 20 |
| 5 | sticker.webp | 20 |
| 6 | آن شـب، دیـواࢪهای فـࢪو ࢪیـخـت؛ دیـواࢪهای ڪہ تـپنـدههـای جـانبـخـش ڪالبـدی ࢪا دࢪ خـود نڪَاه داشـتـہ بـود.
فـࢪو ࢪیـخـت و ویـࢪانـہای ࢪا دࢪ سیـنـہای پـہـن ڪࢪد، ڪہ حـتـے ڪَذࢪ سـالیـان سـال نیـز آن آواࢪههـا ࢪا جـمـع نـمـےڪࢪد؛ ویـࢪانـہای سـاخـتـہ شـده ز خـون و نـفـس و زنـدڪَانـے، ویـࢪانـہای ڪہ اڪسیـژن و سپـیـدیِ ࢪیـہهـا ࢪا، بـہ خـاڪ و تیـࢪڪَی بـدل ڪࢪد.
تـا آن سحـࢪڪَھـے ڪہ عـطـࢪ حـضـوࢪت میـان آن سپـیـدیِ تیـࢪه شـده ڪَشـت.
ࢪھڪَذࢪی ڪہ بـے آنڪہ سـودای آبـاد ڪࢪدن دࢪ سـࢪ داشـتـہ بـاشـد، قـدم دࢪ ھمـان خـاڪستـࢪ ڪَذاشـت؛ ࢪھڪَذࢪی ڪہ مـاندڪَاࢪ شـد و نـہ بـا معـجـزه، بـلڪہ بـا صبـوࢪیِ حـضـوࢪ؛ آجـࢪ بـہ آجـࢪِ فـࢪوࢪیـخـتـہ دࢪ آن ویـࢪانـہ ࢪا از میـان غبـاࢪ بـࢪداشـت و آنـچـہ ࢪا ڪہ زمـان ز تـࢪمـیمـش نـاتـوان مـانـده بـود ࢪا، بـاࢪ دڪَࢪ بـا زنـدڪَانـے آشـنـا ڪࢪد.
و آن تپـنـده، ڪہ ڪَمـان مـےڪࢪد ھـنـࢪ خـویـش ࢪا ز یـاد بـࢪده اسـت، بـاࢪ دڪَࢪ ࢪیـتـم زنـدڪَے ࢪا بـہ خـاطـࢪ آوࢪد؛ الـبـتـہ نـہ چـون ڪَذشـتـہ، بـلڪہ آࢪامتـࢪ، عمـیـقتـࢪ و ایـن بـاࢪ، بـا امـیـد.
𝓚ı𝗆︎ - 𝒜𝗎𝗀︎ ²⁰²⁶ | 20 |
| 7 | sticker.webp | 19 |
| 8 | 没有文字... | 18 |
| 9 | چـشـمـانـم پـف کـرده و سـرخانـد؛ خـیـس از اشـک هـایـی کـہ بـنـد نـمـیآیـنـد.
لـب هـایـم خـشـک و تـرک خـوردهانـد.
و نـفـس هـایـم در سـیـنـه خـس خـس مـیـکـنـنـد.
قـلـبـم خـون مـیـریـزد؛ از تـکـہ شـیـشـه هـای کـہ هـنـوز در جـانـم مـانـده اسـت.
مـوهـایـم دیـگـر سـفـیـد شـدهانـد؛ انـگـار غـم پـیـش از زمـان پـیـری را بـہ مـن بـخـشـیـده اسـت.
” ای یـار.. مـگـر قـرار نـبـود درمـانِ جـانـم بـاشـے؟
پـس چـرا خـودت درد ایـن جـان شـدهای؟! | 9 |
| 10 | الستور یبار گفت: « اینکه یه لبخند میبینی، دلیل نمیشه بدونی پشتش چیه، لبخند ابزار باارزشیه؛ به دوستات روحیه میده، دشمنات رو گیج میکنه و نشون میده که مهم نیست چه چیزی سدت قرار میگیره، تو همچنان آرومی و اوضاع رو تحت کنترل داری. » | 6 |
| 11 | با هرکی مث خودش باشم؟ نه امکان نداره من اونجوری دوهزاری باشم. | 4 |
| 12 | زندگی؟ کدام زندگی؟ همانی که برباد رفته؟
آن روز، او از من پرسید: «به نظر تو، زندگی چیست؟»
من در پاسخ به این پرسش، بسیار تأمل کردم؛ اما پس از گذشتِ دقایقی، به او گفتم: «زندگی؟ کدام زندگی؟»
او به زدنِ لبخندی سرد و غمگین بسنده کرد؛ اما هر دو میدانستیم که پاسخِ من، چیزهای بسیاری را در خود جای داده بود؛ چیزهایی که هیچکدام قادر به یادآوریشان نبودیم.
بله! در زندگیِ همهی آدمها، اتفاقاتِ گوناگونِ ناگوار، شاد، یا شاید بیهیچ حسِ خاصی رخ میدهد؛ اما زندگیِ من... از همان بدوِ تولد، نابود شده بود!
انگار بندِ نافم را با پوچی و بدبختی بریده بودند!
زندگیام چنان بود که هرچه در آن کاوش میکردی، هیچ شادی یا لبخندِ زیبایی نمییافتی!
آخر این هم شد زندگی؟ معلوم است که نه، من و نسلِ من، فقط مردگانی هستیم که گور و کفن ندارند!
میپرسی چرا؟
بگذار برایت بگویم!
چون هر نفسی که من و تو میکشیم، فقط نشان میدهد که ما همان مردگانی هستیم که گور ندارند، کفن ندارند، آزادی ندارند؛ اما بدبختی؟ تا دلت بخواهد!
به جوانانِ دیگر کشورها نگاه میکنم و آه، چه حسرتی میخورم!
آخر مگر میشود جوانی اینقدر بیدغدغه باشد؟ اینقدر شاد، اینقدر غافل از اینکه روزی، او هم ممکن است به مردهای بیکفن تبدیل شود؟
انصاف نیست... آخر مگر ما فرقمان با آنها چه بود؟ چه شد که ما اینگونه زاده شدیم و آنها آنگونه؟ چه کسی این خط را کشید؟ کسی که این خط را کشید.. با خود نگفت آنها نیز جوانند؟... حق زندگی، خوشبختی دارند و شاید دلشان خواست طمع شادی را بکشند؟
نمیدانم.
نمیدانم... شاید واقعاً بندِ نافِ من و شما را با بدبختی و پوچی بریده باشند!
شما؟ شما که غریبه نیستید، پس بگذارید رک بگویم:
اینجا، ما چیزی به نام زندگی نداریم! ما اینجا فقط میتوانیم دوام بیاوریم و همهچیز را به لیستِ حسرتهایمان اضافه کنیم.
نمیدانم، اما خسته شدهام از اینکه هر بار چیزی در زندگیام درست نمیشود، تنها واکنشِ من این باشد که بگویم: «نمیشود دیگر... شاید در زندگیِ بعدی.»
اما اگر زندگیِ بعدی وجود نداشت، چه؟ من و تو، با این جوانی که هیچچیزِ آن شبیه به جوانی نبود، با این همه حسرت، درد، بدبختی و نداری... چه کنیم؟
چه کسی پاسخگویِ ماست؟
... و در پایان، میخواهم بگویم: درست است که امید هیچگاه هیچچیز را درست نمیکند؛ اما انسان است دیگر... چه میشود کرد؟
پس امیدتان را از دست ندهید.
میدانم، میدانم که این زندگیِ ما درست نمیشود؛ اما بیایید امیدِ خود را بدرقهی نسلِ جوانِ پس از خود کنیم.
امید داشته باشیم که آنها مانندِ ما، مردگانی بیکفن و گور نباشند. | 6 |
| 13 | «В этой жизни умирать не ново, Но и жить, конечно, не новей.»
Сергей Есенин. | 6 |
| 14 | چیزهایی که هرگز گفته نمیشوند، صرفاً حرفهای ناگفته هستند؟
پس چرا چشمانش با من سخن نمیگوید؟ چرا چشمهایش جواب من را نمیدهد؟
اگر تمام حرفهای ناگفته جایی در جهان جمع میشدند، شاید سنگینترین سکوت متعلق به من بود؛ سکوتی که بوی فراق و حسرت میداد و هرچه میگذشت، سنگینتر میشد.
همهچیز من از آنِ او بود، گفته یا ناگفته!
حال که او گفته مرا نمیپذیرد، ناگفتهها باید در جای خود، سکوتِ مطلق بمانند؛ شاید بعضی خواستنها، پیش از آنکه به وصال برسند، محکوم به زوالاند.
و من میمانم و حرفهایی که هرگز گفته نشدند؛ حرفهایی که در من ماندند، خاموش شدند و هیچگاه پاسخی از آن چشمها نگرفتند.
از گفته ای برای پاسخِ زندگیاش؛ او | 10 |
| 15 | _ | 18 |
| 16 | «برای ونسان حتی تاریکی هم رنگ دارد، شب را به مراتب زندهتر از روز میبیند.» | 16 |
| 17 | 没有文字... | 16 |
| 18 | @Milan_n77-میلان | 26 |
| 19 | f5880123.mp3 | 6 |
| 20 | 没有文字... | 7 |
