ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

مَرثِیِه‌ی اِضْمِحْلالِ آیدا

مَرثِیِه‌ی اِضْمِحْلالِ آیدا

关闭频道

🎀🍓🐣 🖋️شاعر شعر سپید و نویسنده نثر اعترافی ،نثر معاصر، نمایشنامه، و روایت نویسی گوینده پادکست. https://t.me/BitChatsBot?start=sec-egdbcgdjj 📚نویسنده کتاب: گوشه ای از من که تا نکرده ای☕️ 🎧SHENOTO:صدای سکوت

显示更多
未指定国家未指定类别
381
订阅者
-224 小时
-47 天
-2930 天
帖子存档
چه فایده ای دارد نگرانِ من باشی ولی، از من دفاع نکنی؟ خیلی دوستم داشته باشی، اما من را نفهمی؟ جایِ خالیم را حس کنی، اما سراغم را نگیری؟ چه فایده ای دارد در بینِ وسایلت باشم اما مهمترینشان نباشم؟

داشتم غر میزدم گفتم میگفتم چرا همه چی این چندوقت سرم داره خراب میشه، باشه من قراره خودسازیو توی خودم پرورش بدم ولی دیگه زیادی
داشتم غر میزدم گفتم میگفتم چرا همه چی این چندوقت سرم داره خراب میشه، باشه من قراره خودسازیو توی خودم پرورش بدم ولی دیگه زیادی داره میخوره تو پرم. تا میام از یه چاله ای گذر کنم میفتم تو جوب و وقتی میخوام بغل کنم چک میخورم. تمام مدت چشام تار میدید تا برسم خونه که یگی زنگ زد گفت خانم صاحبی بسته دارین. رفتم دم در و …. تو ماشین با تلفن صحبت کردم باهش… شرایط هرچقدر سخت میشه ، بازم من یکیو دارم که ده بار زنگ میزنه نگرانه تا برسم خونه . یکیو دارم که وسط زمین وقتی کم میارم بغلم کنه. یکیو دارم که بهم بگه نگران نباش من دوست دارم… و بعدم که رسیدم خونه و اون همیشگی…

قبلها برای من عشق رنگین‌تر بود. از آنجا که من بودم؛ فاصله رسیدن کوتاه‌تر بود ؛عشق رنگین‌تر بود. هوای خانه پر از دم و دلگرمی‌های همراه با خنده بود. عشق رنگین‌تر بود . معنای کلمات همه به یک سو ، آن هم ، دور از نیرنگ و پر از لبخند؛ عشق رنگین‌تر بود . چشم‌هایم پر از برق و پر از شوق خالی از نگاه‌های عمیقِ درد؛ عشق رنگین تر بود. من در آنجا ایستاده بودم، اما ؛ پاهایم پر رمغ تر بود .به قولی؛ عشق رنگین تر بود. صدای آوازم، گوش پرنده ها را پر کرده بود و دستانم، پر از جوانه؛ آستینم خالی از مارها؛ باور کن ! آن زمان، عشق رنگین‌تر بود. پول چرک کف دست بود،اسباب چرخشی دور سر یارم به نیتِ صدقه برای برگشت بوسه‌های شبانه؛ چون عشق رنگین تر بود . نه ترس جدایی نه سانت به سانت کوتاه کردن دامن برای نیاز من به توجه؛ عشق رنگین تر بود . فقط شکوفه ریزان در بهار و پاییز سنگفرش برگ . خبری از قاب زنی و دزدی نبود ،آخر ؛عشق رنگین تر بود. در حسرت دوران ماندی سعدیا اما باور کن ! در زمان شعر و شاعری هم ؛عشق رنگین تر بود. حال که فقط شب بخیر و صبح بخیر پشت صفحه‌ای سرد و شیشه‌ای ؛باقی روز فرار از دست دولت و دزدی و در تلاش کسب پول. ای لعنت به این زمانه که باید بنویسم: عشق ،رنگین تر بود.
آیدا صاحبی

New podcast is out now…🌱

با کمال امتنان ؛استثانا این متن موقته.و قرار نیست جزو کتاب جدید باشه و پاک میشه

برای ان هایی ک در ان ساعت دل پرنده را لرزاندند
سلام. من این چند روزه قرص های خوابم را کمتر کرده بودم؛ دوز دارو های فراموشی را به حداقل رسانیده بودم؛ حتی کم کم واهمه تماس فیزیکی با عزیزانم را از دست میدادم؛ من در این چندروزه سعی میکردم بیشتر چراغ روشن کنم و پرده های چرک گرفته تاریک غمگینم را کنار بزنم؛ اینطور بگویم؛ اعتماد از دست رفته را ،از نو میساختم. حتی با دوستم ،برخلاف رژیم و عذاب وجدانِ روحیهِ ورزشی، تنقلات خوردیم ، پیتزا درست کردیم، و من شیرینی تیرامیسو را بعد از سال ها که از فرط غم هیچ احساسی نداشتم؛احساس میکردم. امروز جوجه پرنده را ،با هزار وعده وعید در پتو گرم گذاشتم تا همراه خود و دوست گرامی به خانه ببرم، حتی قرار بود ؛ پیتزا های ولرم گر گرفته را که دوستم در جعبه ای محفوظ کرده بود ،دوتایی باهم در راه برگشت با موسیقی و سرعت در ماشین میل کنیم اما؛ نمیدانم چرا بین همه ماشین ها شما لاشخور ها دست به ازار ما زدید. امروز داشت خوب پیش میرفت عزیز من، خوب که کم لطفیست اصلا اینگونه بگویم که ناباورانه به حقیقت میپوست … شما چه میدانستید که یک بیمار درگیر بی اعتمادی و غم ، امروز در تلاش ثابت کردن امید به زندگی خودش بود که شما چند نفر با ان ماشین بزرگ سفید از راه رسیدید و سد مسیر ما شدید. مارا با سلاح تهدید کردید، امیدِ بیمار هیچ، لرزِ تن دوستمم هیچ، دل جوجه را چرا لرزاندید؟ شما از ما پیراهن بیشتر پاره کرده بودید ، اما یقینا! تعداد دل هایی که شما لرزانده بودید، بیشمار، بیش از این بود که با ما قابل قیاس باشد. ناعزیز من … قصد و نیتت هرچه که بود؛ بود . اما این چندروز کودکی سعی میکرد که دوباره زنده شود، بازی کند، از اجتماع نترسد، از دست ها و انسان ها فراری نباشد. این چندروز بیماری سعی کرد زخم بستر خودش را مداوا کند، پرده هارا کنار بزند، قرص هایش را با لبخند معاوضه کند، و از در خانه با همه ترسی که داشت بیرون برود و با نفسش مقابله کند. این چندروز دوستی به انتظار پختن پیتزا و قرار شام در ماشین و دور دور کردن زیر مهتاب شب ، خواب به چشم نداشت. حتی این را به عرض ناعزیزتان نرسانیده بودم که امروز جوجه ای میخواست برای اولین بار سوار ماشین شود، باد و پاییز را ملاقات کند، از پنجره با بقیه مردم ارتباط بگیرد حتی ان جوجه هم میخواست امروز به من اعتماد کند اما؛ شما به برجک و کشتی هایمان زدید. هرجا که هستید باشید، بمانید. حتی ارزومندم سالم بمانید اما همین را از من داشته باشید که آن جوجه دگر به من اعتماد نمیکند چون من از ترس شما مجاب به افزایش سرعت بودم، دوستم دگر پنجره را باز نمیکند تا با موسیقی بلند همراهی کند؛ چون سلاح های شما در توهماتش او را تهدید میکند. و من‌ِِ بیمار باز فهمیدم که مرد ها از کودکی ام تا به حال عوض نشده اند. شما امروز کورسو امید آن نا امید را خاموش کردید که هیچ؛ ذوق آن دوست همیشه خندانم را هم کور کردید هیچ؛ دل کوچک یک جوجه ی تازه به دنیا امده را لرزاندید. باشد که دل همین جوجه دامن گیرتان شود. با نهایت احترام بدرود ناعزیز من
آیدا صاحبی

و ما با اینکه در کودکی روی هم گِل پاش نداده بودیم؛ باهم خانه های بالشتی با پشتی های مادربزرگ درست نکرده بودیم؛ روی تابِ پارک‌
+1
و ما با اینکه در کودکی روی هم گِل پاش نداده بودیم؛ باهم خانه های بالشتی با پشتی های مادربزرگ درست نکرده بودیم؛ روی تابِ پارک‌ِ شرکِ سجادشهر اواز نخوانده بودیم؛ آش کاغذی با ادامه سفره، و خوراک برگ و گیاه باغچه روی گاز های صورتی پلاستیکی نگذاشته بودیم؛ کودکی های هم را عمیق میشناسیم. ما اینجا در آستانه بیست سالگی ایستاده ایم و باز درمقابل هم کودکی خردساله ایم.:)
آیدا صاحبی

مرز بین شوخی و توهین گاهی اینقدر باریکه که به نظرم اگه آدم باهوشی نیستی بهتره ریسک نکنی چون آدم محترم بودن بهتر از یه آدم بی ادب و نامحترمه.

خود را چون گل نیلوفر در مرداب دوست بدار نه برای پاکی ات؛بلکه برای شجاعتت در شکفتن؛میانِ تیرگی ها…

امید امید من به همین بود؟ اگر درخت کاج چشم انداز پنجره را قطع کنند چه؟ بام خانه رو به رویی که معبدیست برای لانه یا کریم های ت
+3
امید امید من به همین بود؟ اگر درخت کاج چشم انداز پنجره را قطع کنند چه؟ بام خانه رو به رویی که معبدیست برای لانه یا کریم های تازه بال گرفته، اگر بام خانه را برف بپوشاند چه ؟ اگر چراغ خانه همسایه برای همیشه خاموش شود، حتی اگر ماشین اهن قراضه ای که سال هاست بی حرکت کنار کوچه پارک شده را به اوراقی ببرند… همه امیدم به همین ها بود؟ کاج و بام و چراغ همسایه؟ یا همه را بهانه برای استعاره کردم که هیچکس از ایهام کلماتم بویی نبرد. همه عمر چنین کردم. به جای لوپ کلام از چانه و گونه و سر دم میزدم. نه اصل مطلب. به خیالم همین ادمیزاد هایی که اخرین امید ما بودن بو خواهند برد ، اخر منِ مواذب در همصحبتی را به خوبی میشناختند اما امیدم همین ها بودند؟ همین هایی که زودتر از کاج خشک شدند،برف سردی را بر گرمای دستانم که در آغوشم خانه ای امن داشتم پوشانند، سه چرخه صورتی رنگم با سبز شرشره اویز را به اوراقی حرف های گندیده یشان فرستاند همین ها امیدم من بودند…؟ اگر درخت کاج قطع شود، به چه هوایی از پنجره پرواز کنم؟
آیدا صاحبی