ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

رَخـتڪَـنِ بـازَنـده‌هـا

رَخـتڪَـنِ بـازَنـده‌هـا

前往频道在 Telegram

بازنده: مـیکآئیل؛ ╋ 𝖳︎𝖺𝗅︎𝗄︎: @Clover3_bot ┆︎ ‌ ‌𝖠︎𝗋𝖼︎𝗁︎𝗂𝗏︎𝖾: @AreYouDyM ‌ ‌ ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ ‌ ‌ ‌

显示更多
未指定国家未指定类别
4 579
订阅者
-924 小时
-4207 天
-50830 天
帖子存档
توپ هشت زیاد دوست دارم اتفاقا...

فکر کنم اخوی محترمتون وقتی خواستن تزئین کنن بدن به شما ، توپ هشت پیدا نکرد اونو گذاشت:) آبی خوبههه ولی یه جوری تزئین کن چشم درد نگیریم

سبز سبز سبززز

تمش خوشگله،نمیدونم آبی بزارم یا سبز

ملت رفیق دارن ما هم مفت خور👩🏻‍🦯

چقدر نازه:)))مبارکت باشههههه

والا اخوی بنده لطف کردن ما رو خجالت زده کردن اینجا رو دادن به بنده... و بله اینجا متن های خاصی که بخوام رو می‌نویسم یا مناسبت خاصی باشه

https://t.me/Mikael_Home/20817 چنل شماست حاج آقا:)؟

https://t.me/blueside1x برید تو چنل حاج آقا میکائیل جوین شید.

https://t.me/blueside1x برید تو چنل حاج آقا میکائیل جوین شید.

مخصوصا تو دستشویی

خدا هیچکس رو بی شارژ و بی برق نزاره

هر کسی از ظنّ خود شد یارِ من از درونِ من نجست اسرارِ من ⎯ مولانا

و من میان آن همه عروسک نشسته بودم و به قصه‌ای گوش می‌دادم که خودم دیگر بلد نبودم در زندگی‌ام بسازم. دختر کوچولو گفت؛«این باباست.»و عروسکی را کنار خودش گذاشت. بعد گفت:«اینم دخترشه.» بعد عروسک دختر را چسباند به عروسک پدر. گفت:«اینا همدیگه رو بغل می‌کنن که ناراحت نباشن.» چند ثانیه ساکت ماندم..بعد فهمیدم او داشت چیزی را به من یاد می‌داد که من سال‌ها در دادگاه به دیگران گفته بودم. اینکه بعضی دردها با استدلال درمان نمی‌شوند. بعضی زخم‌ها حکم نمی‌خواهند. فقط یک نفر می‌خواهند که کنارشان بنشیند. آن شب برای اولین بار فهمیدم پدر بودن فقط این نیست که دخترت را به دنیا بیاوری،پدر بودن یعنی دنیای یک کودک به حال تو وابسته نباشد. یعنی وقتی خودت خسته‌ای،حواست باشد یک نفر کوچک هنوز دارد از نگاه تو امنیت دنیا را یاد می‌گیرد. و من...آن روز ترسیدم. نه از غم خودم..از اینکه نکند دخترم روزی بزرگ شود و به جای یادآوری آغوش‌های پدرش،یادش بماند که یک روز پدرش آن‌قدر در خودش گم شده بود که آمدنش را ندید. سرم را پایین انداختم..به عروسک‌هایی نگاه کردم که دورم چیده بود..همه‌شان کوچک بودند..اما انگار تمام دنیا را دور من ساخته بودند. و با خودم گفتم؛«کاش یک روز اگر از من چیزی در ذهنش ماند،این نباشد که پدرش گاهی شکست می‌خورد. کاش یادش بماند که هر بار شکست،باز هم برای رسیدن به او بلند شد.» بعد برای اولین بار غرق در افکار شوم،دخترم را در آغوش گرفتم. او چیزی نگفت..فقط خودش را بیشتر به من نزدیک کرد. و من،مردی چهل‌ساله،میان چند عروسک کوچک و خانه‌ای که بوی دود گرفته بود،فهمیدم شاید هنوز برای خوب شدن دیر نشده باشد. پرونده‌ای که آن روز در ذهنم باز شد،نامش غم نبود..نامش«پدر بودن»بود. و رأیی که برای خودم صادر کردم خیلی ساده بود:تا وقتی دختری هست که مرا«بابا»صدا می‌زند،حق ندارم فراموش کنم که برای یک نفر تمام دنیا هستم. آن شب خانه هنوز ساکت بود،دود هنوز در هوا بود. من هنوز خسته بودم،اما کنارم یک دختر کوچک خوابش برده بود و عروسک‌هایش هنوز دور من نشسته بودند. و برای اولین بار بعد از مدت‌ها فکر کردم؛شاید آدم برای برگشتن به زندگی گاهی به چیز بزرگی احتیاج ندارد. گاهی فقط یک دست کوچک کافی‌ست که دستت را بگیرد و بگوید:«بابا...من اینجام.»