ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

رَخـتڪَـنِ بـازَنـده‌هـا

رَخـتڪَـنِ بـازَنـده‌هـا

前往频道在 Telegram

بازنده: مـیکآئیل؛ ╋ 𝖳︎𝖺𝗅︎𝗄︎: @Clover3_bot ┆︎ ‌ ‌𝖠︎𝗋𝖼︎𝗁︎𝗂𝗏︎𝖾: @AreYouDyM ‌ ‌ ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ ‌ ‌ ‌

显示更多
未指定国家未指定类别
4 579
订阅者
-924 小时
-4207 天
-50830 天
帖子存档
و من میان آن همه عروسک نشسته بودم و به قصه‌ای گوش می‌دادم که خودم دیگر بلد نبودم در زندگی‌ام بسازم. دختر کوچولو گفت؛«این باباست.»و عروسکی را کنار خودش گذاشت. بعد گفت:«اینم دخترشه.» بعد عروسک دختر را چسباند به عروسک پدر. گفت:«اینا همدیگه رو بغل می‌کنن که ناراحت نباشن.» چند ثانیه ساکت ماندم..بعد فهمیدم او داشت چیزی را به من یاد می‌داد که من سال‌ها در دادگاه به دیگران گفته بودم. اینکه بعضی دردها با استدلال درمان نمی‌شوند. بعضی زخم‌ها حکم نمی‌خواهند. فقط یک نفر می‌خواهند که کنارشان بنشیند. آن شب برای اولین بار فهمیدم پدر بودن فقط این نیست که دخترت را به دنیا بیاوری،پدر بودن یعنی دنیای یک کودک به حال تو وابسته نباشد. یعنی وقتی خودت خسته‌ای،حواست باشد یک نفر کوچک هنوز دارد از نگاه تو امنیت دنیا را یاد می‌گیرد. و من...آن روز ترسیدم. نه از غم خودم..از اینکه نکند دخترم روزی بزرگ شود و به جای یادآوری آغوش‌های پدرش،یادش بماند که یک روز پدرش آن‌قدر در خودش گم شده بود که آمدنش را ندید. سرم را پایین انداختم..به عروسک‌هایی نگاه کردم که دورم چیده بود..همه‌شان کوچک بودند..اما انگار تمام دنیا را دور من ساخته بودند. و با خودم گفتم؛«کاش یک روز اگر از من چیزی در ذهنش ماند،این نباشد که پدرش گاهی شکست می‌خورد. کاش یادش بماند که هر بار شکست،باز هم برای رسیدن به او بلند شد.» بعد برای اولین بار غرق در افکار شوم،دخترم را در آغوش گرفتم. او چیزی نگفت..فقط خودش را بیشتر به من نزدیک کرد. و من،مردی چهل‌ساله،میان چند عروسک کوچک و خانه‌ای که بوی دود گرفته بود،فهمیدم شاید هنوز برای خوب شدن دیر نشده باشد. پرونده‌ای که آن روز در ذهنم باز شد،نامش غم نبود..نامش«پدر بودن»بود. و رأیی که برای خودم صادر کردم خیلی ساده بود:تا وقتی دختری هست که مرا«بابا»صدا می‌زند،حق ندارم فراموش کنم که برای یک نفر تمام دنیا هستم. آن شب خانه هنوز ساکت بود،دود هنوز در هوا بود. من هنوز خسته بودم،اما کنارم یک دختر کوچک خوابش برده بود و عروسک‌هایش هنوز دور من نشسته بودند. و برای اولین بار بعد از مدت‌ها فکر کردم؛شاید آدم برای برگشتن به زندگی گاهی به چیز بزرگی احتیاج ندارد. گاهی فقط یک دست کوچک کافی‌ست که دستت را بگیرد و بگوید:«بابا...من اینجام.»

ࢠݛۆنده‌‌ݷ‌دوازدهࢬ؛
حالا چهل ساله ام شده؛گاهی فکر می‌کنم آدم از یک سنی به بعد دیگر پیر نمی‌شود؛فقط خسته‌تر می‌شود. چهل سالگی من شبیه هیچ‌کدام از تصویرهایی نبود که روزی از آینده‌ام ساخته بودم. نه کت‌وشلوار مرتب،نه خانه‌ای که از خنده پر باشد،نه مردی که عصرها در را باز کند و صدای کوچکی از آن طرف خانه بگوید«بابا اومد.»آن روز روی زمین نشسته بودم. پشتم به دیوار بود و زانوهایم را جمع کرده بودم انگار اگر خودم را کوچک‌تر کنم،درد هم کمی کوچک‌تر می‌شود. خانه ساکت بود..فقط بوی دود در اتاق‌ها می‌چرخید و روی پرده‌ها،روی مبل،روی لباس‌ها می‌نشست. چراغ‌ها خاموش بودند..نمی‌دانم چرا روشنشان نکرده بودم. شاید آدم وقتی حالش خوب نیست دیگر حوصله ندارد حتی به اتاقش بگوید«روشن باش.»سرم پایین بود. فکر می‌کردم..به چیزهایی که نمی‌شد درستشان کرد،به حرف‌هایی که گفته شده بودند و دیگر نمی‌شد پسشان گرفت،به آدم‌هایی که آمده بودند و رفته بودند،به سال‌هایی که مثل پرونده‌های قدیمی روی هم تلنبار شده بودند. آن‌قدر در خودم گم شده بودم که نفهمیدم در خانه باز شد..صدای کلید را نشنیدم. صدای قدم‌های کوچک را هم..حتی صدای افتادن کیف کوچکی را که هر روز وقتی از مدرسه برمی‌گشت کنار در می‌گذاشت. دخترم آمده بود..ایستاده بود وسط خانه. با همان لباس کوچک مهدکودک،با موهایی که کمی به‌هم ریخته بود،با کفش‌هایی که هنوز کامل از پایش درنیاورده بود. اول فکر کرد من خوابم..چند قدم نزدیک‌تر آمد..گفت:«بابایی؟»نشنیدم.دوباره گفت:«باباجونم..»این بار هم جوابی ندادم. دخترک چند لحظه فقط نگاهم کرد. شاید آن اولین باری بود که پدرش را این‌طور می‌دید. من همیشه برایش مردی بودم که می‌توانست در شیشه‌ی مربا را باز کند،دوچرخه‌اش را نگه دارد،بند کفشش را ببندد،وقتی می‌ترسد کنارش بنشیند. پدر برای یک بچه باید شبیه کوه باشد. اما آن روز‌ کوه کوچک زندگی‌اش روی زمین نشسته بود. بی‌حرف،بی‌حرکت،خسته..دخترک نزدیک‌تر آمد. کنارم نشست..صورتش را بالا گرفت و دوباره پرسید؛«بابایی چرا اینجوری شدی؟» من نشنیدم..یا شاید شنیدم اما آن‌قدر در خودم فرو رفته بودم که توان جواب دادن نداشتم. و او شروع کرد به پیدا کردن دلیل. بچه‌ها همین‌اند..وقتی چیزی را نمی‌فهمند،اول خودشان را مقصر می‌کنند. گفت؛«نکنه من کاری کردم؟» کمی سکوت کرد. «نکنه امروز تو مدرسه بد بودم؟» دستش را روی زانو گذاشت. «نکنه ازم ناراحتی؟» بعد خیلی آرام‌تر گفت: «نکنه دیگه دوستم نداری؟» اگر آن لحظه می‌شنیدم،اگر فقط سرم را بالا می‌آوردم،اگر فقط می‌دیدم چه‌طور یک کودک کوچک تمام غم پدرش را روی شانه‌های خودش گذاشته...شاید همه‌چیز فرق می‌کرد. اما من آن روز حتی خودم را هم نمی‌دیدم،چه برسد به دخترم. دخترک بلند شد..رفت سمت اتاقش،صدای کشوی کوچکش آمد،بعد صدای باز شدن کمد. چند دقیقه بعد برگشت،یک عروسک در دستش بود،آن را کنار من گذاشت،بعد یکی دیگر..بعد یکی دیگر. تمام عروسک‌هایش را آورد. خرس کوچکش،عروسک موطلایی‌اش،آن یکی که لباس صورتی داشت،و حتی عروسکی که همیشه شب‌ها کنار بالش می‌خوابید. همه را دور من چید. من هنوز به زمین نگاه می‌کردم. نمی‌دانستم دور تا دورم تمام دنیای کوچک دخترم نشسته است. بعد خودش آمد و میان عروسک‌ها نشست. دست کوچکش را آرام دور دستم گذاشت. چند ثانیه چیزی نگفت. بعد گفت:«بابا..من عروسکامو آوردم.» مکث کرد..«شاید خوب شی.» همین..تمام دارایی‌اش همین چند عروسک بود..و برای او کافی بود. چون بچه‌ها هنوز به معجزه ایمان دارند. فکر می‌کنند اگر کسی غمگین است،باید یک عروسک کنارش گذاشت..اگر کسی گریه می‌کند،باید بغلش کرد..اگر کسی تنهاست، باید کنارش نشست. چه ساده‌اند بچه‌ها... و چه غم‌انگیز است که ما بزرگ‌ترها سال‌ها زندگی می‌کنیم تا دوباره همین چیزهای ساده را یاد بگیریم. دخترم سرش را روی شانه‌ام گذاشت. گفت؛«بابایی جونم..گریه نکن.» من آن‌جا فهمیدم چشم‌هایش خیس شده. نه برای خودش..برای من. و بدترین قسمت ماجرا این بود که او هنوز نمی‌دانست پدرش چرا حالش بد است. فقط می‌دانست بابا خوب نیست. و چون کودک بود،دنبال مقصر می‌گشت. و نزدیک‌ترین آدم به خودش،خودش بود. همان‌جا دلم می‌خواست از جا بلند شوم،او را محکم بغل کنم و بگویم؛«نه نه دختر بابا..تو هیچ کاری نکردی.» اما گلویم سنگین بود..کلمه‌ها نمی‌آمدند. فقط دستم را آرام روی موهایش گذاشتم. دخترک لبخند زد..انگار همین برایش کافی بود،انگار همین که دست پدرش روی سرش بود،یعنی هنوز دنیا سر جایش است. بعد شروع کرد برای عروسک‌هایش داستان گفتن. یکی‌شان را پدر کرد،یکی را مادر،یکی را بچه.

هر شب فکر میکنم به این، چقدر بنده شب تا صبح تلاش کردم تا مقداری نظر خوب بودی و تو چقدر کور بودی؛

پناهی جز اهنگ هایم ندارم...

Repost from N/a
نمیدونم، شاید امشبم بشینم برای تموم چیزایی که از دست دادم گریه کنم.

عادی والا،لطف کردید پرسیدید شما ام خوب باشید ما که بیخیال نمیشیم.

https://t.me/Mikael_Home/20805 میبینم نقطه چین میزارید تو پیاماتون گفتم حالت شاید خدایی نکرده خوب نباشه. مارو بیخیال؛

چی بگم،عادی شما خوبی انشاءالله؟

خوبی اخوی

باد کولر بهم نرسه امکان خودکشیم هست

داخل کدوم جهنم ۱ شب برق میره خدایا...

مشخصه انشاءالله یا بگم؟

شرمنده دیر دیدم این رو

Repost from ŋıƖ🍂
این پیام رو فوروارد کنید.🤍 و اسم سلبریتی مد نظرتون رو بگید من هم یه عکس زیرخاکی/کمتر دیده شده تقدیمتون میکنم📸 (تمام تلاشم رو میکنم کمتر دیده شده باشه😭)
جوین باشید

sticker.webp0.04 KB

میرم داخل تلوبیون که سریالی چیزی ببینم،قیافه ی بیگی رو که میبینم تک تک سلول های بدنم میلرزه؛

سر همینه هیچوقت سریال درحال پخش نمیبینم...

چرا قسمت بعد مرد سه هزار چهره نمیاد...

احتمالا این بار اگر ریواچ خواستم کنم یه پک بزنم ازش.