رِوایَـتِ مـیکآئیل
前往频道在 Telegram
╋ 𝖳︎𝖺𝗅︎𝗄︎: @Clover3_bot ┆︎ 𝖠︎𝗋𝖼︎𝗁︎𝗂𝗏︎𝖾: @AreYouDyM ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ⃝ᡃ
显示更多未指定国家未指定类别
5 008
订阅者
-924 小时
-907 天
+23130 天
帖子存档
5 027
اسم مولانا اومد و باید بگم چند شب پیش یه شعر ازش خوندم؛ وزنش خیلی باحاله.
ترجیحا اگه شرایطش رو دارین با صدای بلند بخونید و دست بشکن بزنید باحال میشه😂✨
بیهمگان به سر شود، بیتو به سر نمیشود داغِ تو دارد این دلم، جای دگر نمیشود دیدهٔ عقل مستِ تو، چرخهٔ چرخ پَستِ تو گوشِ طرب به دست تو، بیتو به سر نمیشود جان ز تو جوش میکند، دل ز تو نوش میکند عقل خروش میکند، بیتو به سر نمیشود خَمرِ من و خُمارِ من، باغِ من و بهارِ من خوابِ من و قرارِ من، بیتو به سر نمیشود جاه و جلالِ من تویی، مُلکَت و مالِ من تویی آبِ زلالِ من تویی، بیتو به سر نمیشود گاه سوی وفا رَوی، گاه سوی جفا رَوی آنِ منی کجا روی؟ بیتو به سر نمیشود دل بِنهند برکَنی، توبه کُنند بِشکنی این همه خود تو میکنی، بیتو به سر نمیشود بیتو اگر به سَر شدی، زیرِ جهان زِبَر شدی باغِ ارم سَقَر شدی، بیتو به سر نمیشود گر تو سَری، قدم شوم، ور تو کفی، عَلَم شوم ور بروی، عدم شوَم، بیتو به سر نمیشود خوابِ مرا ببستهای، نقشِ مرا بشستهای وز همهام گسستهای، بیتو به سر نمیشود گر تو نباشی یارِ من، گشت خراب کارِ من مونسِ و غمگسارِ من، بیتو به سر نمیشود بیتو نه زندگی خوشم، بیتو نه مردگی خوشم سَر ز غمِ تو چون کِشم؟ بیتو به سر نمیشود هر چه بگویم «ای سَنَد! نیست جدا ز نیک و بد» هم تو بگو به لطفِ خود، بیتو به سر نمیشود
5 027
آوردهاند که مردی سالها در طلبِ حقیقت، از شهری به شهری میرفت؛ هر دری را میکوفت و از هر عارفی نشانِ آن گمشده را میجست. روزی خسته و غبارآلود به نزدِ مولانا رسید و گفت: [هرچه دویدم، نیافتمش.] مولانا لحظهای در او نگریست و گفت: [آنچه عمری در جهان طلب کردی، چرا یکبار در خویشتن نجُستی؟] مرد خاموش ماند؛ و شاید نخستین بار بود که فهمید گاهی فاصلهی میانِ آدمی و حقیقت، راهی به طولِ جهان نیست؛ فقط به اندازهی جرئتِ نگاهکردن به خویشتن است.
5 027
آوردهاند که مردی سالها در طلبِ حقیقت،
از شهری به شهری میرفت؛
هر دری را میکوفت و از هر عارفی نشانِ آن گمشده را میجست.
روزی خسته و غبارآلود به نزدِ مولانا رسید و گفت:
[هرچه دویدم، نیافتمش.]
مولانا لحظهای در او نگریست و گفت:
[آنچه عمری در جهان طلب کردی، چرا یکبار در خویشتن نجُستی؟]
مرد خاموش ماند؛
و شاید نخستین بار بود که فهمید گاهی فاصلهی میانِ آدمی و حقیقت، راهی به طولِ جهان نیست؛
فقط به اندازهی جرئتِ نگاهکردن به خویشتن است.
5 027
Repost from رِوایَـتِ مـیکآئیل
در سینهام اقلیمی ست که
سال هاست آفتاب به آن راه نیافته؛
گویی بهار، نامِ مرا از صحیفه ی
خویش خط زده است.
5 027
Repost from اینجادیوانهایمینویسد!
اگر امروز حریمِ تختجمشید را میبلعید، فردا فرزندانِ این سرزمین فقط ویرانههای یک بنا را به ارث نمیبرند؛ آنها ویرانهی چیزی عمیقتر را به ارث خواهند برد؛ وجدانی که یک روز میدانست چه چیزی را باید حفظ کند، اما سکوت کرد و تماشا کرد که تاریخ، آجر به آجر، از زیر دستش بیرون کشیده شود. اسکندر تختجمشید را به آتش کشید، اما نتوانست ایران را از حافظهی جهان پاک کند. آتش خاموش شد، امپراتوریها رفتند، فاتحان مردند، اما سنگها ماندند تا شهادت بدهند که این سرزمین پیش از تمام این ویرانیها، چه بوده است. حالا اگر شما آنچه را هزاران سال دوام آورده، به دستِ تصمیمهای چندروزه بسپارید، شاید اینبار فقط ستونها فرو نریزند؛ چیزی در ما فرو خواهد ریخت که هیچ مرمتی قادر به بازسازیاش نیست: باورِ اینکه هنوز میشود چیزی را برای آیندگان سالم نگه داشت. و تاریخ، برخلاف حافظهی آدمها، فراموش نمیکند. نامِ کسانی را که میراث یک ملت را نابود کردند، در حاشیهی هیچ صفحهای دفن نخواهد کرد؛ آن نامها را درست کنار نامِ ویرانی خواهد نوشت. چون بعضی ویرانیها را نمیشود بازسازی کرد. نمیشود با سنگِ تازه، گذشته را دوباره ساخت. نمیشود ستونِ شکسته را سرِ جایش گذاشت و وانمود کرد اتفاقی نیفتاده. یک روز، شاید کودکی روبهروی تصویری از تختجمشید بایستد و بپرسد:
«واقعاً اینجا وجود داشت؟» و آن روز، دردناکترین پاسخ این نیست که بگوییم «بود». دردناکتر این است که مجبور شویم بگوییم: بود... تا وقتی که کسانی که باید نگهبانش میبودند، تصمیم گرفتند آخرین چیزی را هم که از گذشته برایمان مانده بود، به آینده نرسانند. و شما خواهید ماند و شرمندگیای که مجبورید با خون پنهانش کنید.
.صاد.
5 027
Repost from NEON +
جمعه خودش به اندازه کافی دلگیره، حالا ببین آخرین جمعهی تابستون بودنش دیگه چه زهرماریه.
