378
订阅者
+3624 小时
+627 天
-24230 天
帖子存档
373
شد، شد! راستش، من دیگر دلی برای این میدانِ بیکران ندارم! جهان، گنجینهای است و ما، رفتنی!
373
گاهی آدم باید برای چند ساعت
از هیاهوی دنیا فاصله بگیرد، کنار پنجرهای
نیمهباز بایستد، جایی که هوای خنکِ شب
آهسته میلغزد و در جان مینشیند؛
چای در دستش آرامآرام سرد شود،
بیآنکه عجلهای برای تمام شدنش باشد
و سکوت نه بهعنوان نبودِ صدا،
بلکه بهعنوان حضوری سنگین و آرام،
خاموشوار روی شانهها بنشیند
و خستگیِ روح را از تن بیرون بکِشد
373
من از آنهایی شدم که بین کم و هیچ، هیچ را انتخاب میکنم. دیگر نه توان تحمل آدمهای بلاتکلیف را دارم، نه رفاقتهای یکدو روزه و نه روابط انسانی نیمهکاره. نداشتن بسیاری از چیزها بهتر از داشتنِ آنها به صورت ناقص است؛ بهویژه آدمها.
373
دلم با تو بودن میخواد همین الانشم دیره دارم میمیرم نفس داره هر آنشم میره دلم موی تو رو میخواد دلم بوی تورو میخواد دلم روی تورو میخواد
373
نمیدانم، اما روزی دوچرخهام را برمیدارم و به سوی جایی بسیار دور میروم؛ همانگونه که در حکایتی آمده، اگر دوچرخه را با جان به دست گیری، خودت نیز به کوههای دوران خواهی رسید.
