شامِ آخر
前往频道在 Telegram
Azadchehr | they/them | Writer Humanities student. Bot: @Azadchehrbotbot Private: https://t.me/+1aYILdhn6aM4Y2Jk
显示更多未指定国家未指定类别
335
订阅者
-624 小时
-47 天
+7230 天
帖子存档
335
مگر نبود خاطرم رها ز افکارِ سیاه
چه شد که باز افتادم بدین حالِ تباه
به وقت بامداد، ژولیده سر شدم بیدار
نشناختم آن واماندهٔ درون آینه را
چه بسا آدینه هایی که در اوج کم خوابی
دیدهام پوچی را بِه را پنداری تاریک
چه بیرحم است منِ خسته ز خستگی
ندیدهام رؤیایی را به رنگی مگر تیرگی
آه! بگذارید مقداری فروبندم دیدهام را
تا بلکه به یاد آورم رنگ و روی حیاتم را
چنانچه روزی آید که باشند افکارم هماهنگ
همان روزیست که دیدگانم تام شوند رنگارنگ
335
همه با استایلهای مخصوص خودشون اومدن، یکی کت و شلوار، یکی لباس پرنسسی و هیچکدوم از استایلها شبیه هم نیست و همین فضا رو جذاب میکنه
335
نمیدونم چرا اینجا بهم حس یه تالار رسمی و شیک رو میده که دور یه میز شام با میزبانی آزاد نشستیم و داریم صحبت میکنیم و همه نگاه ها به ماست 😭🙏
335
سیاهروزگارت داد رنگ و روی به مال من
اشک تو بود امشب، شرابِ شامِ من
335
عشق را گفتند دوای تنهاییست
دوایِ بیکسیست، دوای بیکاریست
هرچه خواستم گویم از حالِ سَرَم
گفتند حالِ بد نیست از دردِ تنم
خوشی نرفت سری زند به یک عاشقِ مست
نیامد کسی تا کند مرا هم یک عاشقِ مست
سپیدهدم که عشق افتاد به جانِ من
نگاهِ او باری شد بر دوشِ من
در تار های صوتیام، واژهای نبود
در تار های گیتارم، آوازی نبود
چنین شد که شعری سرودم، شعرِ تو را
نقش رخسارت را با الفبا کشیدم، جانِ دلها
نقش و نگارِ عشق مرا واژگان دزدیدهاند
نام تو را در سرودهام معنای عشق دادهاند
