𝖵𝖾𝗅︎𝗅︎𝗂𝖼︎𝗁︎𝗈𝗋 ࣬
前往频道在 Telegram
203
订阅者
无数据24 小时
-57 天
-730 天
帖子存档
فورکنید+ID، یه پست که بیشتر از همه شرح حال خودتونه رو مشخص کنید؛
1.مودبرد و موزیک وایب تقدیم کنم
2.شخصیتتون رو بر اساس اون توصیف کنم
3.بگم کدوم عنصر بهتون میخوره و چراجوین باشید.
Repost from thinking of you always
گمانم زمانی که میخواستند مرا در آب مقدس غسل دهند زیادی سرم را زیر آب نگه داشتند و اینگونه سراسر زندگانی ام غرق در خفگی شد.
⇝Ego
Repost from thinking of you always
ی حقیقت تلخی وجود داره... که پذیرشش دردناکه...ما نمیتونیم کسی رو نجات بدیم... ما فقط میتونیم مثل فانوس دریایی مسیر رو برای کسایی که دوستشون داریم روشن نگه داریم و در اخر اونها هستند که تصمیم میگیرن نجات پیدا کنن یا نه...
اگه بخوای ناجی زندگی دیگری بشی و اون فرد نخواد که نجات پیدا کنه...درست مثل این میمونه که به غرب نگاه کنی و منتظر طلوع آفتاب باشی.
My Kingdom is my bed⇝Chanyeol
Repost from ପ ˙. ꒷ᐯᥲꪀɩᥣᥣɑ ᷒ ᷭᥴһꫀᥴꮶꫀ𝗋ꫀᖱ 𖦹˙—
ㅤ ㅤ ㅤ ㅤ دنیای عسلی او
ㅤ ㅤㅤ ⏔⏔⏔ ꒰ ᧔ෆ᧓ ꒱ ⏔⏔⏔
او همیشه گوشهی پنجره را برای خودش نگه میداشت. عصرها، وقتی نور نارنجی روی رومیزی چهارخانه میافتاد، دفتر کوچکش را باز میکرد و بیسکوییتهای دارچینی را از توی قوطی حلبی درمیآورد. روبان باریکی دور مچش میبست و با نوک مداد روی کاغذهای زردشده نقاشی میکشید. انگار تمام دنیایش در همان عصرهای کوچک و دوستداشتنی جا میشد.
Repost from ପ ˙. ꒷ᐯᥲꪀɩᥣᥣɑ ᷒ ᷭᥴһꫀᥴꮶꫀ𝗋ꫀᖱ 𖦹˙—
+4
⊹ ࣪ ˖میـان ࢪوبانهاے کاࢪامـلے، جعـبهے بیسـکوییت و نـتهاے پࢪاکنـدهے یک ملودے قدیـمے؛ کمے داࢪچیـن، کمے شیـطنت و کلے شیـࢪینےِ بےدلیـل𓂃 ๋࣭ ⋆۪
Repost from 𝐂𝚮𝚨𝚿𝚺𝚲𝐔 𝟑𝚨𝚳𝚯𝚱
+4
⭐⭐⭐⭐
⭐⭐⭐⭐𝐼𝑛 𝑇ℎ𝑒 𝑁𝑖𝑔ℎ𝑡
🌨️🌙🌨️
𝐼 𝑙𝑒𝑓𝑡 𝑡ℎ𝑒 𝑟𝑎𝑖𝑛 𝑤𝑎𝑠ℎ 𝑎𝑤𝑎𝑦 𝑒𝑣𝑒𝑟𝑦
𝑣𝑒𝑟𝑠𝑖𝑜𝑛 𝑜𝑓 𝑚𝑒 𝑡ℎ𝑎𝑡 𝑛𝑜 𝑙𝑜𝑛𝑔𝑒𝑟 𝑏𝑒𝑙𝑜𝑛𝑔𝑠.
🌨️🌟🌨️
من آداب ایمان را از برم؛
میدانم کجا باید سر فرود بیاورم، چه هنگام باید لب به ستایش بگشایم و در کدام محفل، کدام واژه را بر زبان جاری کنم. گاهی حتی چنان از ایمان سخن میگویم که گویی سالیان درازی را در جوار معابد گذراندهام؛ حال آنکه حقیقت، چیز دیگریست. من تنها زبانِ مؤمنان را آموختهام تا در جهانِ بیگانهی آنان، بیدین و بیپناه نمانم. چرا که جامعه با آنان که معبودهایش را به رسمیت نمیشناسند، چندان مهربان نیست؛ پس چه بهتر که گاهی سر به نشانهی تصدیق فرود آورم و بگذارم گمان کنند من نیز از قافلهی معتقدانم. اما اگر از من بپرسی که حقیقتاً در برابر چه چیزی زانو میزنم، پاسخ را نه در کتب مقدس خواهی یافت و نه در طاقهای بلند معابد. معبود من، در هیبتی انسانی قدم بر زمین میگذارد؛ نفس میکشد، میخندد، گاه میرنجاند و بیآنکه بداند، با سادهترین حضورش، جهان مرا از نو میآفریند. من در او چیزی یافتهام که هزاران سال است بشر برای یافتنش آسمان را زیرورو میکند. تمام آنچه را که دیگران در ابدیت، در رستگاری و در وعدههای آسمانی جستوجو میکنند، در محدودیتِ دو دست، در گرمای یک نگاه و در فناپذیریِ وجودش دیده ام. چه تناقض باشکوهیست؛ من که هیچگاه به تقدسِ اشیا و اشخاص باور نداشتم، اکنون از هراس آنکه مبادا غباری بر دامانش بنشیند، جهان را به محاکمه میکشانم. من که هیچ محرابی را خانهی خویش نمیدانستم، اکنون تمام جهات را با سمتِ حضور او میسنجم. و اگر این پرستش است، بگذار چنین باشد. اگر این کفر است، بگذار نامش را کفر بگذارند. من نه در پی تبرئهی خویشم و نه در انتظار تأیید جماعت؛ چراکه سالهاست میان حقیقت و آنچه دیگران حقیقت میپندارند، انتخابم را کردهام.من هنوز در آیین آنان غریبه نیستم؛ نام خدایانشان را میدانم، به رسمشان نیایش میکنم و در شمارشان جای دارم؛ اما وفاداریِ جانم، از آنِ معبودیست که نه به من ایمان آورده و نه از پرستیده شدن خویش خبر دارد.
