ch
Feedback
آلـنـد

آلـنـد

前往频道在 Telegram

فرزندِ ایران و جان فدایِ میهن؛ - هرچی اومد تو ذهنم، میریزم اینجا. t.me/BluChtBot?start=Aland837

显示更多
未指定国家未指定类别
226
订阅者
无数据24 小时
-107 天
+730 天
帖子存档
Repost from N/a
غروب من بار ها و بار ها نوشته ام؛ نه برای شنیده شدن، نه برای خریدن احساس ترحم، بلکه فقط برا اینکه اینقدر از این و آن بدی دیده ام؛که نوشتن تنها راه چاره برایم است از گفتن ترس دارم پس مینویسم تا این قلب تهی شود. قلب تکه تکه ای که حال خوب از میان ترک هایش چکه میکند. با این حال وقتی حالم بد بود باز هم سعی کردم حال بد را به کسی القا نکنم. همیشه بیشتر از چیزی که باید بودم. بزرگتر، پر دغدغه تر، حمایت گر تر.. همه این ها باعث شد تا این زندگی، یک کودک، نوجوانی و حتی یک جوانی به من بدهکار باشد. «دانستن» دانستن یک موهبت نیست؛ بزرگترین مجازات ممکن است. وقتی بیش از حد بدانی دغدغه ات بیشتر است. ذهنت مشغول تر است. و دیگر مثل گذشته نخواهی بود. پس کسی که درک زیادی دارد؛ یا به قول شما از سنش بیشتر میفهمد، بهایی پرداخته که حتی به فکر شما نیز نمی‌آید؛ شب نشینی های طولانی. من میترسم، از اینکه گوش شنوایی که دارم خسته بشود. «ترس» مجبورم این پانسمان عفونت زده را، لایه لایه باز بکنم، یک لایه به ازای هر شب؛ تا مبادا شنونده خسته شود. آنجا آن عفونت گسترش میابد اما، مجبورم به تحمل. چون اگر به یک باره این پانسمان باز شود، آن دست ها از ترس فرار میکنند. و این زخم به جای بهبود یافتن، دردناک تر میشود. از گفتن حال خودم همیشه ترسیده ام. ناگهان به خودم می‌آیم، صدای تیک تاک ساعت است که مرا از خلسه بیرون میکشد. به ساعت نگاهی می‌اندازم؛ بیش از یک ساعت است که گله های قلبم با چشمانی پر از اشک، پا روی کاغذ میگذارند. «تقلا» دوباره اشک هایم روی گونه ها جاری میشود. بی تفاوت به سوزش زخم های سر گونه هایم، نگاهی به کاغذ های روز میز می‌اندازم. قطرات اشک کاغذ ها را مچاله کرده بودند؛ گویی کاغذ نیز نتوانسته بار این اشک ها را به دوش بکشد. «کهنه» کاغذ نیز کهنه شده، پس صاحب این اشک ها چه کشیده بوده. نگاهی به متن روی کاغذ هایم می‌اندازم. «تکه پاره» گویا زنجیره افکارم است و هر تکه، قسمتی از حالم را بازگو میکند. اما هیچکدام کامل نیست و با خواندن آنها یک خلأ دیگر در من ایجاد میشود. احساس ترس به سراغم آمد. «بی کسی» سرمای دردناکی تا استخوان پیش رفت؛ ناگهان صدا زنگ خانه؛ خوشحال شدم، پنداری نوری که از من گرفته شده بود به من بازگشت. ناگهان به خودم آمدم؛ من که کسی را ندارم.

تو انقدر برای فهمیدنِ دیگران خودت رو توضیح دادی، که یه جایی یادت رفت شاید لازم نباشه کسی که قراره بمونه این‌همه توضیح بخواد. https://t.me/Aland837

این پیام رو فور بزنید چنل تون تا رندوم بهتون آهنگ تقدیم کنم
اگه چنل تون پرایوته(خصوصی) یا فور نزنید یا لینکش رو ناشناس برام بفرستید که شرمنده تون نشم
جوین باشید خوشگل تره :)
بوس بهتون.
LM: خط میخوره

این پیامو فور کنید، با یه جمله، شما رو با خودتون رو به رو کنم. ظرفیت: ده چنل.

Repost from N/a
photo content

Repost from Farzooneshoon
اگه چنلِ دیلی ای داری، این پیام رو داخل چنل قشنگت فوروارد کن تا بیام پست هات رو ببینم و ری اکت بدم و پست مورد علاقه م از چنلت رو فوروارد کنم داخل چنلم تا یک روز پستت داخل چنلم بمونه🎀✨
اگه دوست داشتی میتونی داخل چنلم جوین باشی🍓

زن وحشی تر از مرد است؛ چه در عشق، چه در نفرت.

Repost from N/a
فور کنید ، رندوم از متن های کوتاهی که نوشتم بهتون بدم .

Repost from 暗魂
اگه دیلی یا چنل دارید ( تعداد ممبر مهم نیست ) این پیام و فور کنید تا بیام استاکتون کنم و خوشم اومد جوین بدم، از وایب هر چنلی خوشم بیاد میفرستم اینجا.

_ به قلم ِ بآنو هانیه؛
_ به قلم ِ بآنو هانیه؛

photo content

"اِسم زِندگی تو🫵هست" شب،فراموش شده🌑💘
آلند🦋

Repost from N/a
قلبم موزه‌ای‌ست از آدم های تمام شده، از آدم هایی که سال ها پیش جنازه‌شان در قلبم خاک شده؛ یکی‌شان صدایش از دیوار ها می‌آید، آن یکی فریاد می‌زند اما کسی او را نمی‌بینه و یکی آن‌قدر خودش را شکسته که دیگر چیزی جز سایه‌ای از آدمِ سابقش باقی نمانده است. سینه‌ام پر از ویترین هایی‌ست که نه مجسمه‌ای وجود دارد و نه حیوان تاکسیدرمی شده‌ای، فقط من و ویترین هایی که از فریاد پر شده‌اند، از استخوان افرادی که تلاش بر آدمیت می‌کردند؛ طفلکی ها چه امید و آرزوهایی را در سینه نگه می‌داشتند. بعضی‌ از آن‌ها آن‌قدر در این ویترین ها نگهداری شده‌اند که پلاک‌هایشان هم پاک شده‌است، چه برسد به یاد و خاطرشان در ذهن آشنایان؛ البت که من هم آن‌ها را نمی‌شناسم، یک مشت انسان با چهره‌های ناهنجار که آدم را به وحشت می‌اندازند. فقط و فقط فریاد و فریاد، آخر چه در دهان دارید که به زبان نمی‌آید؟ این موزه چرا تعطیل نمی‌شود؟ چرا این تکه گوشت های درون ویترین فریادهایشان را قطع نمی‌کنند؟ دنبال چه می‌گردند این دیوانگانِ اسیر شیشه؟ حتم دارم که کارکنان این‌جا هم عقلی در کله ندارند؛ البت اگر کارکنی وجود داشته باشد. اما عجیب آن است که هر شب کسی چراغ‌های این موزه را روشن می‌کند و درها را باز می‌گذارد؛ نمی‌دانم چه کسی‌ست، شاید یکی از همین دیوانگانِ اسیر شیشه است، شاید کسی هنوز به تماشای این جنازه‌ها می‌آید.

اینجا زندگی سخته؛

بیست ُ چهار ِ آذر

دو هفته و دو روز شد . . .😭🫠 دلم برات تنگ شده قلبم، مواظب خودت باش.

نمی‌تونمم😭

Repost from _selenophile
دلار شد 200 هزار طلا شد 22 میلیون چطور اعتراض کنیم نگید وطن فروش و اغتشاش‌گر؟

دلم یه پیام ریسکی میخواد، گند بزنم به زندگیم🤷🏻‍♀☺️