ch
Feedback
دختر سرزمین بودا

دختر سرزمین بودا

前往频道在 Telegram

显示更多
未指定国家未指定类别
208
订阅者
+124 小时
-37 天
+330 天
帖子存档
امروز متوجه شدم چقدر می‌توانم آدمی آرام‌تر و شادتری باشم وقتی که همه چیز در بیرون آرام است و من می‌توانم با خیال راحت کارهایی را که دوست دارم، انجام دهم. بعد از ظهر امروز بی‌خیال همه اضطراب‌های درونم، سه ساعت را صرف رنگ‌ها و بوم‌ها کردم. آنقدر هر طرف را رنگ زده بودم که حتی دستان و پیراهنم هم رنگی شده بودند. ذهنم آنقدر مشغول پیدا کردن رنگ آبی آسمانی بود که هیچ اهمیت به اخبار بیرون و افکار پیچ در پیچ نا تمامم نمیدادم. حتی متوجه عبور آدم‌های کنارم هم نبودم، فقط دنبال رنگ ابرها می‌گشتم. در آن زمان فقط به نقاشی های ناتکمیل ام فکر می‌کردم؛ به کشتی ناتمامم از ماه پیش و به آدمک سیاه‌پوشی که در نقاشی برفی‌ام جامانده بود. زندگی در میان آن ابرهای آبی و سفید خیلی آرام‌تر بود از زندگی در این بیرون. #دلی

بوی ملایم عطرآگین چوب و سیگار می دهند..

زندگی گاهی خوب است. متوجه می‌شوم کجایم، چقدر راه آمده‌ام، چقدر راه مانده است و دارم چه کار می‌کنم؟ اما گاهی، و به‌خصوص اخیراً، حس می‌کنم گم شدم. نمی‌دانم کدام احساساتم درست‌اند و کدام اشتباه. نمی‌دانم کارهایی که انجام می‌دهم چقدر درست یا نادرست هستند و چگونه آینده‌ تحت تأثیر این تصمیمات قرار خواهد گرفت. این احساسات باعث می‌شود که مدام در فکر فرو بروم و بعد آن همه فکر می‌گویم: «دوباره گم شدم.» حس که حال خیلی برایم آشنا است. با این حال، به نوعی ادامه می‌دهم. نمی‌دانم آیا این تجربه‌ها درس‌های بزرگی خواهند شد که بعدها به من کمک می‌کنند یا زخم‌هایی خواهند بود که تا ابد دردشان را حس خواهم کرد... #دلی

تنهایی چقدر اما لجوج است با من!

014afdff-ab81-4975-8b7a-a5dfcc446a7d.mp34.35 MB

احساسات غم‌انگیزی دلم را تنگ کرده و افکار زیادی، که هنوز برای خودم روشن نیست، در ذهنم زیرورو می‌شود. نه می‌توانم مسائلم را حل کنم نه میلی به حل‌کردنشان دارم. این کار کار من نیست.
شب های روشن -فیودور داستایفسکی-

و دیگر جوان نمی شوم نه به وعده عشق و نه به وعده چشمان تو... و دیگر به شوق نمی آیم نه در بازی باد و نه در رقص گیسوان تو چه نامرادی تلخی و دریغا چه تلخ تلخ فرو می ریزم با سنگینی این غربت عمیق در سرزمین اجدادی خویش و دریغا چه عطشناک و پریشان پیر می شوم در بارش این گستره تشویش در خانه خورشیدها ، خاطره ها دریغا چه بی برگ و بار لال می شوم در دور دست آن گلها ، گمانها ، گفتگو ها و مگر فراموش می شود؟ سرانجام آن جست و جو ها و آن چشمه و چشم انداز آواز و آرزوها و دیگر جوان نمی شوم نه به وعده این بهاری که آمده است و نه به وعده آن شکوفه های نو شگفته محمد رضا عبدالملکیان

+1
Beanie Chezile.m4a2.04 MB

کاش زندگی اینقدر پیچیده نبود. گاهی فکر می‌کنم همه چیز آنقدر پیچیده است که توان برای فهمیدن ذره‌ای از آن را ندارم. فقط در مقابل بسیاری از سوالاتی که در ذهنم می‌آید، پاسخم "نمی‌دانم" و یا "عجیب" است. امروز در ژورنالی که یک سال است دارمش و می‌نویسم، در عین حال که خیلی آن را دوست دارم، وقتی صفحات قبلی‌اش را ورق می‌زدم و نوشته‌هایم را می‌خواندم، متوجه شدم در اکثر یادداشت‌ها و نوشته‌ها کلمه «عجیب» را نوشته‌ام، مثلا جاهایی نوشتم: زندگی عجیب است، این روزها عجیب است، خیلی عجیب بود و ... و واقعاً هم این زندگی سراسر عجیب است. نمی‌فهمم، هر زمانی که بخواهم بفهمم چه به چه است یا دلایل پشت اتفاقات را حل کنم، در ندانستن و عجیب بودن زندگی غرق می‌شوم. این روزها متوجه شده‌ام که چراهای داخل مغزم خیلی زیاد شده است، و نمی‌دانم چگونه و چه زمانی باید این چراها را پاسخ بدهم. اما الان، قادر به جواب دادن به این چراها نیستم، یا حداقل مغزم فرصت کافی برای فکر کردن‌های عمیق ندارد. اما بگذریم، این زندگی عجیب است و همین عجیب بودنش مرا کمی مشتاق‌تر به زندگی کرده است، تا بیشتر بتوانم به این عجیب ها پی ببرم. #دلی

شرایط و قسمت دروغ اند، اگر انسانی، انسان دیگر را دوست بدارد برایش جنگ به پا میکند.
رُمان غرور و تعصب

دختر، در وجود تو سراسر شور و عشق زندگی جاری است، این فاز غمگین و افسردگی دیگر چیست؟🫀🌚

این دو تا آهنگ های بالایی، خیلی وایب خوبی دارند (مخصوصا دومی🌚). امیدوارم از شنیدن شان لذت ببرید!❤️

My Love Mine All Mitski.m4a2.63 MB

We Don t Talk Anymore (feat. Selena Gomez) [Official Video].m4a3.56 MB

گاهی قبل از خواب، در طول پیاده‌روی‌های عصر، یا حتی وقتی وسط درس ها وقتی افکارم به جاهای می‌کشه، کلی ایده‌های قشنگ برای نوشتن در ذهنم می‌ا‌یند، یا حتی در مغزم به شعرهای میرسم، اما بعدا که می‌خواهم بنویسم، هیچی به یادم نمی‌آید، و این دردناک است. 😂 اما به هر حال، این نوشتن‌ها، ثبت لحظه‌ها و افکار را دوست دارم. یقیناً روزهای بهتری می‌رسند که بیشتر خواهم نوشت، قشنگ‌تر و بهتر. اما برای اکنون، همین نوشته‌های نصفه‌نیمه و عجیب و غریب را فرصت کردید بخوانید، و امیدوارم اندازه‌ی وقت که برای خواندنشان می‌گذارید، ارزش خواندن را داشته باشند. من همیشه فکر می‌کنم که بیایید کارهایی انجام دهیم که حس زنده بودن را به ما بدهند، کارهایی که دوست داریم، حتی اگر عجیب، ناکامل یا متفاوت باشند، فقط انجامشان دهیم و از انجام دادنشان لذت ببریم. باور کنید، در این دنیا چه ما این کارها را انجام بدهیم چه ندهیم، زمان می‌گذرد، پس بهتر همین است که انجام شان بدهیم. مثلا من فکر میکنم کار های زیادی هستند که انجام دادنشان زندگی‌ام را زیباتر و سرزنده‌تر می‌کند، اما حیف و هزار حیف که فعلاً در شرایطی نیستم که بتوانم انجامشان دهم. 🥹 مثلاً، هر وقت کتاب‌های ناخوانده و قشنگم را سر میز می‌بینم، دلم هی آب می‌شود از اینکه نمی‌توانم با خیال راحت بنشینم و چای دم کنم و در آفتاب، کنار پنجره، بخوانم. اما حتماً روزی می‌رسد که به اندازه کافی وقت برای کتاب خواندن و زندگی کردن پیدا می‌کنم، ولی فعلاً نه... خوب، دوستان، مرسی که هستید...❤️ #دلی

برای من هیچ وقت بیدار شدن با این همه حجم استرس و نگرانی عادی نمی‌شود.

Alireza Ghorbani - In Those Eyes.mp310.55 MB