MIND CHAT
前往频道在 Telegram
یک پزشک که دوست داشت کفاش باشد 👞 محتوای غیرِ پزشکی؛ با تاکید روی «غیر» رزیدنتِ رشتهی خیالی ❤️💍
显示更多未指定国家未指定类别
281
订阅者
+124 小时
+107 天
+5030 天
帖子存档
284
اما این ناآگاهی عجیب و غریب:
خب یه قسمتی تقصیر عدم اطلاعرسانی های عمومی در خصوص انتخاب این رشته هست
یه قسمتی درمورد تلاش نکردن دانشآموز و خانوادهها در خصوص این رشته و صرفا تکیه کردن به باورهای وهمآلود و قشنگشون هست
اما با توجه به تاثیر واضح شبکههای اجتماعی، یک قسمتی از این ناآگاهی هم مربوط به تولیدکنندگان محتواست؛ کانالها، بلاگرها، روزانهنویسها و تمام کسایی که دارن سبک زندگی یک دانشجوی پزشکی رو به نمایش میگذارن!
اکثرا عکسهای خیلی کیوت و گوگولی؛ همیشه گوشی پزشکی دور گردن و روپوش سفید بر تن؛ عکس از جزوهها و کتابهای پرزرق و برق پزشکی؛ عکسهای بامزهی بیمارستانی و ...
اکثرا در تمام این تولید محتواها، صرفا به جنبهی خوشگلِ پزشکی و دقیقا همون چیزی که دانشآموزِ ناآگاه دوست داره ببینه پرداخته میشه؟
چرا؟ چون این روی ماجرا مخاطبپسندتره؛
مخاطب حاضر نیست واقعیتِ تلخ رو ببینه؛ از سمت مخاطب اقبالی بر واقعیت نیست؛ تولیدکنندهی محتوا هم که اکثراً دوست داره تایید بگیره؛ پس میره سراغ روی خوشگل ماجرا؛ هم تولیدکننده و هم مخاطب هر دو راضی:]
284
دانشآموز نمیدونه که تحصیل توی این رشته یکی از دیربازدهترین و سختترین رشتهها برای کسب درآمده؟
دانشآموز میدونه که اکثر دانشجوهای پزشکی از انتخاب این رشته پشیمونن؟
دانشآموز میدونه که برخلاف تصورشون، با احتمال قوی، بارها و بارها در طول تحصیلشون به دلایل غیرمنطقی از سمت استاد و اتند و رزیدنت تحقیر خواهند شد؟ تحقیرهایی که گاهی شما رو تروماتیزه میکنه و دچار آسیب خواهد شد؟
دانشآموز میدونه که توی نظرسنجیهای مختلف و متعدد، دانشجوهای پزشکی احساس پوچی و بیهودگی خیلی خیلی بیشتری نسبت به دانشجوهای بقیهی رشتهها دارن؟
دانشآموز میدونه که آمار خودکشی بین اینترنها و رزیدنتهای پزشکی بیداد میکنه؟
دانشآموز میدونه که برای پزشک شدن چه لایفاستایلی باید داشته باشه؟ میدونه که اون لایفاستایل، به چه قیمتی تموم میشه و چقدر باید از وجودش و دلخوشیهاش برای این رشته بزنه؟
و هزاران ندانستنیهای دیگه، قبل از انتخاب این رشته!
اما مهمترین ندانستی؛ میدونید که از نظر اکثرا دانشجوهاییکه به پایان تحصیلشون نزدیک میشن، در طول ۷ سال تحصیلشون، چیزهای که بدست آوردن در مقابل چیزهای که از دست دادن نمیارزید و میگن اگر برگردن عقب دست به این انتخاب نمیزن؟
284
متاسفانه متاسفانه متاسفانه، هم دانشآموز و هم خونوادههای اونها، اکثر اوقات حتی کوچکترین شناختی نسبت به این رشته و جزئیات تحصیل و سبکزندگی تحصیلکردگان این رشته ندارن...
چرا دانشآموز وقتی اومد دانشجوی پزشکی شد، خیلی زود میخوره توی ذوقش؟ چرا هر روز دلسرد تر میشه؟ چرا از هر ده تا دانشجوی پزشکی، حداقل ۷تاشون از انتخاب این رشته پشیمونن؟!
چون موقع انتخاب این رشته تقریبا هیچ شناختی از این رشته ندارن و با تصورهای واهی و خوشگل موشگل راهیِ این رشته میشن
284
اما بنظر شما، بچههای ۱۷-۱۸ ساله، با چه شناختی میرن سمت پزشکی؟!
مگر غیر از اینه که وقتی روپوش سفید و گوشی پزشکی میبینن، چشماشون گرد میشه و دلشون غنج میره؟!
مگر غیر از اینه که تفکر غالب اینه که من دکتر میشم آدم خفنی میشم؟
مگر غیر از اینه که خانوادهها میشینن درآمد یک فوق تخصص رو دودوتا چهارتا میکنن و میگن اگه پسرم/دخترم بره پزشک بشه آیندش در رفاه خواهد بود؟!
مگر غیر از اینه که خانواده فکر میکنه اگر پسرش/دخترش پزشک بشن، عزت و احترام به خونواده سرازیر میشه و اینجور تفکرا؟
باور کنید اگه هممون بشینیم فکر کنیم، هزارتا از این تصورهای اشتباه و غلط توی ذهن خود ما و خونوادهی ما و جامعهی ما میتونید بشمرید
284
کمکاریهایی که از سمت دولت و نظام و غیره در حق این بچهها میشه به کنار؛ امشب بحث من اینا نیست [با وجود اینکه به شدت در دلسردی و پشیمونی بچههای پزشکی از انتخاب رشتهی پزشکی تاثیر داره]
284
حالا دوتا پیام بالا رو گفتم که به کجا برسم؟ به اینکه نمیدونم با چه منطقی من به ارتوپدی علاقه دارم؛ یعنی اکثرا من خودم رو ارتوپد تصور میکنم و میگم هوووم خوبه به روحیاتت میخوره 😂
ببین اتاق عمل ارتوپدی مثل تعمیرگاهه؛ پیچ و پلاک و اره و دریل و از این چیزا داره و دقیقا همون کاریه که من هردفعه ببینم تقریبا Faint میکنم 😞😂
خلاصه من نمیدونم با چه منطقی اینقدر فکر میکنم که ارتوپد موفقی میشم :]
284
ولی خدا نکنه استخوان شکسته ببینم
یعنی تنها ضعف من توی کل پزشکی استخوان شکسته بود؛ استخوان شکسته که میبینم، لحظهی شکستنش رو تصور میکنم و صدای شکستنش توی گوشم میپیچه و چشام سیاهی میره و عرق سرد روم میشینه و ... 😂
284
دیدید که بعضیا خون میبینن میترسن؟
یا خونریزی؟ یا جسد؟ یا زخمهای خاص
من با اینا مشکل ندارم
مثلا در حدی که یه شب ساعت ۲ شب زنگ زدن که دکتر بیا icu یه بخیه داریم زحمتشو بکش؛ رفتم توی icu گفتم مریض کجاست؟ گفتن اونجا! برگشتم دیدم به بیماری هست که تمام دستگاهها ازش قطع شده؛ گفتم زندست؟ پرستار گفت نه! رفتم جلو دیدم یه بیماری که لاپارتومی شده بوده و شکمش پک شده بود و بسته نشده بود، سپسیس شده بوده و اکسپایر شده بود
دستکش پوشیدم رفتم از توی شکمش یه چیزی حدود ۲۰-۳۰ تا گاز درآوردم و واسه اولین بار open abdomen دیدم؛ روده کوچیک و بزرگ دیدم؛ کبد و معده دیدم؛ این بندهی خدا که رفته بود اون دنیا منم دیگه یه تجسس ریزی توی شکمش کردم
بعدشم با یک عالمه زور و فشار شکمشو با بخیه بستم و توی پارچه بستنش و بردنش سردخونه
همه اینا رو گفتم که بگم من با خونه و جراحت و زخم و فلان و اینا مشکلی ندارم؛ ولی...
284
تا اینکه شهریور ۱۴۰۱ رسید
نوجوونای ۱۶-۱۷ ساله رو کف خیابون دیدم
حقطلبی نسلی که متعلق بهش بودم رو دیدم
«جان دادن» برای آزادی رو از نزدیک لمس کردم
فهمیدم که «آزادی» بها داره؛ شاید نسل ما اون نسلی هست که باید این بها رو پرداخت کنه تا نسلهای بعد ما از بدو تولد «آزاد» باشن
اونجا برای اولین بار یه چیزی درون من روشن شد؛ امید توی وجودم شکل گرفت؛ امید به اینکه «ظلم» قرار نیست پایدار باشه
امید به اینکه «آزادی» به این خاک برمیگرده
امید به اینکه این «وطن» دوباره وطن میشه
و گفتم «سفر چرا؟ بمان و پس بگیر!»
امروز نسبت به ۳-۴ سال پیش، به لطف عزیزان، شرایط از همه نظر افتضاحتر شده؛ موقعیت من برای مهاجرت خیلی بهتر شده؛ ولی هر روز که میگذره من مطمئنتر میشم که نباید مهاجرت کنم
284
شروع کرده بودم به تقویت زبان انگلیسیم؛ زبان آلمانی رو هم خودخوان داشتم یاد میگرفتم؛ تحقیق میکردم که تا چندسال بعد که درسم تموم میشه، چه کارایی واسه مهاجرت کردن باید بکنم؟ یه پزشک عمومی چجوری میتونه مهاجرت کنه؟ چیکار کنم که یه روز اضافه هم توی این مملکت نمونم؟
شاید باورش سخت باشه؛ اما حتی به سرم میزد که پزشکی رو رها کنم و برم سربازی و بعدش برای شغلهای خدماتی مهاجرت کنم به اروپا
به هیچ عنوان حاضر نبودم آیندهی خودم رو توی ایران تصور کنم
284
اتفاقا یه زمانی از مهاجرت مطمئن بودم ...
مهاجرت تصمیم خیلی بزرگیه؛ گرفتن همچین تصمیمی نیاز داره که آدم حداقل یک جواب محکم در جواب «چرا باید مهاجرت کنم؟» داشته باشه باشه!
وقتی ۲۱-۲۲ سالم بود، دهها دلیل محکم داشتم که هر چه زودتر باید برم...
دیدن فضای دانشگاه خیلی دلسردم کرده بود؛ اینکه هیچ خبری از شایستهسالاری نیست؛ اینکه یک نیممرد یقهبستهی حروملقمه که درک محدودش از کل زندگی صرفا اختصاص به زیر ناف داشت، برای جوونِ پرذوق و آیندهساز تصمیم میگرفت و آیندش رو تیرهوتار میکرد؛ اینکه جوونای ما با ذوق وارد محیط آکادمیک میشدن و توی کمتر از ۲ـ۳ سال تبدیل به تمام انگیزشون کشته میشد ...
از سرکوبی که وجود داشت بیزار بودم؛ اینکه حرف زدن جرم بود؛ جرمِ گفتنِ حق زندان بود؛ همیشه بدترین تهدیدها بالای سرت بود و بهت میگفت آسه برو آسه بیا و چشمت رو روی همه چیز ببند و حرف اضافی هم نزن وگرنه ...
از وضعیت اقتصادیِ افتضاح و تاریک مملکتون وحشت داشتم؛ گرونیها و کوچکتر شدن سفرهی مردم و کاهش توان خرید و ... باعث میشد هر روز خشمِ درونم بیشتر بشه
284
+1
ما را همه شب نمیبرد خواب
ای خفتهی روزگار دریاب ...
-----------------------------------------
این شبا ساعت خواب من شده از ۴ تا ۸ صبح؛ از خستگی دارم تلف میشم ولی مغزم خوابش نمیبره که نمی بره
پن: عکسها چند دقیقه پیش یواشکی توسط بانو گرفته شده؛ دلیل بودن عکسا توی کانال همین یواشکی بودنشه :]
