ضمایم
前往频道在 Telegram
ادبیات و جامعه شناسی
显示更多未指定国家未指定类别
286
订阅者
-124 小时
+27 天
+630 天
帖子存档
286
درد بی کتابی
اگر چه کتابزدگی خودش درد کمی نیست که حاصلش غیر فعال شدن قوه "اندیشیدن" بوده که همه چیز را از چشم دیگران دیده و تعریف می کند. با این هم بی کتابی نیز درد بزرگیست.
البته کسانی که بدرد بی کتابی مبتلا می شوند ممکن است این درد به حیثیت آنها لطمه وارد کند؛ از آن سبب که چیزی و حرفی برای گفتن نمی داشته باشند و مخاطبانی که آنها را جدی گرفته بودند در می یابند که آنها چیزی نبودند جز کتابزده هایی که چون کتاب از دست شان گرفته شده درمانده گشتند و تمام فعالیت شان به گذاشتن عکس از خود یا قصه های دوره جوانی می شود.
کم نیستند چنین کسانی که نمونه بارز آن نویسنده یی است که در چندین سال جلد درباره سرنوشت "خرد در جهان اسلام" نوشته اما در مصاحبه یی با اظهار نظری به تعبیر بیهقی "مثل خر در گل" ماند.
دوستانی که اروپا هستند و بدون کتاب هستند کوشش کند از دوستان شان که به ایران و افغانستان رفت و آمد دارند خواهش کنند که برایشان جای سوغاتی،کتاب بیاورند.
286
از سفر و درد بازگشتم، عشق من
به صدای تو، به دست تو بر فراز گیتار
به آتشی که به بوسه پاییز را میپژمراند،
به گردش شب در آسمان،
برای همه آدمیان نان و غرور میطلبم،
زمین برای زارع بیفرجام،
که کس را امید باز ایستادن خون یا طنین آوازم نیست.
اما به عشق توام جز مرگ گریزی نخواهد بود.
صد غزل عاشقانه پابلو نرودا صفحه ۹۸
286
اگر غم را چو آتش دود بودی
جهان تاریک بودی جاودانه
در این گیتی سراسر گر بگردی
خردمندی نیابی شادمانه
شهید بلخی
در گذشته ۳۲۵ قمری
286
یکی از ملوکِ بیانصاف پارسایی را پرسید؛ از عبادتها کدام فاضلتر است؟ گفت: تو را خوابِ نیمروز تا در آن، یکنفس خلق را نیازاری.
ظالمی را خفته دیدم نیمروز
گفتم این فتنه است، خوابش برده، بِه
وآنکه خوابش بهتر از بیداری است
آنچنان بد زندگانی، مُرده به
"گلستان سعدی"
286
در اخبار یعقوب لیث چنان خواندم که وی قصد نشابور کرد تا محمّد بن طاهر بن عبد اللّه بن طاهر امیر خراسان را فرو گیرد؛ و اعیان روزگار دولت وی به یعقوب تقرّب کردند و قاصدان مسرع فرستادند با نامهها که: «زودتر بباید شتافت که ازین خداوند ما هیچ کار مینیاید جز لهو، تا ثغر خراسان که بزرگ ثغری است بباد نشود.»
سه تن از پیران کهنتر داناتر سوی یعقوب ننگریستند و بدو هیچ تقرّب نکردند و بر در سرای محمد طاهر میبودند، تا آنگاه که یعقوب لیث در رسید و محمّد طاهر را ببستند، این سه تن را بگرفتند و پیش یعقوب آوردند.
یعقوب گفت: چرا بمن تقرّب نکردید، چنانکه یارانتان کردند؟
گفتند: تو پادشاهی بزرگی و بزرگتر ازین خواهی شد، اگر جوابی حق بدهیم و خشم نگیری، بگوییم.
گفت: نگیرم، بگویید.
گفتند. امیر جز از امروز ما را هرگز دیده است؟ گفت: ندیدم. گفتند: به هیچ وقت ما را با او و او را با ما هیچ مکاتبت و مراسلت بوده است؟ گفت: نبوده است. گفتند: پس ما مردمانیایم پیر و کهن و طاهریان را سال های بسیار خدمت کرده و در دولت ایشان نیکویی ها دیده و پایگاه ها یافته، روا بودی ما را راه کفران نعمت گرفتن و بمخالفان ایشان تقرّب کردن، اگر چه گردن بزنند؟ گفتند: پس احوال ما این است و ما امروز در دست امیریم و خداوند ما برافتاد. با ما آن کند که ایزد، عزّاسمه، بپسندد و از جوانمردی و بزرگی او سزد.
یعقوب گفت: بخانهها باز- روید و ایمن باشید که چون شما آزاد مردان را نگاه باید داشت و ما را بکار آیید، باید که پیوسته بدرگاه من باشید. ایشان ایمن و شاکر بازگشتند. و یعقوب پس ازین جمله آن قوم را که بدو تقرّب کرد بودند، فرمود تا فروگرفتند و هر چه داشتند، پاک بستدند و براندند، و این سه تن را برکشید و اعتمادها کرد در اسباب ملک.
ابوالفضل بیهقی
تاریخ بیهقی
جلد هفتم صفحه ۲۹۲
https://t.me/zamaimha
286
سوغات بدخشان
میگم چرا ایقه کم است؟
میگه بیازو همه اش یک مزه داره.
هزار و یک شب بخاطر رخ زدن است و جنبه تزئینی دارد
286
فراموش میشوی
گویی که هرگز نبودهای
مانند مرگ یک پرنده
مانند یک کنیسۀ متروکه فراموش میشوی
مثل عشق یک رهگذر
و مانند یک گل در شب… فراموش میشوی
من برای جاده هستم…
آنجا که قدمهای دیگران از من پیشی گرفته
کسانی که رویاهایشان به رویاهای من دیکته میشود
جایی که کلام را به خُلقی خوش تزئین میکنند، تا به حکایتها وارد شود
یا روشناییای باشد برای آنها که دنبالش خواهند کرد
که اثری تغزلی خواهد شد … و خیالی.
فراموش میشوی
گویی که هرگز نبودهای
آدمیزاد باشی
یا متن
فراموش میشوی.
با کمک داناییام راه میروم
باشد که زندگیای شخصی حکایت شود.
گاه واژگان مرا به زیر میکشند،
و گاه من آنها را به زیر میکشم
من شکلشان هستم
و آنها هرگونه که بخواهند، تجلی میکنند
ولی گفتهاند آنچه را که من میخواهم بگویم.
فردا، قبلاً از من پیشی گرفته است
من پادشاه پژواک هستم
بارگاهی برای من نیست جز حاشیهها
و راه، راه است
باشد که اسلافم فراموش کنند
توصیف کردن چیزهایی را که ذهن و حس را به خروش در میآورند.
فراموش میشوی
گویی که هرگز نبودهای
خبری بوده باشی
و یا ردّی
فراموش میشوی.
من برای جاده هستم…
آنجا که ردّ پای کسان بر ردّ پای من وجود دارد
کسانی که رویای من را دنبال خواهند کرد
کسانی که شعری در مدح باغهای تبعید بر درگاه خانهها خواهند سرود
آزاد باش از فردایی که میخواهی!
از دنیا و آخرت!
آزاد باش از عبادتهای دیروز!
از بهشت بر روی زمین!
آزاد باش از استعارات و واژگان من!
تا شهادت دهم
همچنان که فراموش میکنم
زنده هستم!
و آزادم!
"محمود درویش"
286
+9
مدرسه سیدسبحان قلی خان در قلب بازار بلخ
ساخته شده در سه صد سال قبل
این مدرسه که امروز جز بخشی از آن،چیزی از آن باقی نمانده است به امر سیدسبحان قلی خان که در بلخ و بخارا خان در پایان قرن هفدهم حاکم بود ساخته شده است. این مدرسه که روزگاری از مدارس معتبر بود پس از مرگ سبحان قلی و جنگمیان بازمانده هایش، آسیب دید. اگرچه گذر زمان نیز به آن آسیب رسانده است اما هیچ کدام به آسیبی که بمباردمان بلخ توسط هواپیما های شوروی در ۱۹۲۹ رساند، نبود.
286
صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم
وانگه همه بت ها را در پیش تو بگدازم
صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم
چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم
تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری
یا آنکه کنی ویران هر خانه که می سازم
جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو
چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم
هر خون که ز من روید با خاک تو می گوید
با مهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم
در خانه آب و گل بی توست خراب این دل
یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم
" مولانای بلخ "
286
من عادت دارم کتابخانه دوستان کتابخوانرا ببینم. دوست دارمببینمدیگران چه می خوانند و چه کتاب هایی دارند؛ روزگاری به این باور بودم که ؛ به من بگو چه کتاب هایی می خوانی تا بگویم کیستی؟
به این لینکناشناس عکس کتاب هایتانه بفرستین
بیازو عکس کتاب های مره دیدین هشتصد عنوانک است
https://t.me/HarfChatBot?start=aafc009acd96
286
این فلم درباره زندگی هیپاتیا نخستین زن ریاضیدان جهان و آخرین کتابدار کتابخانه اسکندریه در قرن چهارم میلادی است.
در این فلم جنبه های اندیشیدن هیپاتیا درباره حرکات زمین و اندیشه های فلسفی و سرنوشت اسفبار او را بدست مسیحیان اسکندریه را می بینید.
