ضمایم
前往频道在 Telegram
ادبیات و جامعه شناسی
显示更多未指定国家未指定类别
274
订阅者
无数据24 小时
+97 天
+1030 天
帖子存档
274
همصنفی داشتم در دوره ماستری در دانشگاه اصفهان، اصفهانی بود و همان اندازه که من علاقه به خریدن کتاب داشتم او علاقمند رستورانت رفتن بود. کتابخانه های خوب شهر اصفهان را من بلد بودم و رستورانت های اصفهان را او.
هر وقت با هم مقابل می شدیم من از کتاب های که خریده بودم حرف می زدم و او از رستورانت هایی که رفته بود. یکبار گفت ساجدی تو کتاب نمی خری بزخری می کنی (اصطلاج بزخر برای کسی که دنبال جنس ارزان باشد بکار می رود). دنبال کتاب های با قیمت قبل و چاپ های قبل هستی.
برایش گفتم بزخری در روزگاری که قیمت کتاب به فلک کشیده است هنریست بس والا.
این کتاب ها را که در سال ۱۴۰۳ خریدم به پول وطن هشتصد و پنجاه روپه می شود.به لحاظ چاپی چاپ شان به دو سه سال قبل بر می گردد؛ آن روزگار که کتاب اندکی ارزانتر از امروز بود.
از شانس خوش من کتابفروشی ها را بلد بودم که بر کتاب ها برچسپ قیمت جدید نمی زدند.
مثلن انسان دانشگاهی از بوردیو با قیمت صد هزار تومان که در ۱۳۹۹ چاپشده بودن را داشتند و هم همین کتاب را با قیمت چهارصد هزار تومان که چاپ شده ۱۴۰۲ بود.
274
در فلم Dark Knight از سه گانه نولان که مهمترین شان در سه گانه همین شوالیه تاریکی است جوکر از اینکه چرا صورتش زخم دارد حکایت می کند که پدرش بخاطر لبخند نداشتن، به او گفته بود: چرا اینقدر جدی هستی پسر؟ و با چاقو بر صورت او لبخند کاشته که اکنون جوکر برای از بین بردن آن زشتی، مجبور به خندیدن است.
من این سخن" چرا اینقدر جدی هستی پسر؟" را بار ها برای کسانی نقل کرده ام که فکر می کنند زندگی معادله ریاضی است که اگر دو جمع دو مساوی به چهار نشد قیامت میشود!
زندگی مسئله ی برای حل کردن نیست زندگیتجربه ی زیستن است.
274
کتاب ها برای کسانی که علاقمند آشنایی با فلسفه هستند.
البته کتاب برای آشنایی با فلسفه کم نیست. این ها کتاب هایی هستند که در کتابخانه ام موجود بودند.
تاریخ مختصر اندیشه؛ راهنمای فلسفی زیستن/لوک فری
آثار کلاسیک فلسفه/نایجل واربرتون
ماجرا های جاویدان در فلسفه/هنری توماس و دانالی توماس
فلسفه برای همه/ میتو کریسمن و دیگران
چالش رواقی/ ویلیام آروین
سقراط/ ژان برن
حمام فلسفه/ گریگوری برگمن
فلسفه و عشق؛ از افلاطون تا امروز/لینل سکام
274
پایان خوش تاریخ و آینده خوب
خوش باوری به "آینده خوب" در میان مذاهب و جنبش های اجتماعی و دینی و فلسفی ریشه دوانیده است. حتی این خوش باوری بزرگترین فیلسوف اروپا را نیز درگیر خودش کرده بود که پس از انقلاب فرانسه با دستپاچگی از خوشحالی بیحد، پایان تاریخ را اعلان کرد.
این تفکر در میان مارکسیست ها نیز جای خودش را دارد که مدام در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم از پایان تاریخ و آینده خوش بشر حرف زده میشد.
البته ریشه باور به پایان خوش بر می گردد به ثانویت و دوگانگی جهان و مبارزه خیر و شر و پیروزی خیر در پایان بر شر.
در میان ما نیز باور به آینده خوش و اینکه تاریخ پایان خوشی دارد، افراد بیشماری را دارد. باور داشتن به اینکه فردی میاید و جهان پر از عدل می شود و یا روایاتی از این قبیل که قیامت وقتی اتفاق می افتاد که ظلم و بی عدالتی در زمین وجود ندارد! یا اینکه ظلم پذیری برای آن صورت می گیرد که تاریخ چیزی را از یاد نمی برد یا اینکه وضعیت خوب در راه است!
اقبال لاهوری در جایی این بینش نیک به پایان خوش را حاصل نگرش اشتباه به تاریخ می داند. او می نویسد که این تفکر مفهوم غلط از یک فرایند تاریخی را در بر دارد. ذهن مغانی، زمان را به صورت یک حرکت دایره وار تصور می کند. در حالیکه تاریخ چیز قابل پیشبینی نیست یا چیزی نیست که بتوان آن را با جادو و فالگیری مشخص کرد. یا به آن به صورت ریاضیاتی نگاه کرد. تاریخ ثابت و معین و از لحاظ ریاضی دقیق و یکجور نیست.
اقبال می گوید که اولین کسی که در تاریخ بشر، تاریخ را به صورت یک حرکت خلاق بی وقفه تلقی کرد ابن خلدون بود. او نقل قول از ابن خلدون می کند که می گوید فرآیند تاریخی به صورت یک حرکت آفرینندهء آزاد است و فرایندی نیست که از قبل با نشانه های مشخص محاسبه شده باشد.
274
قهرمان باوری و منجی باوری از اخلاق ملت های شکست خورده است که اندک اندک خودش را در میان ملت های غالب و در بخشی از عقاید مذهبی نیز جا داده است. این اخلاق حاصل شکست ملت هاست و باورشان به اینکه بلاخره قهرمانی خواهد آمد و ما را از زیر یوغ خواهد رهانید.
چنانکه سر شکستگی آلمان در پس از جنگ جهانی اول جامعه آلمان را منجی گرا بار آورد. این دلیل و دلیل اخلاق پدر سالاری در خانواده آلمان پس از جنگجهانی اول باعث به قدرت رسیدن هتلر شد.
اگر بخواهیم این مسئله را به تاریخ خود ربط بدهیم به جنبش "بومسلمه" اشاره خواهد شد. جنبش بومسلمه که جنبش خونخواهی ابومسلم خراسانی است نزدیک شش دهه حکومت عباسی را در خطر فروپاشی نشاند.
پس از کشته شدن ابومسلم خراسانی در ۱۳۲ هجری جنبش استاد سیس در بادغیس، جنبش سنباد مجوسی، جنبش مقنع و جنبش بابک بوجود آمدند. با وجودی که این جنبش ها از سربازان ابومسلم و دوستان ابومسلم بودند و هدف شان خونخواهی برای ابومسلم بود اما هیچ وقت با هم در مقابل حکومت عباسی نه ایستادند. عقاید شان جالب بود ضمن آنکه حکومت عباسی را به بی عدالتی متهم می کردند می گفتند که ابومسلم کشته نشده است و بزودی بر خواهد گشت و تا آمدن او ما باید عدالت را برقرار کنیم!
اگر عقاید را حتی اگر مورخان به تهمت هم نوشته باشند پی می بریم که این عقاید همان زمان در میان مسلمانان جا نداشته است و برای برانگیختن خشم مردم بر ضد سفید جامگان و سرخ جامگان مورخان این عقاید را به پای آنها بستند. از میان این ها تنها مقنع پا را بلند تر گذاشت و گفت که او خداست. قبلا با چهره آدم، نوح، ابراهیم، موسی، محمد و ابومسلم آمده است اما انگار بشر هدایت نشدند. این بار خودش آمده است!
به گواهی کتاب "تاریخ بخارا"مقنع پس از شکست های پی در پی و در محاصره قرار گرفتن، خودش را تنور پر از آتش انداخت و آخرین حرف اش این بود که من با لشکری از ملایک برخواهم گشت.
پس از کشته شدن بابک این جنبش به تاریخ پیوست اما عقاید منجی باوری شان به تاریخ نپیوست و خودش را در میان عقاید مردم و مذهب مردم جا داد.
"محمدناصر ساجدی"
274
دیشب فلم فرانکنشتاین را دیدم. فلم دیدنی بود اما هر کارگردانی برای زیبا شدن فلمش دستبرد به داستان می زند و داستان را برای دیده شدن توسط مخاطبان بیشتر،گلچین می کند. مهمتر اینکه احساس نهفته در متن را نه با دیدن که با خواندن پیدا می کنیم.
و مهمتر اینکه سینما هنر است و ادبیات پناهگاه.
امروز رفتم کتاب"فرانکنشتاین" را گرفتم.
از نوشتن کتاب بیش از دوصد سال گذشته است و اگر چه سوژه ی کتاب برای ما غیر قابل قبول نیست اما در روزگار زیستی مری شلی امر غیرممکن بود.
فراموش نباید کرد که در روزگار "مری شلی" امید زیادی به پای بشر و آینده بشر بسته شده بود و آنقدر بشر نسبت به همنوع خود و تاریخ امیدوار بود که فیلسوفی چون هگل پایان تاریخ را اعلان کرده بود؛پایان خوش. اما امروز دریافتیم که تاریخ فلم هندی نیست خصوصن با این انسان و نوع بشر امیدی برای پایان خوش نیست.
از روزگار مری شلی و کتابت او در ۱۸۲۰ تا کنون بیش از دوصد سال گذشته است اما بشر در این دوصد سال چنان پیشرفت کرده است که در دو هزار سال قبل نکرده بود؛ با این همه پیشرفت، پی بردیم که انسان چه موجود غیر قابل پیشبینی و بی رحمی است.
274
مسافری در اتوبوس می گوید
– نه رادیو – نه روزنامههای صبح
و نه قلعههای بالای تپهها
میخواهم گریه کنم
راننده میگوید : منتظر باش به ایستگاه برسیم
و آن وقت به تنهایی هرچه میتوانی گریه کن
خانمی میگوید : من هم همینطور،
من نیز از چیزی خوشم نمیآید،
به پسرم جای قبرم را نشان دادم
او را دوست داشتم و مرد، و با من وداع نکرد
یک دانشگاهی میگوید : و من هم نه، از هیچ چیز خوشم نمیآید
باستانشناسی خواندم بی آنکه در سنگ هویتی بیابم ، آیا واقعا من من هستم ؟
سربازی میگوید:من نیز، از هیچ چیز خوشم نمیآید
محاصره شدهام شبحی هر روز محاصرهام میکند
راننده عصبانی میگوید : خب به ایستگاه آخر نزدیک شدیم،
آمادهی پیاده شدن باشید
فریاد میکشند : می خواهیم ایستگاه را رد کنی
و سرعت میگیرد
اما من میگویم : مرا همینجا پیاده کن،
من هم مثل آنهایم از هیچ چیز خوشم نمیآید
ولی از سفر کردن خسته شدهام.
"محمود درویش"
274
نسل خسته
ارنست همینگوی در کتاب "خورشید همچنان می دمد" از نسل گمشده حرف می زند. او نسل پس از جنگ جهانی اول را نسل گمشده می نامد نسلی که پس از جنگ به بلوغ رسیده بودند.
ما نیز نسل خسته هستیم. در وقت مطالعه خسته هستیم، در وقت شنا خسته هستیم، در وقت عبادت کردن خسته ایم. ساعت هشت از خواب برخیزیم خسته ایم. ساعت دو از خواب برخیزیم خسته ایم. وقت غذا خوردن خسته ایم. در صنف خسته ایم. در عصر خسته ایم. در شب خسته ایم. وقتی موسیقی می شنویم خسته ایم. وقتی شعر می خوانیم خسته ایم. وقتی سینما می روییم خسته ایم. وقتی می نویسیم خسته ایم. وقتی می خندیم خسته ایم. وقتی چای می نوشیم خسته ایم. وقتی هم را می بینیم خسته ایم.وقتی خبر می خوانیم خسته ایم. وقتی به نقاشی تماشا می کنیم خسته ایم. وقتی به دریا نگاه می کنیم خسته ایم. وقتی به درخت نگاه می کنیم خسته ایم. وقتی به پرنده نگاه می کنیم خسته ایم. حینی که خرید می کنیم خسته ایم. در ملی بس خسته ایم. در مترو خسته ایم.وقتی کسی می پرسد حالت چطور است؟ خسته ایم.
274
روان باش
که پرندگان چنین اند
و گیاهان چنین اند.
چون به درخت رسیدی به تماشا بمان.
تماشا تو را به آسمان خواهد برد.
"سهراب سپهری"
274
کتاب هایی که در بخش بودا و بودیسم دارم.
دانشنامه آیین بودا؛ ع پاشایی
چنین گوید او؛ ع پاشایی
هینه یا نه؛ ع پاشایی
بودا؛ کارن آرمسترانگ
آیین بودا؛ بردلی هوکینز
بودا و تروریست؛ساتیش کمار
راه حق(دمماپادا متن بودایی؛ رضا علوی
گسترش آیین بودایی در شرق ایران باستان؛فاطمه اصغری
دین های جاده ابریشم؛ریچارد فولتز
سوترهء علت و معلول کردار؛ متن بودایی به سغدی
274
یکی از اهالی روایت و تحقیق کرده است و گوید بر در نوبهار به فارسی نوشته بود که بوذاسف گوید: دربار پادشاهان به سه چیز نیازمند است: عقل، صبر و مال و زیر آن به عربی نوشته بود: بوذاسف نادرست گفته که اگر مرد آزاده یکی از این سه چیز را داشته باشد باید از دربار سلطان بگریزد.
مروج الذهب؛ ابوالحسن علی بن حسین مسعودی
جلد اول صفحه ۵۹۰
عکس از ویرانه های "مسجد نه گنبد" در بلخ که گفته می شود بر ویرانه های معبد بودایی نوبهار ساخته شده است.
274
بلخ و بودیسم.
بلخ جدا از آنکه ام البلاد است شهری عجیب و پایگاه ادیان و مذاهب و فرقه های اسلامی است.
در رابطه به ارتباط بودیسم با بلخ در کانون پالی کتاب معتبر فرفه تروادا که در بلخ حاکم بوده؛بازرگانانی از بلخ به اسم تپسوا و بلهیکا در هفته هشتم به روشنایی رسیدن شاکیامونی بودا، به او ایمان آورده اند و برای او در بلخ معبد ساخته اند.
بودیسم مذهب رسمی امپراطوری کوشانی بود و حتی حضور بودیسم در چین را به اثر تلاش یک شهزاده کوشانی می دانند.شاه کوشانی کنیشکا که بخاطر حمایتش از بودیسم به آشوکای دوم شهرت دارد استوپه های بسیاری در بامیان،نگاهارا یا جلال آباد امروزی، در گندهارا و کاپیسا ساخته است.
مفصل ترین روایت درباره معبد نوبهار یا نویهارا بر میگردد به سفرنامه راهب چینی هیوان تسنگ.
در سال ۶۳۰ میلادی که پیامبر اسلام تازه رحلت کرده اند، هیوان تسنگ بلخ را از نزدیک دیده است می گوید نسبت به گذشته نفوس آن کم شده است و مساحت شهر ده کلیومتر است. معبدی دارد که سه هزار راهب در آن به عبادت می پردازند و صد دیر بودایی در آن دایر است. در این معبد که عبادت کنندگان آن پیرو شاخهء تروادای بودایی است تشت حمام بودا، جاروی او از گیاه کاشا و دندان او را نگهداری می کنند.
شاخه تراوادا برخلاف شاخه ماهایانا که در چین شاخه ی رسمی بود به رنج به چشم یک عمل شخصی می دیدند که انسان برای رسیدن به آن به کمک دیگری نیاز ندارد و به تنهایی می تواند به آن فایق آید. در حالیکه در شاخهء ماهایانا رنج یک عمل شخصی نیست و فرد مسوولیت دارد که دیگران را نیز کمک کند تا از رنج رهایی یابند.
مهمترین اختلاف دیگر این شاخه ی حاکم در بلخ با شاخهء حاکم در هند و چین در بحث منجی یا مایترا است. در باور ماهایانا دوره بودایی شامل سه دوره است. در دوره اول آموزه هایی بودایی احترام می شود. در مرحله دوم آموزه های بودایی از میان مردم رخت می بندد و مردم آموزه ها را فراموش می کنند و بلاخره مرحله سوم مایترا یا بودای منجی ظهور می کند تا آموزه های بودیسم را تجدید کند و آموزش بدهد.
اما شاخهء حاکم در بلخ به منجی باور ندارد و به ایمان به بودیستوا(بودای آینده) توجه ندارند.
مسعودی می گوید که بنای این خانه از جمله بناهای بسیار بلند بود و بالای آن نیزه ها نصب کرده و پارچه های حریر سبز بر آن آویخته بودند که هر یک صد زراع و کمتر طول داشت و برای آویختن آن نیزه ها و چوبها نصب کرده بودند که قوت باد پارچه حریران را بهرسو میکشاند. گویند یک روز باد یکی از این پارچه های حریر را بربود و بیانداخت و در پنجاه فرسخی و بقولی بیشتر، آن را بگرفتند و این نشان ارتفاع بنا و استواری آنست و خدا بهتر داند مساحت محوطه این بنا میلها بود که قصه ارتفاع دیوار این بنا و عرض آن سخت معروف است.
به سخن قزوینی نویسنده کتاب آثار العباد وا خبار البلاد :ملوک هند و چین به آنجا می آمدند، و چون به آنجا می رسیدند بت را سجده می کردند و دست برمک را می بوسیدند، و برمک را حکمی بود نافذ در آن بلاد.
این معبد در سال ۳۲ هجری توسط قیس بن هیثم کارگذار عبدالله بن عامر بن کریز در خراسان، ویران شد.
معبد نوبهار زیورآلات و طلا های بیشماری داشت و شهرت طلا های این معبد حتی هفت قرن بعد چنگیز را مجبور کرد که مسجد جامع بلخ که گفته می شد بر ویرانه های نوبهار آباد شده و در جهان اسلام جزء بهترین مساجد بود را به حرص یافتن طلا ها ویران کند.
274
آیا نوبهار بلخ آتشکده بود؟
بلخ چهار راه ادیان و مذاهب است به حدی که سهم به سزایی در سرعت رشد آیین ها و ادیان داشته است. چنانکه زردشت در بلخ ظهور کرد. در دوره کوشانی ها شهزاده ی که در منابع چینی به اسم "آن چن "شناخته می شود آیین بودایی را در چین رونق داد یا در منابع چینی داریم که پادشاه تخارستان موبد مانوی را در سال ۷۲۰ میلادی به چین فرستاد و او در آنجا معبد بر راه انداخت و آیین مانوی را در چین تبلیغ کرد. یا حیوی بلخی که در پویایی کلام یهودی نقش داشت. شخصیت ابومطیع بلخی و نقش او در رشد و پویایی کلام حنفی. یا ناصرخسرو که حجت خراسان بود. یا جلال الدین که آتش به جان مشتاقان عالم زد.
میدانیم که در روزگار قدیم، بلخ مرکز زردشتی گری بوده است اما پس از سقوط بلخ به دست اسکندر تا دیر زمانی بلخ از مرکز زردشتی بودن دور شده و مرکز مذهب بودایی شد و تا روزگار اسلام ادامه داشت که مهم ترین گزارش از بودایی بودن شهر مربوط به چشم دید هیوان تسنگ در سال ۶۳۰ میلادی است. او می نویسد در بلخ بیش از صد دیر و معبد بودایی بود که بزرگترین و مهمترین شان معبدی بوده که امروز بنام نوبهار شناخته می شود که در قسمت جنوب غربی شهر موقعیت داشته است. نوبهار تغییر یافته نو ویهارا است و اسم آن را هیوان تسنگ "ناواسنگهاراما" ثبت کرده است.
بلخ در هر دوره یی به حدی ویران شده است که از آن چیزی باقی نمانده است چنانکه این شهر در حمله اسکندر به کلی ویران شده و دوباره از سر ساخته شده است. یاقوت می گوید که اسکندر شانزده اسکندریه ساخت که اسکندریه بلخ وهرات و مرو سغد از آنهاست. در قبل از اسلام در روزگار قباد ساسانی و پسرش انوشیروان این شهر دوباره پس از یک ویرانی بزرگ از سر ساخته می شود چنانکه ابوالقاسم سمرقندی نویسنده کتابی درباره بلخ در قرن چهارم هجری نوشته است که بلخ تا کنون بیست و چندبار ویران شده است و اگر بار دیگر ویران شود تا قیامت آباد نخواهد شد!
من باورمندم معبدی که توسط عطا بن صائب در سال ۳۶ هجری ویران شد یکی از صد معبدی بوده که در بلخ پربا بوده است اما همه ی صد معبد ویران نشده بلکه در روزگار قتیبه بن مسلم معبد بودایی در بلخ آباد بوده که نیزک در آنجا پس از شورش بر ضد قتیبه به نیایش پرداخت.
مسجد نه گنبد که در بیرون شهر موقعیت دارد ربطی به نوبهار ندارد چون نوبهار در حمله اعراب به کلی از بین رفته است و آخرین نشانی از آن توسط یحیی برمکی در ۱۷۹ هجری قمری از بین رفت.
274
+2
امروز فرصتی پیش آمد که با دوستان رفتیم به "مسجد نه گنبد" که گفته می شود بر ویرانه های معبدنوبهار ساخته شده است.
روزگار مقارن اسلام در بلخ معبد بودایی وجود داشت که جایگاه دانشگاه را داشته که در آن آموزه هایی بودایی آموزش داده می شده است.
در چند یاداشت بعدی در این مورد بیشتر می نویسم
274
ما به آدمهایی محتاج هستیم که خود را مدیون زندگانی بدانند نه طلبکار آن. به آدمهایی محتاج هستیم که به زندگانی عشق داشته باشند نه کینه. به آدمهایی محتاج هستیم که به آینده بچههایشان فکر کنند نه به گذشته پدرهایشان. ما از فرومایگیها استقبال نباید بکنیم, بلکه میخواهیم اول چنین روحیههای بیماری را در هم بشکنیم.
📕📖 کلیدر نویسنده محمود دولت آبادی
274
+1
تنها عکس است که می ماند.
دلو سال ۱۴۰۱
آخرین امتحان درس دوره ماستری جامعه شناسی در دانشگاه اصفهان.
274
.ما مدام آرزو داریم که دیگران برایمان آرزوی طول عمر بکنند و برای طول عمر حرص داریم در حالیکه آنچه مهمتر است کیفیت زندگی است نه کمیت آن.
یکی از چیز های که به کیفیت عمر می انجامد خود "مرگ اندیشی" ست. مرگ اندیشی کمک می کند تا به کیفیت زندگی پابند بمانیم تا به کمیت آن.
البته ما هیچ وقت زندگی را جدی نمیگیریم مگر اینکه خود را در پایان آن بیابیم!
داستایوفسکی زمانی به جرم همکاری با شورشیان دستگیر میشود و حکم اعدام را بالایش صادر میکنند. در رمان "ابله" این واقعه را شرح میدهد و مینویسد:
"ما شش نفری بودیم که در دو گروپ سه سه نفری ما را به ستون میبستند تا تیر باران کنند. نوبت از گروپ اولی بود که من در آن نبودم. وقتی آنها را برای تیر باران بستند، من پنج دقیقه با مرگ خود فاصله داشتم. همین لحظه بود که از اینکه من به تنهایی میمیرم و داستانم پایان می یابد و نیست خواهم شد آگاه شدم[آگاه شدن از وضع اگزیستانسیال]. تصمیم گرفتم که هر ثانیه این پنج دقیقه باقی مانده را زندگی کنم، دو دقیقه را برای اندیشیدن به برادرم اختصاص دادم، دو دقیقه دیگر را برای وداع با دوستانم و یک دقیقه پایانی را به تماشای دنیا خواستم بگذرانم. اما در دقیقه آخر ما از اعدام معاف و به سایبریا تبعید شدیم و پس آن بود که دوباره فراموش کردم تا هر دقیقه زندگی خود را زندگی کنم، انگار مرگ من تا زمان نامعلومی به تعویق افتاده بود"
"محمدناصر ساجدی"
