Critical Inquiry
前往频道在 Telegram
- Critical Research in Science - Neuroscience - Criticism of Pseudoscience and Research Misconduct ID: @Eyes_deceive
显示更多未指定国家未指定类别
134
订阅者
无数据24 小时
-2077 天
-39930 天
帖子存档
Repost from Cognitive Disorders
🔵 یک چالش بالینی : قرص ترکیبی ممانتین-دونپزیل: آیا کاهش تعداد قرصها بهبودی پایدار در تبعیت درمانی ایجاد میکند(۲)؟
💊 چالش مدیریت عوارض جانبی مختص هر دارو
طیف عوارض جانبی دونپزیل و ممانتین نهتنها در هفتههای اول، بلکه به صورت تأخیری و وابسته به مرحله بیماری رخ میدهند. فرم ترکیبی تشخیص و مدیریت این عوارض را بسیار پیچیده میکند.
- سردرد و بحران فشار خون مرتبط با ممانتین: کارآزماییهای اولیه، پرفشاری خون را با شیوع حدود ۴٪ گزارش کردند (Reisberg et al., 2003). اما در عمل بالینی، مواردی از سردرد مقاوم و افزایش شدید فشار خون ماهها پس از شروع درمان دیده میشود که برای کنترل، نیازمند کاهش دوز یا قطع ممانتین است. گزارشهای موردی از افزایش قابلتوجه فشار خون با ممانتین و کنترل موفق با کاهش دوز، این تجربه را مستند ساختهاند (Gallini et al., 2008). قطع آزمایشی ممانتین برای افتراق، با قرص ترکیبی ناممکن است.
- سنکوپ و برادیکاردی ناشی از دونپزیل: خاصیت کولینومیمتیک دونپزیل میتواند حتی پس از سالها مصرف، موجب برادیکاردی سینوسی علامتدار و سنکوپ شود. یک مطالعه کوهورت گذشتهنگر خطر بستری ناشی از برادیکاردی را در مصرفکنندگان دونپزیل بهطور معناداری بالاتر نشان داد (Hernandez et al., 2009). بیماری که با ضربان قلب زیر ۵۵ و غش مراجعه میکند، نیازمند کاهش فوری دوز دونپزیل است، نه قطع کامل ممانتین.
- سیالوره (آبریزش دهان): برخلاف خشکی دهان ناشی از داروهای آنتیکولینرژیک، سیالوره بهعنوان تظاهری از طیف عوارض کولینرژیک دونپزیل (نظیر تهوع و اسهال) یا ثانویه به اختلال بلع در بیماران مراحل پیشرفته دیده میشود و با کاهش دوز بهبود مییابد.
- بیحالی و کرختی در مراحل پیشرفته (FAST 6): در مراحل شدید دمانس، ممکن است دوزهای ثابت قبلی دونپزیل که بهخوبی تحمل میشدند، به دلیل افت عملکردی سیستم کولینرژیک، به بیحالی و افت هوشیاری منجر شوند. در این شرایط، کاهش دوز دونپزیل میتواند به بهبود سطح هوشیاری کمک کند و از قطع کامل درمان جلوگیری نماید. همین ضرورت بالینی نشان میدهد که تنظیم دوز بر اساس مرحله بیماری یک راهبرد حیاتی و مستمر است، نه یک اقدام مقطعی.
💊 دادههای دنیای واقعی (RWD) حاصل از مشاهدات طولی و پرحجم توسط متخصصان در کلینیکهای حافظه، از ارزش علمی مکمل در کنار کارآزماییهای بالینی تصادفیسازیشده برخوردار است. این دادهها میتوانند شکاف میان شواهد کنترلشده و پیچیدگیهای بالینی بیماران واقعی را پر کنند. چنین بینشهایی میتواند در فرایند تصمیمگیری برای طراحی و بهینهسازی فرمولاسیونهای دارویی مختلف، یاریگر شرکتهای داروسازی باشد.
✨ نتیجهگیری
قرص ترکیبی ممانتین-دونپزیل با دوز ثابت با این وعده طراحی شد که تبعیت درمانی را از راه سادهسازی رژیم دارویی افزایش دهد. با این حال، شواهد نشان میدهند که میزان این بهبود در دنیای واقعی اندک است (حدود ۵٪) و اهمیت آن در زمینه وجود مراقب، کمتر از حد تصور است. در مقابل، بهای این سادهسازی، از دست رفتن انعطافپذیری حیاتی برای تنظیم دوز و مدیریت عوارض جانبی متنوع، تأخیری و وابسته به مرحله بیماری است. در بیماران سالمند با پیچیدگیهای بالینی، توانایی تنظیم مستقل دوز دونپزیل و ممانتین نه یک انتخاب، که یک ضرورت اجتنابناپذیر برای درمان ایمن و پایدار بلندمدت است.
دکتر موسی عطازاده
منابع محفوظ
🌿
Repost from Cognitive Disorders
🔵 یک چالش بالینی : قرص ترکیبی ممانتین-دونپزیل: آیا کاهش تعداد قرصها بهبودی پایدار در تبعیت درمانی ایجاد میکند(۱)؟
بیماری آلزایمر شایعترین علت دمانس است و درمان دارویی تأییدشده عمدتاً بر مهار کولیناستراز (مانند دونپزیل) و آنتاگونیسم گیرنده NMDA (ممانتین) متکی است. قرص ترکیبی با دوز ثابت (Fixed-Dose Combination) ممانتین-دونپزیل با این منطق طراحی شد که کاهش تعداد قرصهای مصرفی روزانه، تبعیت از درمان (Medication Adherence) را بهبود میبخشد. با این حال، تجربه بالینی گسترده و شواهد پژوهشی محدودیتهای قابل تأملی را در این رویکرد نشان میدهند. این نوشتار ابتدا منطق بهبود تبعیت را بررسی کرده، آن را با یافتههای واقعی به چالش میکشد و سپس چالشهای جدی انعطافپذیری دوز و مدیریت عوارض را بهطور اختصاصی برای ترکیب ممانتین-دونپزیل تحلیل میکند.
💊 منطق پشت ترکیب ثابت: بهبود تبعیت درمانی
دلیل اصلی ساخت فرآوردههای ترکیبی با دوز ثابت، سادهسازی رژیم دارویی و از این راه افزایش تبعیت بیماران است. این منطق ریشه در این مشاهده دارد که با افزایش تعداد قرصها و دفعات مصرف، احتمال فراموشی یا عدم مصرف دارو بالا میرود. یک فراتحلیل از کارآزماییها نشان داد که ترکیبهای ثابت در مقایسه با داروهای مجزای همارز، تبعیت درمانی را بهطور متوسط ۲۶٪ بهبود میبخشند (Bangalore et al., 2007). بهویژه در بیماریهای مزمن بدون علامت مانند پرفشاری خون، کاهش بار قرص (pill burden) بهعنوان یک راهبرد مؤثر شناخته شده است. بر همین اساس، ترکیب ممانتین-دونپزیل (با نام تجاری Namzaric) بهصورت یک کپسول روزانه عرضه شد تا بیماران بهجای دو قرص جداگانه، تنها یک دوز در روز مصرف کنند و تبعیت افزایش یابد.
💊 چالش منطق: ترکیب ثابت واقعاً چقدر تبعیت را افزایش میدهد؟
شواهد دنیای واقعی در مورد مزیت تبعیت ترکیب ممانتین-دونپزیل در برابر مصرف همزمان دو قرص مجزا، تصویر محتاطانهتری ارائه میدهند. یک مطالعه گذشتهنگر بزرگ با استفاده از دادههای بیمه سلامت نشان داد افرادی که از قرص ترکیبی استفاده میکردند، نسبت به کسانی که ممانتین و دونپزیل را بهصورت جداگانه اما همزمان دریافت مینمودند، بهطور متوسط تنها ۵٪ تبعیت بالاتر (نسبت روزهای تحت پوشش دارو ≥۸۰٪) داشتند (Fillit et al., 2015). اگرچه این تفاوت از نظر آماری معنادار بود، اما اهمیت بالینی آن در یک بیماری پیشرونده عصبی زیر سؤال است.
نکته مهمتر آنکه ماهیت مدیریت دارو در دمانس اساساً متفاوت است: در اکثر بیماران، یک مراقب (caregiver) مسئول تجویز داروست. در چنین شرایطی، کاهش تعداد قرص از دو به یک، نسبت به بیماریهایی که بیمار خود مسئول مصرف داروست، تأثیر کمتری بر تبعیت دارد. علاوه بر این، تبعیت درمانی در دمانس بیش از آنکه تابعی از تعداد قرصها باشد، تحت تأثیر عواملی مانند بروز عوارض جانبی، پیشرفت بیماری و تصمیم پزشک برای تنظیم دوز قرار میگیرد.
مطالعهای در شرایط بالینی واقعی نشان داد که ۲۱.۴٪ از بیماران تحت درمان با دونپزیل و ممانتین در مقطعی نیاز به اصلاح دوز پیدا میکنند (Salomone et al., 2012). این میزان بالای نیاز به تنظیم دوز، نشان میدهد که انعطافناپذیری یک قرص ترکیبی میتواند خود به عاملی برای کاهش تبعیت پایدار تبدیل شود، چرا که عارضه یا دوز نامناسب کنترلنشده، در نهایت به قطع کلی درمان میانجامد.
💊 چالش اصلی: از دست رفتن انعطافپذیری در تنظیم دوز
توانایی تنظیم مستقل دوز هر یک از دو دارو، یکی از ارکان اصلی مدیریت ایمن و مؤثر آلزایمر در بلندمدت است. قرص ترکیبی با دوز ثابت ذاتاً این قابلیت را از پزشک سلب میکند. در بیماران سالمند با پلیفارماسی و همبودیهای متعدد، نیاز به کاهش موقت یا دائم دوز یکی از دو جزء، یا افزایش تدریجی فقط یکی از آنها، بسیار شایع است. بدون امکان جداسازی، پزشک برای افتراق عوارض یا پاسخ درمانی، مجبور به قطع کامل ترکیب و بازگشت به تجویز جداگانه خواهد بود؛ فرآیندی پرهزینه و وقتگیر.
💊 چالش مدیریت عوارض جانبی مختص هر دارو
طیف عوارض جانبی دونپزیل و ممانتین نهتنها در هفتههای اول، بلکه به صورت تأخیری و وابسته به مرحله بیماری رخ میدهند. فرم ترکیبی تشخیص و مدیریت این عوارض را بسیار پیچیده میکند.
ادامه دارد…
دکتر موسی عطازاده
🌿
مرور نظاممند و متاآنالیز: چگونه چندین مطالعه را به یک پاسخ واحد تبدیل میکنیم؟
در پژوهش های بالینی و سلامت عمومی، یک سوال واحد را معمولا چندین تیم مختلف بررسی می کنند و مطالعات منتشرشده لزوما روش ها، دقت و حتی نتایج یکسانی ندارند. اینجا بود که روشی به اسم سیستماتیک ریویو یا مرور نظاممند ابداع شد ؛ در این روش ، محققان تمام مطالعات منتشرشده درباره یک سوال مشخص را با یک پروتکل از پیش ثبتشده پیدا میکنند، خطر بایاس یا سوگیری را در تک تک آنها ارزیابی میکنند و بعد یک جمع بندی کیفی از کل شواهد ارائه می دهند.
پروتکل این مرورها معمولا در یک رجیستری بینالمللی مثل پروسپرو PROSPERO ثبت میشود تا هم جامعه علمی از کار باخبر شود ، هم دوبارهکاری صورت نگیرد و هم شفافیت روش ها امکان بازتولید و بهروزرسانی را فراهم کند.
مرحله بعدی که اختیاری ولی بسیار رایج است، متاآنالیز یا فراتحلیل نام دارد که در آن اندازه اثر یا effect estimate تک تک مطالعات به صورت کمی با هم ترکیب می شود. این روش ها ابتدا برای خلاصه سازی شواهد کارآزمایی های بالینی طراحی شده بودند ، منتها امروز برای طرح های مطالعاتی دیگر هم فراگیر شده اند.
مثال خوبش مرور سیستماتیک و متاآنالیز زو و همکاران در سال های اخیر است که شش کارآزمایی را درباره داروهای جدید مهارکننده کوترانسپورتر سدیم-گلوکز ۲ یا SGLT2i در بیماران دیابت نوع دو ترکیب کرد و نشان داد که این داروها ریسک بستری ناشی از نارسایی قلب را در شش ماه ۳۷٪ ( با فاصله اطمینان ۹۵٪ بین ۲۵ تا ۴۷٪ ) ، در یک سال ۳۲٪ و در دو سال ۲۶٪ کاهش میدهند ، هرچند همزمان ریسک عفونت های تناسلی را هم بالا می برند.
-A.RANJBAR
Reference
Zou X, Shi Q, Vandvik PO, et al. Sodium-glucose cotransporter-2 inhibitors in patients with heart failure: a systematic review. Annals of Internal Medicine. 2022;175(6):851–861.
@Critical_Inquiry2026
آیا رندومایزیشن یا تصادفی سازی در کارآزمایی های بالینی غیراخلاقی است؟
بحث های اخلاقی در کارآزماییهای بالینی از آن موضوع هایی است که مدام سرش چالش هست. یکی از سوال های پرتکرار این است که آیا خودِ رندومایزیشن اصلا اخلاقی است؟ چطور میشود آگاهانه یک دارو را از بیمارانی که وضعیت وخیم دارند دریغ کرد؟ پاسخ این است که رندومایزیشن فقط وقتی اخلاقی است که ما واقعا ندانیم داروی A از داروی B بهتر است یا نه ؛ ممکن است یک نشانه اولیه داشته باشیم، اما به یقین نرسیده باشیم. ضمن اینکه سوال را باید برعکس هم پرسید: آیا رندوم نکردن اخلاقی است؟ وقتی پای دارو ها، اقدامات پیشگیرانه ، یا سیستم های ارائه خدمات سلامت برای جمعیت های بزرگ در میان است، ممکن است الزام اخلاقی دقیقا این باشد که یک کارآزمایی رندومایزد انجام دهیم تا تکلیف فایده و ضرر روشن شود، نه اینکه مردم را بی دلیل در معرض عوارض سمی و امید واهی و هزینه های گزاف نگه داریم.
موضوع دیگر، گرفتن رضایت آگاهانه واقعی است؛ مثلا در پروتکل های چندمرکزی درمان لوسمی حاد کودکان که باید بلافاصله بعد از تشخیص، کودک وارد مطالعه شود، والدین چنان در شوک فرو می روند که واقعا می شود پرسید آیا توانایی دادن رضایت آگاهانه دارند یا نه ؛ هرچند از قضا همین کارآزمایی های سختگیرانه بوده که جان هزاران کودک را نجات داده.
در نهایت یک معضل دیگر این است که یک کارآزمایی چه وقت باید زودتر از برنامه متوقف شود. این تصمیم را معمولا یک هیئت نظارت بر داده ها و ایمنی یا به اختصار DSMB خارجی می گیرد که حین جمع آوری داده ها آنها را مرور میکند. مثال معروفش مطالعه سلامت پزشکان است که در یک طراحی عاملی یا factorial design همزمان آسپرین برای پیشگیری اولیه قلبی-عروقی و بتاکاروتن برای پیشگیری از سرطان را تست میکرد؛ هیئت نظارت تشخیص داد شواهد مربوط به آسپرین آنقدر روشن است که باید آن بازوی مطالعه متوقف شود ، ولی بخش بتاکاروتن ادامه پیدا کند.
-A.RANJBAR
References
1. Emanuel EJ, Miller FG. The ethics of placebo-controlled trials: a middle ground. N Engl J Med. 2001;345:915–919.
2. Huston P, Peterson R. Withholding proven treatment in clinical research. N Engl J Med. 2001;345:912–914.
@Critical_Inquiry2026
چرا ممکن است یک داروی بیاثر در مجلات پزشکی قهرمان شود؟ داستان سوگیری انتشار و راه حل ClinicalTrials.gov
یک مشکل قدیمی در دنیای کارآزمایی های بالینی هست به اسم پابلیکیشن بایاس که یعنی همه نتایج مطالعات منتشر نمی شوند و آنچه چاپ میشود تصویر دستکاری شده ای از واقعیت است. مثلا لیبسکایند و همکارانش در یک بازه ۴۵ ساله ، ۱۷۸ کارآزمایی کنترل شده سکته حاد ایسکمیک را مرور کردند و دیدند اگر داروی تست شده مضر تشخیص داده شده بود ، احتمال انتشارش به شکل چشمگیری کمتر از مطالعاتی بود که نتیجه خنثی یا مثبت داشتند. علت ماجرا هم روشن است>>> ژورنال ها عطش چاپ نتایج دراماتیک را دارند و از آن طرف شرکت های داروسازی هم وقتی کارآزمایی نشان بدهد محصولشان بی فایده است ، عوارض جانبی جدی دارد، یا از رقبای موجود ضعیفتر عمل می کند، ترجیح می دهند داده ها را خاکخور نگه دارند چون میدانند انتشار این نتایج فروش و سود کلان پیش بینی شده را به باد می دهد. نتیجه این پنهان کاری این است که رگولاتورها و پزشک ها و عموم مردم نمی توانند یک تصمیم اویدنس بیسد یا مبتنی برشواهد بگیرند. برای مقابله با همین قضیه، کمیته بین المللی ادیتورهای ژورنال های پزشکی از سال ۲۰۰۵ یک خط مشی را الزامی کرد : هر کارآزمایی بالینی باید قبل از ثبت نام اولین شرکت کننده، در یک رجیستری عمومی ثبت شود تا بعدا بشود رد تمام مطالعات انجام شده را گرفت و فهمید چه چیزی منتشر نشده. این رجیستری فدرال در ClinicalTrials.gov در دسترس است و از ۲۰۱۷ تمام کارآزمایی های فاند شده توسط NIH موظف اند هم ثبت شوند و هم نتایج را آنجا بگذارند.
-A.RANJBAR
References
1. Liebeskind DS, Kidwell CS, Sayre JW, et al. Evidence of publication bias in reporting acute stroke clinical trials. Neurology. 2006;67:973–979.
2. DeAngelis CD, Drazen JM, Frizelle FA. Clinical trial reg-istration: a statement from the International Committee of Medical Journal Editors. JAMA. 2004;292:1363–1364.
3. National Institutes of Health. NIH policy on the dissemi-nation of NIH-funded clinical trial information. https://grants.nih.gov/grants/guide/notice-files/NOT-OD-16-149.html. Accessed October 5, 2017.
@Critical_Inquiry2026
وقتی فانتوم کمک میکند: نوروساینس خلاقیت اجباری پاول ویتگنشتاین
❖ داستان پاول ویتگنشتاین (Paul Wittgenstein) هم از آن مورد های نورولوژیک جذاب است که نشان می دهد چطور یک نقص میتواند به یک راه حل خلاقانه منتهی شود. ویتگنشتاین، همکار راول، در جنگ جهانی اول بازوی راستش را از دست داد و بعد تبدیل به یک پیانیست کنسرتی معروف چپ دست شد.
❖ نکته تاملبرانگیز این است که خودش ادعا می کرد حرکات فانتوم دست راستش به او کمک کرده تا مهارت دست چپش را توسعه دهد. ارنا اتن اترمن یا Erna Otten-Attermann ، یکی از شاگردان پیانویش، این را تایید کرده و گفته بارها دیده که استامپ راست ویتگنشتاین موقع مرور انگشت گذاری یک قطعه جدید به شدت تکان می خورده در حالی که او چشم هایش را می بست و بعد بهترین انتخاب انگشت را ارائه می داد ؛ آن هم سال ها پس از قطع عضو.
❖ خانواده اش از آن خانواده های موسیقیدان و در عین حال تراژیک بودند>>> سه برادرش خودکشی کردند، دو شوهرخواهرش دیوانه شدند، ولی در عوض Brahms ، Mahler و Richard Strauss به خانه شان رفت و آمد داشتند.
❖ بعد از قطع عضو، ویتگنشتاین تصمیم گرفت حرفه اش را ادامه دهد و به همین خاطر از آهنگسازها سفارش قطعه برای دست چپ تنها گرفت که ماناترین شان همان کنسرتو پیانوی دست چپ راول بود. هرچند ویتگنشتاین بخش های بزرگی از آن را تغییر داد و این دو دیگر هیچوقت با هم حرف نزدند.
❖ بنجامین بریتن ، اریش کرنگلد و سرگئی پروکوفیف هم برایش نوشتند.
❖ حال از منظر نوروساینس، یک مطالعه معروف البرت روی نوازندگان زهی نشان داد که بازنمایی کورتیکال انگشتان دست چپ در این نوازنده ها بزرگتر از کنترل هاست، به شکلی که آینه نحوه استفاده آنها از انگشتانشان حین نواختن است.
این تغییرات در کورتکس سوماتوسنسوری بر اثر تمرین مداوم تقویت شده بود. جالب اینکه همان مطالعه به پژوهش قبلی ای ارجاع می دهد که نشان داده بود افراد با قطع عضو اندام فوقانی، بازآرایی کورتیکال گسترده ای متناسب با میزان درد اندام خیالی نشان می دهند. با اینکه درد فانتوم یک پیامد ناسازگارانه آسیب عصبی است و نوازندگان البرت همگی نوروتایپیکال بودند ، ولی این یافته ها مجموعا پیشنهاد میدهند که مورد ویتگنشتاین هم احتمالا شامل بازآرایی کورتیکال بوده ؛ منتها از نوع سودمندش و نه دردناک.
❖ چیزی که ویتگنشتاین را از بتهوون و راول متمایز می کند این است که او مسیری را برای دیگران هم باز کرد>> پیانیست هایی مثل زیگفرید راپ که در جنگ جهانی دوم دست راستش را از دست داد و لئون فلیشر که به خاطر فکال دیستونیا focal dystonia استفاده از دست راستش را از دست داد ، همه از رپرتوار دست چپی که ویتگنشتاین سفارش داده بود بهره بردند.
❖ در مجموع هر کدام از این موسیقیدان ها استراتژی های درمانی خاص خودشان را به کار بستند، ولی نکته مشترک این است که توانایی شان در ادامه کار حرفه ای، تقاطع بین توانبخشی در دسترس و انگیزه فردی و کمک جامعه در ساخت ابزارهایی برای دور زدن چالش ها را نشان می دهد.
و به عنوان پینوشت ببینید در ویدئوهای زیادی که از ویتگنشتاین آنلاین هست، سرعت و چیره دستی خارق العاده اش کاملا مشهود است و جالب اینکه چون فیلم برداری از زاویه خاصی انجام شده، بیننده ممکن است واقعا فکر کند دارد کسی را می بیند که با دو دست می نوازد.
-A.RANJBAR
References
1. Boller F, Bogousslavsky J. Paul Wittgenstein's right arm and his phantom: the saga of a famous concert pianist and his amputation. Prog Brain Res. 2015;216:293-303.
2. Tatu L, Bogousslavsky J, Boller F. Phantoms in artists: the lost limbs of Blaise Cendrars, Arthur Rimbaud, and Paul Wittgenstein. J Hist Neurosci. 2014;23(4):355-66.
3. Elbert T, Pantev C, Wienbruch C, Rockstroh B, Taub E. Increased cortical representation of the fingers of the left hand in string players. Science. 1995;270(5234):305–7.
@Critical_Inquiry2026
سکشن ۳ (پایانی)
حال دکتر استوارت می رود سراغ یک مطالعه بزرگ روی افراد سالم. کیک هیفر و همکارانش از دیتای UK Biobank مربوط به حدود ۴۰,۰۰۰ نفر استفاده کردند و همبستگی بین شرکت در انواع گروه های اجتماعی را با (۱) حجم نواحی مختلف مغز در اسکن های ام ار ای ساختاری و (۲) میزان اکتیویشن نواحی و شبکه های مختلف در fMRI سنجیدند. تعداد کسانی که جواب مثبت داده بودند به سه سوال ، « کدام یک از موارد زیر را هفته ای یک بار یا بیشتر شرکت می کنید: تیم ورزشی، گروه مذهبی، کلوب اجتماعی» >> به ترتیب ۲۰,۰۰۰ و ۵,۱۰۰ و ۶,۹۰۰ نفر بود ، در حالی که ۱۰,۶۰۰ نفر هیچ فعالیت اجتماعی منظمی گزارش نکردند.
تحلیل آماری دنبال این بود که ببیند کدام نواحی یا شبکه های مغزی بهتر از همه پاسخ شرکت کنندگان درباره فعالیت اجتماعی را پیش بینی میکنند و نتیجه جالب این بود که با وجود پیدا شدن تفاوت هایی بین شبکه های پیش بینیکننده سه نوع فعالیت، نتیجه گیری کلی این بود که >>> یافته های جمعی ما میتواند اینطور تلقی شود که نوع مشخص مشارکت اجتماعی احتمالا اهمیت کمتری از خودِ حضور منظم دارد.
یعنی آنچه در مغز منعکس می شود بیشتر خودِ اجتماعی بودن منظم است و نه لزوما محتوای مذهبی یا ورزشی آن.
بعد دکتر استوارت یک مطالعه مورفومتریک از ون الک و اسنوئک را مرور می کند که صریحا نتایج منفی داشت >> هیچ شاهدی پیدا نکردند که دینداری با کاهش حجم اوربیتوفرونتال کورتکس یا تغییرات ساختاری در لوب های پریتال تحتانی دوطرفه همراه باشد و هیچ تاییدی هم برای این فرض که تجارب عرفانی با کاهش حجم هیپوکمپ ، ژایروس گیجگاهی میانی راست یا لوب های پریتال تحتانی مرتبط است.
تحلیل تماممغزی یا whole-brain analysis هم نشان داد که اساسا هیچ تفاوت ساختاری مغزی ای در پیوند با دینداری و تجارب عرفانی پیدا نمی شود.
نتیجه گیری خودشان این بود که [ جستجو برای همبسته های عصبی باورها و تجارب دینی باید تمرکزش را از مطالعه تفاوت های ساختاری مغز به سمت یک رویکرد فانکشنال و مولتی واریت یا چند متغیره تغییر دهد. ] دکتر استوارت هم اضافه می کند که مگر اینکه این مطالعه از نظر توان آماری ضعیف بوده باشد، نتیجه اش عملا تلاش های بیشتر در مطالعات مورفومتریک را دلسرد می کند.
بعد استوارت می رود سراغ بخش بحث و جمع بندی خودش. می گوید نوروساینس دین از چیزی که عمدتا حدس و گمان بود به حوزه ای تبدیل شده که تعداد کمی از دانشمندان که در میانشان جردن گرفمن و همکارانش برجسته اند ، نتایج جالبی تولید کرده اند ، و حتی یک مقاله اپینیون اخیر در نیچر تا آنجا پیش رفته که از نوروساینتیست ها خواسته از مطالعه دین نترسند.
خود دکتر استوارت تمرکزش را روی مطالعات با کوهورت های بزرگتر و بخصوص مطالعات بیماران با ضایعه مغزی گذاشته. در مورد مطالعات فانکشنال ایمجینگ به دو محدودیت اشاره می کند که کریستوفوری و همکارانش گفته اند: اول اینکه این مطالعات همبستگی بین ااکتیویشن مغز و رفتار را نشان می دهند ولی در ارائه فهم علّی از رابطه محدودند و دوم اینکه حتی اگر مداخله ها اصولا بتوانند دانش علی تولید کنند ، در عمل اکثر مطالعات نوروایمیجینگ اندرپاورد یا کم توان هستند.
همچنین نگرانی هایی درباره پتانسیل لژن نتورک مپینگ برای تولید نتایج جعلی وجود دارد. مثلا خیلی از ضایعات ماده سفید را هم شامل میشوند و فیبرهای آسیب دیده ممکن است نواحی ای را کانکت کنند که جزئی از شبکه مفروض نیستند ؛ ضایعات بزرگ هم نتایج را بایاس می کنند.
بعد میرسیم به نقل قولی از خود استورات در سال ۲۰۱۹ که جمعبندی خوبی است: شاید فقط باید انتظار داشته باشیم که پیشرفت در فهم آنچه در مغز انسان، یکی از پیچیده ترین موجودیت های عالم، وقتی سوژه ها دین را تمرین یا باور میکنند ، یکی از متنوع ترین و پیچیده ترین فعالیت های اجتماعی بشر، سخت باشد. اینکه هیچ داستان خیلی ساده ای ظهور نکرده به نظر من همان چیزی است که اگر این دیدگاه را بگیریم که زیستن با باورهای دینی طیف وسیعی از فعالیت اجتماعی را در بر میگیرد، انتظارش را خواهیم داشت. چند مثال واضح میشود رفتار آلتروئیستیک و حمایت و همبستگی گروهی و حفظ اقتدار.
در شش سال اخیر با استفاده از ایمیجینگ مغز برای مطالعه همبستگی بین اکتیویشن نواحی و شبکه های خاص مغز با باور و رفتار دینی پیشرفت شده ، ولی هنوز کار بسیار مانده.
References
-A.RANJBAR
@Critical_Inquiry2026
سکشن ۲
حال می رسیم به رویکرد دیگری به اسم لیژن نتورک مپینگ که به جای دنبال گشتن سراغ یک ناحیه منفرد، می پرسد این ضایعه در کجای شبکه اتصالات مغز قرار گرفته.[در اینجا هم اشاره کوتاهی به آن شد]. اساس کارش این است که از داده های هیومن کانکتوم پراجکت در هزار نفر سالم استفاده می کنند و نواحی ای را که از نظر فانکشنال کانکتیویتی یا اتصال عملکردی با هم در ارتباطند شناسایی می کنند ، فانکشنال کانکتیویتی یعنی نوسانات خودبه خودی اکسیژناسیون خون که نشانگر غیرمستقیم فعالیت نورونی است در دو ناحیه با هم همبستگی مثبت یا منفی داشته باشند. بعد می بینند ضایعات بیماران در کجای این شبکه ها می افتد.
فرگوسن و همکارانش در ۲۰۲۲ با همین روش داده های اورگزی را دوباره تحلیل کردند و به یک یافته جالب رسیدند: ضایعات مغزی ای که با معنویت خودگزارششده مرتبط بودند، همه در یک مدار عصبی مشخص هممحلی نشان می دادند که مرکزش روی periaqueductal gray بود و تقاطع محل ضایعات با همین مدار با دینداری در یک دیتاست مستقل دیگر و نیز با گزارش های قبلی از دینداری افراطی همراستا بود ، و حتی ضایعاتی که باعث دلوژن یا توهم و سندرم اندام بیگانه می شدند هم با همین مدار تلاقی داشتند. البته همپوشانی در سطح شبکه عصبی به این معنا نیست که این پدیده ها از نظر روانشناختی یا بالینی معادل یکدیگر باشند.
بعد در ۲۰۲۴ ، فرگوسن یک شبکه عصبی برای بنیادگرایی مذهبی از دل همین بیماران با ضایعه مغزی بیرون کشید ، این بار با دو کوهورت: (۱) یکی همان کهنه سربازان ویتنام با آسیب های نافذ سر ( ۱۰۶ نفر ، همه مرد) (۲) و دیگری بیماران آیووا با آسیب مغزی ناشی از سکته، جراحی صرع و غیره ( ۸۴ نفر ، زن و مرد برابر). هیچ ناحیه منفردی پیدا نشد که آسیبش با درجه بنیادگرایی مرتبط باشد ولی شبکه ای از نواحی که از نظر فانکشنال با هم کانکت هستند پیدا شد و همبستگی فضایی بین شبکه های درگیر در این دو کوهورت ۰.۸۲ بود.
ضایعاتی که با بنیادگرایی بیشتر همراه بودند به یک شبکه مشخص در نیمکره راست کانکت می شدند با نودهایی در اوربیتوفرونتال راست و dlPFC و پریتال تحتانی ، یک لترالیزاسیون قوی به نیمکره راست.
اما فرگوسن با احتیاط علمی مثال زدنی هشدار میدهد که>>> ضایعات مغزی در این شبکه ممکن است احتمال بنیادگرایی را بالا ببرند ، اما نباید به عنوان علت حتمی یا تنها علت تفسیر شوند. استنتاج معکوس ، یعنی اینکه افراد با بنیادگرایی بالا حتما ضایعه مغزی دارند هم کاملا بی پایه است. همینطور نتایج ما نمی گوید افراد با باورهای قوی مذهبی confabulate(ساخت ناخودآگاه خاطرات یا توضیحات نادرست بدون قصد فریب ) می کنند یا آنها که بنیادگرایی بالا دارند جرم مرتکب می شوند.
ببینید چقدر این احتیاط شبیه همان بحث « همبستگی علیت نیست » است.
این شبکه بنیادگرایی اتفاقا با شبکه های درگیر در کانفابیولیشن پاتولوژیکال و رفتار مجرمانه هم شباهت داشت که سوال جالبی پیش می آورد >> آیا این شبکه ویژه بنیادگرایی مذهبی است یا مربوط به هر نوع باور سفت و سخت و تعصب آمیز، مثلا سیاسی؟
در نهایت داربی و همکارانش در ۲۰۱۸ نشان دادند که ضایعات مختل کننده اراده در یک شبکه با محوریت انتریور سینگولیت می افتند و ضایعات مختل کننده عاملیت در یک شبکه جداگانه با محوریت پریکونئوس ؛ پس حتی مفاهیمی مثل اختیار هم شبکه عصبی مشخص خودشان را دارند.
پینوشت۱: در این متن دو اصطلاح به کار رفته است: confabulate که فعل است و کانفابیولیشن پاتولوژیکال که اسم است. هر دو به یک پدیده اشاره دارند. معادل فارسی دقیقی برای آن نیافتم. منتها تعریفش این هست >>> ساخت ناخودآگاه خاطره ، باور یا توضیحی که با واقعیت مطابقت ندارد ، بدون آنکه فرد قصد فریب یا دروغگویی داشته باشد. مغز شکاف های اطلاعاتی را با مطالبی ساخته شده پر میکند و خود فرد نیز صادقانه به آنها باور دارد. این پدیده معمولا در آسیب های لوب پیشانی یا برخی اختلالات نورولوژیک دیده می شود.
مثلا بیماری که دو روز است در بیمارستان بستری بوده ، وقتی از او می پرسند دیروز ناهار چی خوردی؟ ، با اطمینان می گوید: استیک با سس قارچ ؛ در حالی که چنین چیزی رخ نداده. او دروغ نمی گوید ؛ مغزش شکاف حافظه را با یک خاطره ساخته شده پر کرده است.
یا مثلا اگر یک بیمار ضایعه فرونتال به شما بگوید دیروز با ملکه انگلیس شام خوردم ، دیوانه یا دروغگو نیست . او confabulate می کند. وظیفه نورولوژیست هم این است که تشخیص دهد کجای مغزش آسیب دیده.
پینوشت۲: اگر در این مطالب یا اصطلاحات تخصصی آنها ابهامی داشتید، خوشحال می شم در بخش نظرات یا دیسکاشن همین پست بپرسید. پاسخ می دهم یا اگر ندانم ، عزیزان متخصصی درکانال هستند که میتوانند کمک کنند.
همچنین در دیسکاشن همین پست نکات مهمی نوشته شده است.
ادامه دارد...
-A.RANJBAR
@Critical_Inquiry2026
یافتههای جاری و مدعیات برگرفته از پژوهشهای تصویربرداری عصبی دینباوری
سکشن ۱
دکتر Stuart J. Judge یک فیزیولوژیست و نوروساینتیست بریتانیایی و استاد بازنشسته فیزیولوژی در دانشگاه آکسفورد است.
خودش می گوید بیشتر یک ناظر این حوزه است تا یک مشارکت کننده و بحثش را با این نکته شروع می کند که با وجود همه مطالعات مورفومتریک که اندازه نواحی مغز را با رفتار دینی می سنجند، بخش عمده پژوهش های جدید بر پایه fMRI استوارند ، اما او می خواهد تمرکزش را بگذارد روی مطالعاتی که به سراغ بیماران با آسیب موضعی مغز رفته اند، چون اینها از آن دست شواهدی هستند که مستقیما علیت را نشان می دهند. در این میان، مطالعه آسیب های سر در کهنه سربازان ویتنام یا به اختصار VHIS گنجینه بی نظیری است[در اینجا به آن اشاره شده].
حال برویم سراغ چند یافته از همین کوهورت
کریستوفوری و همکارانش در ۲۰۱۵ نشان دادند بیمارانی که در اوربیتوفرونتال کورتکس ، اَنتریور سینگولیت ، اینسولا یا کورونا رادیاتای قدامی آسیب دارند، در بُعد رادیکالیسم باورهای سیاسی نمرات پایین تری می گیرند و معتدل ترند و جالب اینکه در یک تحلیل زیرگروهی، کسانی که ضایعه در ونترومدیال پری فرونتال داشتند این کاهش رادیکالیسم را نشان دادند ولی آنهایی که آسیب دورسولترال پریفرونتال داشتند نه ؛ پس اینجا یک افتراق آناتومیک ظریف می بینیم.
در ۲۰۱۶ کریستوفوری گزارش داد که آسیب dlPFC و کورتکس گیجگاهی میانی فوقانی با افزایش تجارب عرفانی همراه است یعنی همان نواحی ای که نقششان در کنترل اجرایی و نظم دهی به شناخت را می شناسیم.
همچمین ژانگ و همکارانش در ۲۰۱۷ پیش بینی کرده بودند که آسیب vmPFC بنیادگرایی یا فاندامنتالیسم را بالا می برد، منتها نتیجه برعکس از آب درآمد >>> بیماران با آسیب dlPFC هم درست به اندازه آنها نمرات بنیادگرایی بالایی داشتند و بعد با واسطه یابی آماری نشان دادند که این اثر از مسیر کاهش انعطاف پذیری شناختی و گشودگی ذهنی می گذرد ؛ یعنی سفت و سخت شدن باورها نه صرفا به خاطر از دست رفتن یک حس اخلاقی عمیق ، که بیشتر به خاطر از کار افتادن همان انعطاف پذیری شناختی است که اجازه می دهد گزینه های فکری دیگر را هم روی میز نگه داریم.
بعد ژانگ و همکارانش رفتند سراغ مقایسه مستقیم بنیادگرایی در بیماران با آسیب vmPFC و dlPFC و دیدند که نمرات این دو گروه تفاوت معناداری با هم ندارد و جالبتر اینکه نمرات بیماران dlPFC با هیچ گروه دیگری هم تفاوت آماری معنادار نشان نداد.
کوهن زیمرمن و همکارانش در ۲۰۲۰ رفتند سراغ نقش vmPFC راست و فهمیدند آسیب به این ناحیه با یک رابطه شخصی قویتر با خدا همراه است و بیمارانی که این ناحیه شان آسیب دیده بود افزایش حس کنترل نسبت به بیماران با آسیب کورتکس خلفی و کنترل های سالم نشان دادند و نکته مهم این بود که این رابطه بین آسیب vmPFC و حس کنترلِ بیشتر، از مسیر همان رابطه شخصی قویتر با خدا میانجی گری می شد.
ادامه دارد...
-A.RANJBAR
@Critical_Inquiry2026
موریس راول: آفازی، آپراکسی، آگرافیا، آموزیا
❖ داستان موریس راول (Maurice Ravel) هم از آن موردهای نورولوژیک تامل برانگیز است که نشان می دهد چطور یک مغز میتواند همزمان درخشان و در حال فروپاشی باشد.
❖ راول از همان اوایل زندگی با نوراستنیا neurasthenia دست و پنجه نرم میکرد که این اصطلاح قدیمی تر به مجموعه ای از علائم نورولوژیک و روانشناختی اشاره دارد: نقص های شناختی، از دست دادن حافظه، بی خوابی، ضعف موضعی و ناحیه ای و نیمکره ای، خستگی مفرط و لتارژی یا بی حالی و غیره . ولی تا قبل از جنگ جهانی اول حسابی در اوج بود و اسمش همرده دبوسی (Debussy) برده میشد.
❖ حوالی ۱۹۱۶ کمکم نشانه های یک آفازیا در حال رشد خودش را نشان داد و تا ۱۹۲۷ دیگر کاملا آشکار شده بود: پیدا کردن کلمه برایش عذاب آور شده بود، نوشتن و حرف زدن برایش سخت بود، و چیزها را مدام گم می کرد >> چمدان، ساعت، بلیط قطار، حتی یک بار دعوت یک نخست وزیر را کاملا فراموش کرد.
❖ تئوفیل آلاژوانین (Théophile Alajouanine ) ، نورولوژیست اش ، بعدها شرح داد که بیمارش زبان موسیقایی اش را از دست داده بود ولی نه خلاقیتش را ؛ خود راول می گفت ذهنش هنوز پر از ایده های موسیقایی است اما نمی تواند آنها را روی کاغذ بیاورد. در واقع راول دچار یک آفازیای سمانتیک (semantic aphasia) شده بود >>> ناتوانی در پردازش نماد ها، مقولات انتزاعی و بازنمایی ها ؛ و به همراه آن آپراکسیا ، آگرافیا و آموزیا هم داشت. اما آگنوزیا نداشت: می توانست پارتیتورها را از ظاهرشان تشخیص دهد ولی معنی نمادین شان را نمی فهمید.
❖ انگار دو نفر در یک بدن زندگی می کردند: هنرمندی که موسیقی را در سرش می شنید و تکنیسینی که فراموش کرده بود چطور بنویسد، پیانو بزند و نُت نگاری کند. یک استثنای قابل توجه هم ثبت شده: در سفر به مراکش در ۱۹۳۵ ، ناگهان توانست چند طرح از ارگانی که در ذهنش بود روی کاغذ بیاورد، آخرین نُت هایی که از قلمش تراوید. دو سال بعد، بعد از اجرای دافنیس و کلوئه، زد زیر گریه و گفت: «هنوز آنقدر موسیقی در سرم هست... هیچ نگفته ام، آنقدر بیشتر برای گفتن دارم.» چند ماه بعد، دسامبر ۱۹۳۷، دکتر کلوویس ونسان یک کرانیوتومی روی مغزش انجام داد ، احتمالا برای هماتوم سابدورال، منتها راول بعد از یک بهبود کوتاه به کما رفت و درگذشت.
❖ نکته این است که بر خلاف بتهوون که مشکل شنوایی داشت، راول موسیقی را در ذهنش می شنید ولی نمی توانست به دنیای بیرون ترجمه اش کند.
❖ حالا ببینید بحث تشخیص افتراقی چه قدر پیچیده است : نه اتوپسی شد، نه فشار خون و آزمایش های دیگر ثبت شده. خود آلاژوانین اول گفت احتمالا سکته است، بعد نظرش به آتروفی یا دژنراسیون مغزی چرخید. برخی گفتند شاید جزء کمپلکس پیک باشد که دمانس فرونتوتمپورال و آفازی پیش رونده اولیه را شامل میشود، برخی هم آلزایمر زودرس را مطرح کردند. حتی یک پزشک با توجه به اندازه غیرعادی بزرگ سرش، هیدروسفالی را حدس زد. ولی خب بدون کالبدشکافی، هیچکدام از اینها قطعی نیست و پرونده راول همچنان باز است.
رفرنس ها در دیسکاشن همین پست موجود است.
-A.RANJBAR
@Critical_Inquiry2026
عزیزانی که در حوزه نوروساینس دین کار می کنید و حتی علاقه مندان حرفه ای مسلط در این حوزه ، کتاب مکنامارا به اسم The Cognitive Neuroscience of Religious Experience: Decentering and the Self ادیشن دوم را می توانید یک جورهایی مثل یک انسیکلوپیدیا بهروز ببینید که یافته های تجربی یک دهه اخیر را یکجا جمع کرده.
حرف اصلی اش این است که تجربه دینی یک سازوکار شناختی چهارمرحله ای به اسم decentering دارد >>> خودِ اجرایی یا executive self موقتا از کنترل خارج می شود ، در یک فضای لیمینال با روایت های فرهنگی ویرایش می شود و نسخه آپدیت شده برمیگردد ؛ کل این فرایند را هم در چارچوب پریدیکتیو پراسسینگ فریستون می ریزد و با نفوذ REM به بیداری و ژن های نئاندرتال گره می زند.
در بعد تکاملی بر خلاف بقیه که یکسره سراغ همکاری می روند، انگشت می گذارد روی سکشوال کانفلیکت و می گوید تفاوت استراتژی های تولیدمثلی دو مسیر جداگانه در مناسک ساخته : مناسک داکترینال پرتکرار در برابر تجربه های اکستاتیک شَمَنی . اما یک ویژگی این کتاب که باید حواستان به آن باشد این است که خودِ «خودِ اجرایی » به عنوان یک انتیتی یا موجودیت عصبی مجزا شواهد محکمی پشتش نیست و کل سازه دیسنترینگ روی این پیشفرض تاییدنشده بنا شده.
ایراد دیگرش فراوانی ریورس اینفرنس یا استنتاج معکوس فراوان است ؛ نمیشود فقط از فعال شدن یک ناحیه مغزی نتیجه گرفت فلان کارکرد شناختی خاص رخ داده ؛ این از آن خطاهای رایج در نوروایمیجینگ است.
قصه های تکاملی اش هم در حد جاست سو استوری می ماند؛ بدون شواهد مستقیم از اینکه دیسنترینگ فیتنس تولیدمثلی را بالا می برد یا نه.
در مجموع بعنوان یک رفرنس و انسیکلوپیدیا یافته های تجربی ارزشمند است منتها به عنوان یک تئوری تمام عیار پیشفرض های تایید نشده اش هنوز بر اویدنس تجربی اش می چربد.
همچنین به مطالبی که در بالا گفته شد مربوط است. [1][2][3]
بعدا بخش هایی از این کتاب را در کانال میگذارم.
یک پلتفرم رایگان به نام Journal Trends آمده که قبل از سابمیت محققان، در مورد مجلات بالقوه مشکلدار هشدار بدهد. سازنده اش آچال آگراوال، دیتاساینتیست و کارآگاه صداقت در پژوهش در هند ، می گوید قبلا ساعتها وقت صرف اسکن دستی مجلات می کرده تا یک پرچم قرمز رایج را پیدا کند >>> افزایش ناگهانی تعداد مقالات یک مجله، بخصوص اگر نویسنده ها عمدتا از یک کشور باشند که نشان میدهد مجله دارد انتشار انبوه را بدون داوری همتا درست انجام می دهد.
حالا ابزارش این کار را راحت کرده: کد ISSN مجله را می دهید و یک بریکدان از مقالات بر اساس کشور و سال تحویل می گیرید، با دیتایی از OpenAlex و PPS.
همچنین در چنل Scientometrics میتوانید بخوانید.
https://doi.org/10.1038/d41586-026-01707-1
این شکل را از مقاله Finding the self by losing the self: Neural correlates of ego‐dissolution under psilocybin. آورده ام.
در این شکل داریم اختلالات توزیع شده در شبکه را نگاه می کنیم که با ego dissolution ناشی از سیلوسایبین همراه است. ببینید چه چیزهایی را شامل می شود: کاهش تنوع اتصالات پاراهیپوکامپ و فروپاشی سالینس نتورک و تغییرات گسترده در ارتباطات بین دو نیمکره.
حالا پنل A نشان می دهد که فروپاشی ایگو با کاهش تنوع اتصالات پاراهیپوکامپ قدامی یا همان aPHC وقتی فرد سیلوسایبین مصرف کرده همبستگی دارد.
پنل B: در حالت پایه ( قبل از مصرف دارو) ، هرچه تنوع در نواحی پرهفرونتال دورسولترال چپ ( یعنی نواحی ۱۴۱ و ۱۵۱ در اطلس کرداک) و پریتال فوقانی (ناحیه ۱۵۶) کمتر باشد ، پدیده های ایگو دیسولوشن تحت دارو را بیشتر پیش بینی می کند.
در پنل C می بینیم که کاهش یکپارچگی شبکه سالینس با فروپاشی ایگو همبسته است. نمودار پراکندگی سمت چپ مربوط است به بعد از تجویز سیلوسایبین و سمت راست مربوط است به تفاوت بین حالت پایه و حالت ناشی از سیلوسایبین. نتایج در اینجا با P<0.05 و تصحیح FDR معنادار شده اند. الگوی مغزی هم بر اساس community structure حالت پایه رنگ بندی شده، که در بخش روشها توضیحش آمده.
و پنل D نشان می دهد که ایگو دیسولوشن با کاهش اتصالات ناشی از سیلوسایبین بین گره های مشخصی همراه است، مثلا آن اتصالاتی که دو نیمکره را قطع مبکنند و بخصوص آنهایی که نواحی میانی تمپورال را شامل می شوند. نتایج در این پنل هم با P<0.05 و تصحیح FWE معنادار شده. گره ها بر اساس کامیونیتی استراکچر رنگبندی شده اند .
رنگ ها: آبی برای بینایی ؛ سبز برای حسیپیکری بعلاوه سالینس ؛ قرمز برای DMN و پرهفرونتال؛ صورتی برای کنترل ؛ و خاکستری تیره برای سابکورتیکال و MTL .
@Critical_Inquiry2026
تغییرات مغزی در تجربه های عرفانی و معنوی
بخش دو
❖ اگر به مطالعات سیلوسایبین نگاه کنیم، تصویر تا حدی پیچیده تر می شود. در این مطالعات فقط کاهش فعالیت یک ناحیه خاص مطرح نیست. بحث بیشتر بر سر تغییر الگوی ارتباط میان شبکه هاست. کاهش تنوع اتصال پذیری پاراهیپوکامپ و کاهش انسجام شبکه سالینس و تغییرات گسترده در ارتباطات بین دو نیمکره از جمله یافته هایی هستند که در چند مطالعه مستقل گزارش شده اند. بعضی پژوهشگران این وضعیت را نوعی افزایش انعطاف پذیری شبکه ای تلقی می کنند؛ یعنی حالتی که در آن مرزهای معمول میان شبکه های مغزی موقتا ضعیفتر میشوند.
همین مسئله ما را به یکی از بحث برانگیزترین موضوعات این حوزه می رساند. >>> آیا فروپاشی ایگو را باید نوعی اختلال عملکرد مغز دانست یا نوعی سازماندهی مجدد موقت؟
❖ مدل REBUS از دیدگاه دوم دفاع میکند. استدلال اصلی این مدل آن است که در شرایط عادی بخش مهمی از تجربه آگاهانه تحت سلطه پیش بینی های بالا به پایین قرار دارد. در تجربه های عرفانی یا سایکدلیک، بخشی از این محدودیتها موقتا تضعیف می شوند و در نتیجه اطلاعات حسی و هیجانی فرصت بیشتری برای اثرگذاری بر تجربه آگاهانه پیدا می کنند. به همین دلیل احساساتی مانند بی مرزی و وحدت یا معنای عمیق ممکن است ظهور کنند.
» این تبیین با چارچوب گسترده تر پردازش پیشبینانه نیز سازگار است. البته باید توجه داشت که در اینجا با یک مدل نظری سروکار داریم ؛ یعنی مدلی که تلاش می کند مجموعه ای از مشاهدات پراکنده را در قالب واحدی توضیح دهد.
چنین مدل هایی ارزش تبیینی دارند، اما معادل داده تجربی نیستند و اعتبار آنها در نهایت به توانایی شان در پیشبینی مشاهدات آینده وابسته است.
»در مورد پیامدهای روانشناختی نیز وضعیت مشابهی وجود دارد. میان شدت تجربه های عرفانی القاشده با سیلوسایبین و بهبود برخی شاخص های سلامت روان ارتباط گزارش شده.
» کاهش اضطراب و افسردگی در بیماران مبتلا به سرطان و همچنین برخی نتایج مربوط به ترک وابستگی به مواد از جمله مثالهایی هستند که معمولا مطرح میشوند. با این حال هنوز مشخص نیست چه سهمی از این آثار به خود تجربه عرفانی مربوط است، چه سهمی به انتظارات فرد، چه سهمی به محیط درمانی و چه سهمی به اثرات مستقیم دارو بر مغز.
در مجموع اگر بخواهیم تصویری محتاطانه از وضعیت فعلی دانش ارائه کنیم، می توان گفت که تجربه های عرفانی با الگوهای نسبتا مشخصی از تغییرات شبکه ای و ناحیه ای در مغز همراه اند و بعضی از این الگوها در مطالعات مستقل تکرار شده اند.
منتها فاصله قابل توجهی میان همراهی عصبی و تبیین کامل پدیده وجود دارد. علوم اعصاب امروز تا حدی می تواند توضیح دهد هنگام این تجربه ها چه اتفاقی در مغز رخ می دهد؛ اما اینکه این تغییرات دقیقا چرا به احساس وحدت و تقدس و بی مرزی یا معنای عمیق منجر می شوند، همچنان یکی از پرسش های باز این حوزه است. همچنین داده های موجود به خودی خود درباره ماهیت نهایی این تجربه ها داوری نمی کنند؛ یعنی از روی اسکن مغزی نمی توان نتیجه گرفت که تجربه عرفانی صرفا محصول فعالیت عصبی است یا بازتاب مواجهه با واقعیتی فراتر از فرد.
لذا این بخش از بحث، دستکم در وضعیت فعلی دانش، بیشتر به قلمرو فلسفه ذهن و معرفت شناسی تعلق دارد تا علوم تجربی.
https://t.me/Critical_Inquiry_Group/14
-A.RANJBAR
@Critical_Inquiry2026
تغییرات مغزی در تجربه های عرفانی و معنوی
بخش یک
بادرود و احترام. اگر بخواهیم از منظر علوم اعصاب به تجربه های عرفانی نگاه کنیم، اولین نکته این است که برخلاف تصور رایج ، بحث صرفا محدود به یک ناحیه مغزی خاص نیست. تقریبا تمام مطالعات جدید از درگیری همزمان چند شبکه بزرگمقیاس مغز صحبت می کنند.
بیشترین توجه هم معطوف به سه شبکه DMN و FPN و SN بوده است.
❖ در میان یافته های موجود، کاهش یکپارچگی عملکردی DMN احتمالا تکرارشونده ترین مشاهده است. این یافته در مطالعات مراقبه و سیلوسایبین و برخی تجربه های دینی طبیعی گزارش شده. چون DMN با پردازش های خودارجاعی و حفظ روایت ذهنی از خود ارتباط دارد، معمولا این فرض مطرح می شود که کاهش انسجام این شبکه میتواند در تجربه هایی مثل ego dissolution نقش داشته باشد.
البته باید توجه داشت که بخش عمده این شواهد از مطالعات همبستگی به دست آمده و از روی آنها به تنهایی نمی توان درباره جهت علیت قضاوت کرد.
❖ در سطح نواحی مغزی نیز چند مشاهده مستقل وجود دارد. مثلا کاهش فعالیت لوبول جداری تحتانی بارها گزارش شده است. این ناحیه در بازنمایی مرز میان خود و دیگری نقش دارد و به همین دلیل بعضی نویسندگان آن را با تجربه وحدت یا بی مرزی مرتبط دانسته اند. در قشر کمربندی قدامی و خلفی و همچنین نواحی پاراهیپوکامپی نیز تغییراتی در توان نوسانی و همزمانی فاز امواج مغزی مشاهده شده. در برخی مطالعات سیلوسایبین، شدت این تغییرات با شدت تجربه معنوی و میزان بینش گزارششده توسط شرکت کنندگان همبستگی داشته است.
در اینجا بد نیست میان همبستگی و شواهد علی تفکیک قائل شویم.
بخش عمده ادبیات این حوزه مبتنی بر fMRI و EEG است و طبیعتا بیشتر درباره همراهی دو پدیده به ما اطلاعات می دهد تا رابطه علت و معلولی. به همین دلیل مطالعات ضایعات مغزی اهمیت ویژه ای پبدا می کنند. یکی از شناخته شده ترین نمونهها مطالعه Vietnam Head Injury Study است. در این مطالعه مشاهده شد که آسیب به dlPFC با افزایش احتمال گزارش تجربه های عرفانی همراه است. از آنجا که dlPFC یکی از مراکز مهم کنترل اجرایی محسوب می شود، این نتیجه با این ایده سازگاار است که بخشی از فرایندهای اجرایی مغز در شرایط عادی به مهار یا تنظیم چنین تجربه هایی کمک می کنند.
❖ مطالعه دیگری که توجه زیادی جلب کرده از روش lesion network mapping استفاده کرده است. پژوهشگران مجموعه ای از ضایعات مغزی را که با افزایش معنویت یا دینداری همراه بودند روی یک شبکه عملکردی مشترک نگاشت کردند. نتیجه به مداری منتهی شد که حول PAG سازمان یافته بود.
اهمیت PAG از این جهت است که سالهاست در زمینه تعدیل درد، پاسخ های دفاعی، شرطی سازی ترس و برخی رفتارهای اجتماعی مورد مطالعه قرار گرفته است. به همین دلیل برخی نویسندگان احتمال داده اند که بخشی از آثار روانشناختی تجربه های معنوی از طریق همین مدارها میانجیگری شود.
❖ در نقطه مقابل، بعضی یافته ها از گروه های بسیار خاص به دست آمده اند و باید با احتیاط بیشتری تفسیر شوند. مطالعه مشهور راهبه های کارملیت از همین جنس است.
در آن مطالعه هنگام بازآفرینی ذهنی تجربه وحدت عرفانی، افزایش فعالیت در نواحی مختلفی از جمله قشر پیشپیشانی میانی و اینسولا و هسته دمی و بخش هایی از قشر گیجگاهی گزارش شد. منتها حجم نمونه محدود بود و اساسا مطالعه روی گروهی بسیار خاص انجام شده بود؛ لذا تعمیم مستقیم نتایج آن به همه انواع تجربه های عرفانی کار درست و ساده ای نیست.
-A.RANJBAR
@Critical_Inquiry2026
با درود و احترام.
کوکرین (Cochrane) سامانه ای جدید برای شناسایی مطالعات بازپسگرفته شده (Retracted Papers) در مرورهای نظاممند خود راهاندازی کرده است؛ اقدامی که میتواند تاثیر مهمی بر کیفیت شواهد پزشکی و راهنماهای بالینی داشته باشد.
کوکرین یکی از معتبرترین نهادهای تولید شواهد پزشکی در جهان است و بیش از ۹۵۰۰ مرور نظاممند منتشر کرده که مبنای بسیاری از دستورالعمل های درمانی و سیاست های سلامت و تصمیمات بالینی قرار می گیرند. با ابن حال، یک چالش مهمی که وجود دارد این هست که گاهی سال ها پس از انتشار یک مرور نظاممند، برخی از مطالعاتی که در آن مرور استفاده شده اند به دلیل خطا و دستکاری داده ها یا مشکلات پژوهشی از ادبیات علمی بازپس گرفته می شوند.
در سال های اخیر شواهد نگران کننده ای منتشر شده است. برای مثال بررسی کارآزمایی های بیهوشی نشان داد که تعداد قابل توجهی از مطالعات دارای داده های ساختگی یا معیوب بوده اند. همچنین پژوهش دیگری نشان داد که حضور مطالعات بازپسگرفته شده در مرورهای نظاممند می تواند بر نتبجه گیری های علمی و حتی راهنماهای بالینی مبتنی بر آن ها اثر قابل توجهی بگذارد.
کوکرین از سال گذشته امکان علامتگذاری مطالعات بازپسگرفته شده را در پایگاه CENTRAL اضافه کرد. اکنون این فرآیند یک گام فراتر رفته و بهصورت منظم بررسی می شود که آیا مرورهای نظام مند منتشرشده به چنین مطالعاتی متکی هستند یا خیر.
و نکته مهم این است که هر مطالعه بازپسگرفته شده الزاما مشکلساز محسوب نمی شود. اگر مقاله صرفا در مقدمه یا بخش بحث یک مرور ذکر شده باشد، اهمیت آن کمتر است. تمرکز اصلی کوکرین بر مطالعاتی است که واقعا در تحلیل های آماری و نتیجه گیریهای نهایی مرور نقش داشته اند. برای این منظور، کوکرین یک چارچوب استاندارد طراحی کرده است تا مشخص شود حذف یک یا چند مطالعه بازپسگرفته شده چه اثری بر نتایج مرور خواهد داشت.
در برخی موارد ممکن است نتیجه گیری اصلی بدون تغییر باقی بماند، منتها در برخی دیگر حذف این مطالعات می تواند ارزیابی اثربخشی یک درمان را بهطور معنی داری تغییر دهد.
در ارزیابی اولیه، مشخص شد که کمتر از یک درصد از مرورهای نظاممند منتشرشده توسط کوکرین حاوی مطالعات بازپسگرفته شده در تحلیل های خود هستند. هرچند این عدد کوچک به نظر می رسد، اما با توجه به نفوذ گسترده مرورهای کوکرین در پزشکی مبتنی بر شواهد، حتی همین تعداد محدود نیز اهمیت زیادی دارد.
همچنین یکی از جنبه های قابل توجه این اقدام، شفافیت آن است. از این پس به محض شناسایی یک مطالعه بازپسگرفته شده در یک مرور، یادداشت تحریریه ای به آن اضافه می شود تا خوانندگان از وضعیت آگاه شوند. سپس پس از ارزیابی کامل، نتیجه بررسی و میزان تاثیر آن بر یافته های مرور اعلام خواهد شد.
لذا در علم، انتشار یک مقاله پایان کار نیست. شواهد علمی باید به طور مداوم پایش شوند و اگر بخشی از داده های پایه اعتبار خود را از دست بدهد، مرورها، راهنما ها و توصیه های بالینی نیز باید متناسب با آن بهروزرسانی شوند. این رویکرد یکی از مهمترین ویژگی های علم سالم است ؛ یعنی توانایی اصلاح خود در برابر خطاها.
سپاس از توجه شما. پیروز و سربلند باشید.
گزارش از Retraction Watch
@Critical_Inquiry2026
نقدی بر مقاله چالش تشخیص در بهبود اخلاقی عصبی
ایده تقویت اخلاقی با فناوری های عصبی این روزها مورد توجه است. فرض کنید دارویی بسازید که استدلال اخلاقی شما را تقویت کند، بدون اینکه باور خاصی را به شما تحمیل کند. به این می گویند تقویت غیرمستقیم و خیلی از فیلسوفان آن را می پسندند. در مقابل ، تقویت مستقیم یعنی دارو مستقیما باور یا رفتار اخلاقی خاصی را در شما ایجاد کند. این نوع را بیشتر پژوهشگران رد می کنند چون استقلال فرد را تضعیف می کند.
مقاله ای در مجله نورواخلاق اخیرا منتشر شده که یک مسئله ی قابل توجه را مطرح می کند. اینکه در عمل چطور می توان فهمید یک مداخلهی عصبی دارد توانایی های شناختی فرد را برای استدلال اخلاقی تقویت می کند یا مستقیما باور خاصی را به او تحمیل می نماید؛ و درواقعیت باید عرض کنم که کار دشواری است. تحلیل نویسندگان از متغیرهای مخدوشگر، چه آنهایی که به شخص مربوط می شوند مثل پیشینه و شخصیت و چه آنهایی که به دارو مرتبط هستند مثل افزایش تمرکز یا حساسیت، تحسینبرانگیز است.
همچنین نقدشان بر این ایده که تقویت صرف توانایی منطقی به تنهایی نمی تواند تضمین کننده ی بهبود اخلاقی باشد هم جای حرفی ندارد. یک فرد با ارزش های نادرست، اگر منطقش قویتر شود، فقط بهتر می تواند کجرفتاری خود را توجیه کند. ارزش قابل قبولی که مقاله دارد در طرح کردن همین چالش است . اما از زاویه ای عملگرا، کاستی هایی هم در کار دیده می شود. نخست ، مقاله با تاکید بیش از حد بر دشواری ها گاهی این تصور را ایجاد می کند که تشخبص این دو نوع تقریبا غیرممکن است. در حالی که در علوم پزشکی و روانشناسی، هیچگاه دنبال قطعیت صد در صدی نیستند. همین حالا هم برای سازوکار دقیق بسیاری از داروهای روانپزشکی اجماع کامل وجود ندارد، اما متخصصان بر اساس شواهد کافی و معقول تصمیم می گیرند. لذا دشواری زیاد به معنی عدم امکان نیست .
همچنین مقاله رویکرد مبتنی بر مکانیسم را تا حدی نادیده گرفته یا می توان گفت زیاد به ان اهمیت نداده. اگر یک دارو با گیرنده های خاصی در نواحی مغزی درگیر شود که پیشتر نقششان در انعطاف پذیری شناختی یا استدلال اخلاقی مستند شده، چنین یافته ای می تواند شواهد مستقلی برای غیرمستقیم بودن فراهم کند.
نکته دیگر اینکه نقش قصد کاربر و زمینهی استفاده غایب است. فرض کنید دارویی فقط در یک دورهی آموزشی و همراه با مباحثه درباره متون اخلاقی تجویز شود و هدف صراحتا تقویت استدلال اعلام گردد. در چنین بستری ، می توان با اطمینان بیشتری مداخله را غیرمستقیم تلقی کرد.
و نکته آخر اینکه پایان دادن بحث با عبارت [ یا ابزارهای بهتری بسازید یا شاید تمایز بی اعتبار شود ] به نظر می رسد از ارائه یک جهتگیری عملی روشن خودداری می کند. از یک مقاله با این ادعا ها، انتظار میرفت دستکم توصیه های اولیه ای برای پژوهش های بعدی ارائه دهد ؛ مثلا اینکه کدام رویکرد مکانیستی یا ترکیبی امیدوارکننده تر است. با این حال همین جملهی محافظه کارانه نیز فینفسه ایراد منطقی ندارد ؛ فقط نشان می دهد مقاله در انتهای کار، جسارت پیشنهاد عملی را ندارد. در مجموع این مقاله یک هشدار مفید و بهجاست، اما بنبست مطلق نیست. می توان با ترکیب شواهد مکانیستی، رفتاری و زمینه ای و با پذیرش عدم قطعیت معقول، به سمت تشخیص قابل قبول حرکت کرد و برای این کار نیازی به تعلیق کامل پروژهی بهبود اخلاقی عصبی نیست.
-A.RANJBAR
@Critical_Inquiry2026
چند پرسش و پاسخ درباره تضاد منافع و مقالات
بسیاری پرسیدند (۱) که اگر در یک مقاله به عنوان مثال پزشکی، نویسنده اش تضاد منافع دارد آیا باید آن مقاله را کاملا کنار بگذاریم؟ پاسخ این است که خیر، وجود تضاد منافع به خودی خود یک مطالعه را بی اعتبار نمی کند، منتها یک دلیل مشروع برای خواندن آن مقاله با دقت و تردید بیشتر است، چون شواهد نشان می دهند که تضاد منافع با نتیجه گیری های خوشبینانه تر نسبت به محصولات صنعتی همراه است.
(۲) مفهوم تضاد منافع یعنی چه؟ وقتی یک منافع ثانویه مثل سود مالی و پیشرفت حرفه ای یا تعهد فکری ، خطر تاثیرگذاری نامناسب بر قضاوت نویسنده را در مورد یک منفعت اولیه مثل سلامت بیمار یا اعتبار تحقیق ایجاد کند ، می گوییم تضاد منافع وجود دارد.
موسسه پزشکی تضادهای منافع را به دو دسته مالی ( اعم از تجاری و غیر تجاری ) و فکری طبقه بندی کرده [در تصویر بالا میتوانید آن را ببینید]
همچنین کمیته بین المللی ویراستاران مجلات پزشکی، روابط مالی با صنعت را مهمترین نوع تضاد منافع معرفی کرده. این روابط شامل استخدام ، مشاوره، مالکیت سهام و دریافت جایزه نقدی و ارائه شهادت تخصصی می شود.
(۳) آیا تضاد منافع فقط مالی است؟ خیر ، موارد غیرمالی هم شامل تعهدات فکری [ مثلا نویسنده قبلا مقاله هایی در همان موضوع منتشر کرده باشد] ، روابط شخصی و رقابت آکادمیک و وابستگی های حرفه ای می شود.
(۴) آیا تضاد منافع یک مقاله را بی اعتبار می کند؟ خیر، وجود تضاد منافع به معنی بی اعتباری مقابه نیست ولی یک علامت هشداردهنده مهم است.
یک مرور سیستماتیک کاکرین نشان داده که تضاد منافع مالی با توصیه های خوشبینانه در راهنماهای بالینی، گزارش های کمیته های مشورتی و مقالات نظری و مرورهای روایتی همراه است.
همچنین یک مطالعه مشاهده ای دوسوکور روی ۵۹۰ مقاله نشان داد وقتی نویسندگان هر نوع تضاد منافع مالی داشتند، نتیجهگیری های آنها بیشتر به نفع شرکای صنعتی بود.
و این الگو صرف نظر از اینکه تضاد منافع افشا شده بود یا نه ، و صرف نظر از اینکه مرتبط بود یا نه، دیده می شد.
(۵) وجود یک منافع مالی لزوما به معنی تضاد است؟ خیر، سود مالی فقط یکی از عوامل متعددی است که میتواند سوگیری ایجاد کند. هدف از افشا حذف تضاد نیست بلکه آگاه کردن خواننده است تا بتواند نظر خود را درباره اعتبار گفته های فرد دارای تضاد تعدیل کند.
(۶) افشای تضاد منافع در مقاله لازم است؟ بله اما کافی نیست. فقط افشا به تنهایی تضاد ها را مدیریت نمی کند ، فقط آنها را شناسایی می کند. جالب اینکه یک مطالعه نشان داد نرخ ناهماهنگی بین پرداخت های گزارش شده توسط صنعت و خوداظهاری نویسندگان حدود ۶۹ درصد است که یعنی میزان قابل توجهی کمگزارشی وجود دارد.
(۷) پس چگونه باید با مقالات دارای تضاد منافع برخورد کرد؟ مرور کاکرین توصیه می کند در صورت امکان، عمدتا از راهنماها و مرورهایی استفاده کنید که نویسندگانشان تضاد منافع مالی ندارند. (۸) وقتی این امکان وجود ندارد چکار کنیم؟ آنها را با احتیاط بخوانید و تفسیر کنید. در عمل یعنی روششناسی مطالعه را مستقل از افشای تضاد منافع ارزیابی کنید. طراحی دقیق، کنترلهای مناسب و پیامدهای از پیش تعیین شده و گزارش شفاف داده ها ، قوی ترین محافظ ها در برابر سوگیری هستند. میزان اهمیت و تازگی و ارتباط منافع افشا شده را در نظر بگیرید. به دنبال تکرار مستقل یافته ها توسط گروه های بدون تضاد مشابه باشید. در مورد مقاله های نظری و مرورهای روایتی و راهنماها احتیاط بیشتری به خرج دهید چون قضاوت ذهنی در آنها نقش بیشتری نسبت به کارآزمایی های تصادفی با پیامدهای سخت دارد.
لذا یک بیانیه تضاد منافع یک ابزار شفافیت است که به خواننده اجازه می دهد مقاله را با دید انتقادی ارزیابی کند. چنین بیانیه ای یک حکم نهایی در مورد اعتبار مقاله نیست. داده ها به وضوح نشان می دهند که تضاد منافع احتمال نتیجه گیری خوشبینانه را افزایش می دهد ، بنابراین بررسی محتاطانه لازم است.
اما ارزش علمی هر مطالعه در نهایت باید بر اساس روششناسی و داده های آن قضاوت شود.
-A.RANJBAR
@Critical_Inquiry2026
