villageꫂ ၴႅၴ
前往频道在 Telegram
430
订阅者
-224 小时
-67 天
+6730 天
帖子存档
431
Repost from N/a
گاهی با خود فکر میکنم اگر مصلوب شدن مسیح تنها یک روایت تاریخی باشد، من سالهاست روایت نانوشتهاش را در خویش زندگی کردهام. آنچه بر تن او فرود آمد، بر روح من نشست؛ و آنچه بر صلیب بر استخوانش چکید، بر تار و پود جان من چکه کرد.
مردم هر روز با واژههایی که چون میخهای پنهاناند، مرا به چوب داوریهایشان میکوبند. بارها تازیانههای زبانشان از شانهام گذشته و بارها خندههایشان بر صورتم خدو شده. هر بار که به واقعیت تلخ جهان ایمان آوردم، مرا به تمسخر گرفتند؛ و هر بار که زخم خوردم، باز بخشیدم، چنان که مسیح در بلندای صلیب زمزمه کرد: «پدر، ببخششان، که نمیدانند چه میکنند.»
اگر واقعا مسیح خدای زندهی بشر باشد، من در سایههای بیپایان شک و یقین، سالهاست انتظار میکشم که دستی از او برآید و رهاییام دهد.
هر صبح، جهان را با هجوم پرسشهایی آغاز میکنم که انتهایی ندارند؛ پرسشهایی که مثل مارهای بیخواب، به دور ذهنم میتابند و آرامم نمیگذارند.
به هر ریسمانی چنگ زدهام، اما آنقدر در این صعود بیانتها تقلا کردهام که ناخنهایم سخت و ضخیم و زمخت شدهاند؛ گویی هر بار پیش از نجات، ریسمانها از هم میدرند.
گاهی با خود میگویم شاید جهان مرا نمیپذیرد؛ همانگونه که روزگاری مسیح را نپذیرفت و شاید هر کس که حقیقت را بیش از طاقت مردم بو بکشد، محکوم است که بر تپهای خاموش به صلیب تنهایی خود آویخته بماند.
جانور
