`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`
前往频道在 Telegram
"سایه ابهامی حزین" جایی برای نگه داشتن خاطرات و افکارم یادداشت های روزانه یک روح (بیشترِ آنچه اینجا میخوانی، از ذهن و قلمِ خودِ من گذشته است.) _کپی نکنید @OpheliaWhisperBotbot https://www.instagram.com/ophelia0100?stkn=MWg1Y2MwaWNiMXQ3ag==
显示更多未指定国家未指定类别
406
订阅者
-524 小时
-177 天
-330 天
帖子存档
407
او اینجا بود؛ به دنیا آمد تا زندگی کند و سرانجام بمیرد. اما مضحکترین سرنوشت ممکن نصیبش شد. نه آنقدر به مرگ نزدیک بود که پایان یابد و نه آنقدر زندگی میکرد که بتوان او را زنده نامید. تنها بود؛ در تعقیب هیچ، با هزار حسرت بر دوش و چشمهایی دوخته به مادیاتی که تمام آرزوهایش را در خود جا داده بودند. خیال میکرد اگر روزی به آنها برسد، دستکم هشتادسالگی باشکوهی را تجربه خواهد کرد؛ هشتادسالگیای که شاید جز انتظار مرگ چیزی در آن باقی نمانده بود. هر بار که سایهی مرگ بر پنجرهاش میافتاد، زندگیهای نکرده از برابر چشمانش میگذشتند. زمان از دستش رفته بود و او تنها نظارهگر عبور چیزی بود که دیگر به او تعلق نداشت.
407
نمیتوانم نجاتت بدهم. من با واژههایی که وعدهی رهایی میدهند بیگانهام. از امیدهای ارزان بیزارم؛ از آن نورهای لرزانی که لحظهای در چشم آدم جان میگیرند و اندکی بعد، سردتر از هر تاریکی، خاموش میشوند. تنها میتوانم کنارت بنشینم؛ حرفهایت را بشنوم، سکوتهایت را بفهمم و با اندوهت همنفس شوم. اگر گریه کنی، چشمهای من نیز خیس خواهند شد؛ و اگر غمت سنگین باشد، شانههایم سهم خود را از آن برخواهند داشت. گمان نکن در تاریکیهایت تنها ماندهای. از این روح نیمهجان، هنوز اخگری باقی مانده است. اگر لازم باشد، همان را نیز فدای روشنیِ راهت میکنم؛ هرچند پایانِ من، خاکستر باشد.
