وهمِ سبز
前往频道在 Telegram
اینجا خاطراتم را به وهم سبز درختان سپرده ام. http://t.me/HidenChat_Bot?start=1159004268
显示更多未指定国家未指定类别
224
订阅者
-424 小时
-57 天
-530 天
帖子存档
224
تقریباً هر بار مطمئنتر میشم که روحم متعلق به طبیعته؛ من عاشق رنگهای طبیعتم، عاشق صدای جنگل، بوی خاک بعد از بارون، مه و باد خنک، آسمونِ بیانتها و گلهایی که بیهیچ دلیلی فقط قشنگن؛ راستش یه جایی بین درختها و دشتهای پر از گل بیشتر از هر جای دیگهای حس میکنم خودِ واقعیمم، انگار طبیعت تنها جاییه که ذهنم ساکت میشه و دلم آروم میگیرم و غم هام برای لحظاتی فراموش میشن.
224
زندگی برای من شبیه رد شدن از بین غمهاست؛ غمهایی که فاصلهشون با هم اونقدر کم شده که بعضی وقتها حتی فرصت نفس کشیدن هم نمیدن. و من اما توی همین فاصلههای کوتاه، دو دستی به زندگی میچسبم و سعی میکنم با خوشحال شدن از جزئیات کوچیک، با یه فنجون چای، یه کتاب خوب، یه غروب قشنگ یا یه لبخند ساده، برای چند لحظه غمها رو فراموش کنم. بعضی وقتها میشه، بعضی وقتها هم نه. گاهی درد اونقدر بزرگه که نمیذاره به چیز دیگهای فکر کنی. شاید به خاطر همین باشه که از هر سفری یه سنگ با خودم میارم. این سنگها برای من فقط یه یادگاری ساده نیستن. هر کدومشون یادآوری میکنن که میشه از دل باد و بارون، از بین سختیها و فرسایش زمان عبور کرد و هنوز پابرجا موند. و هر بار که بهشون نگاه میکنم یادم میاد که من هم میتونم مثل اونها باشم؛ محکم، صبور و آروم؛ میتونم از بین تمام غمها رد بشم و با وجود همه زخمهایی که زندگی به جا میذاره، باز هم به راه خودم ادامه بدم.
224
در اصل این عکسا برا چند روز پیشه که وسط همهمهی فامیلی، من آروم با کتابِ تو بغلم رفتم اون ورای باغ، جایی که کسی منو نبینه و برای نیم ساعتی نشستم کنار درختِ گیلاس و زیر آسمونِ آبی کتاب خوندم، وارد دنیای کتاب شدم و به عنوان عضوی از انجمن زیر شیروانی همراه برتهولت و لوزیانه منم رفتم دنبال گنج و به درخت بلوط رسیدم و....
تا اینکه یهو هوا ابری شد و یه قطره بارون صفحه کتاب رو خیس کرد و کتاب رو بسته ام و بدو بدو تا قبل تند شدن بارون رفتم سمت خونه و توی راه یهو چشمم خورد به بابونه ها، نمیدونستم چرا موقع اومدن ندیده بودمشون، پس چندتایی چیدم و گذاشتم داخلِ کتاب و رفتم؛ تا اینکه امروز کتاب رو باز کردم و دیدم بابونه ها بین صفحاتِ کتاب خوابیدن و کمی پژمرده شدن و انگار منتظرِ مرگ لای کاغذی کتابن؛ البته اصلا از کجا معلوم شایدم بابونه ها کل این شبا با انجمن زیر شیروانی حرف میزدن و کتاب میخوندن و برای همین از فرط خستگی پژمرده شدن؟!
الان که بهشون نگاه میکنم، فکر میکنم شاید قصهی ما آدما هم همین باشه:) ما هم گلایی هستیم که دستِ سرنوشت ناغافل ما رو از دشتِ امنِ زندگی چیده و لای صفحاتِ کتابی گذاشته که ما نویسندهاش نبودیم و حتی پایانش رو هم نمیدونیم و ما، مردمان این سرزمین هم دقیقا تو فصلهایی از این کتاب بزرگ افتادیم که پر از درد، رنج و طوفانه! و اصلا نکنه ما هم مثل این بابونه ها زیرِ فشارهایِ سنگینِ صفحات، تشنهی کمی نور و آزادی، در حالِ پژمردن و مرگ باشیم؟
224
Repost from Dr. Onion's lonely hearts club band.
حتی وقتی میام اینجا عکسی رو پست کنم با خودم میگم که چی؟ کسی نمیدونه من چه لحظات سختی رو گذروندم که هیچ عکسی ازشون ثبت نشده. وقتی میام در مورد یه روزمره حرف بزنم با خودم میگم که چی؟ روزمره ها پر شده از اینکه روز رو به شب برسونی. انگار توی گلوم گیر میکنن، چون هیچ چیزی عادی نیست، حتی نزدیک به عادی هم نیست. همه چیز فقط سخت و نفس گیره و ما برای ادامه دادن به یک نخ نازک وصلیم، هرکسی به شیوه ای. ولی باز هم دلم برای نوشتن، عکس گذاشتن و خوندن روزمره ی آدم ها تنگ شده. با اینکه زندگی شبیه به زندگی نیست، ما باز هم داریم تلاش میکنیم. پس یه جایی توی دلم میخواد از این تلاش کردن ها، از این لحظه های کوچیک که خودشون مثل همون نخ نازکن برای ادامه دادن، یا حتی انگار شبیه به نوعی جنگیدنن برای نفس کشیدن، حرف بزنم و عکسی بذارم، که ببینم و بخونم و بشنوم. چون همه ی این ها یعنی ما هنوز هم داریم برای آزادی و زندگی میجنگیم.
224
نمیدونم چندم اسفند بود که این عکس رو گرفتم اما خب اونروز این دوتا سیب نجات دهنده بودن؛ وقتی پالتو میپوشیدم صدای جنگنده میومد چند وقتی میشد کا تایم رفت و آمدشونو پیدا کرده بودم، دقیقا هر دو ساعت یه بار سر و کلهاش پیدا میشد، گاهی یه جا رو میزد و صدای انفجار میومد و گاهی هم نه فقط دور میزد و میرفت؛ با اینکه دلم نمیخواست ولی دیگه بهش عادت کرده بودم و بی اعتنا به صداش رژ لبمو زدم و با مامان رفتیم خونه خاله اش، تو ماشین مرتضی پاشایی پلی کردم و به این فکر کردم که مرتضی خوب وقتی رفت و نموند این روزای فلاکت بار رو زندگی کنه، روزایی که با دیدن پنجره های چپ زدهی خونه ها، چهره دل مرده و نا امید مردم تو خیابون بغض خفه ات کنه از واقعیت تلخ اینکه چقدر ما مردم این سرزمین بیچاره ایم…
رفتیم خونه خاله دیدم اونام پنجره هاشونو چپ زدن حتی شیشه بالای در اتاق خواب شونم چسب زده بودن، بلاخره یه پیر زن و پیر مرد تک و تنها چیکار میتونستن بکنن غیر این! نشستیم حرف زدیم و چایی خوردیم، نمیدونم اون روز چند تا چایی خوردم ولی یادمه وقتی داشتم چایی میخوردم دوباره یه جا رو زدن و صداش نزدیک بود و همون موقع چایی پرید تو گلوم و انگار چایی هم هُری دلش ریخت، بالاخره چایی هم میترسه دیگه و کمی بعد پاشدیم بریم که خاله دوتا سیب قرمز بهم داد؛ تو ماشین به سیبا که نگاه میکردم و به این فکر کردم شاید اینا تنها چیزایی هستن که توی این روزا هنوز به زندگی وفادار موندن، بدون هیچ نگرانی فقط بودن و یه روزی میاد که ما دیگه نباشیم ولی سیبها باشن! سرخ و خوش عطر و بیاعتنا به همه چی…و خب اونروز مثل فیلم طعم گیلاس، کیارستمی، که میگفت “آقا یه توت مارو نجات داد” یه سیب منو نجات داد.
224
امروز وقتی تو گالری میان عکسهایی که تو این مدت گرفته بودم پرسه میزدم، فهمیدم چقدر قابها خالیتر شدن، نه فقط از تصویر، که از شوق و ذوق هم خالی شدن. از دی به بعد، انگار زندگی خاموش شد و ما موندیم با جنازهی روزهایمون، بیاشک، بیامید، بدون اینکه رؤیایی برای بهدستگرفتن مونده باشه؛ و فقط تفالهای هستیم از زندهبودنی که هر نفس طعم خون میده و قلبی که تنها از روی عادت میزنه نه از روی میل و عشق...
این روزها تنها کاری که از دستم برمیومد این بود که خودم رو تو کتابها دفن کنم؛ لابهلای کلمات گم شم تا صدای فریادهایی که تو سرم میچرخن خفه شن؛ کتاب خوندم تا دلتنگی برای روزهای گذشته یادم برن، تا آرزوهای کوچکی رو که زمانی پناهگاهم بودن اما از من گرفته شدن رد محو کنم، خوندم تا شاید خودم رو هم فراموش کنم اما نشد! هیچکدوم فراموش نشد! و میدونم هرگز هم نخواهد شد و من دیگه آدم سابق نیستم و نخواهم شد؛ به قول هاروکی موراکامی" وقتی از توفان بیرون بیایی دیگر همان آدم قبلی نیستی" اما هاروکی جان فرق فاحشی هست بین توفانهای ما و توفان های مردمان سرزمینهای دیگر! توفانهای ما وحشیتر بودن و هستن، خونخوارتر و قاتل تر، انگار که از اول تصمیم گرفته باشن هیچ ردّی از ما باقی نگذارن...
و با این حال، یه چیزی میون همین ویرانی ها آروم آروم درونم جوونه میزنه؛ نه امید، نه خوشبینیِ احمقانه! بیشتر شبیه یه مکث ، یه لحظهی کوتاه بین دو تپشِ بیمیلِ قلب. انگار که تو اعماق تاریکی، جایی که نور حتی جرأت نزدیکشدن نداره، جرقهای کورسو میزنه؛ خیلی کوچک، خیلی خجالتزده اما واقعی.
گاهی فکر میکنم شاید آدم بعد از سقوط کامل، دیگه دنبال بلندشدن نیست و فقط یاد میگیره روی همون زمینِ سرد، کمی راحتتر بخوابه اما بعد تو یه لحظه چیزی درونت تکون میخوره نه برای بازگشتن به زندگیِ قبلی چون اون زندگی مرده بلکه برای ساختن شکلی جدیدی از زندهبودن، شکلی که هنوز نمیدونم چیه و چطور میشه اون رو ساخت اما حس میکنم داره آروم و بیصدا از زیر خرابهها خودش رو بالا میکشه و زمزمه میکنه "من هنوز اینجام… اگرچه شکسته، اگرچه خسته، اگر چه دلمرده اما هنوز اینجام."
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
