منطَقهایِ بیهودهِ
前往频道在 Telegram
هم جزئیآت خیالی
显示更多未指定国家未指定类别
3 281
订阅者
-1924 小时
-1837 天
+3 03430 天
帖子存档
3 273
سلاله دختر اکوری پکوری منه فداش بشم منه قربونش بشم من اخه میمیرم من برا این دخترراخعیرر😭💘
3 273
از اینکه دیگه اهمیت نمیدم متأسف نیستم، چون مطمئنم قبلاً به اندازه کافی که نه، حتی بیش از حد هم اهمیت دادم؛ آنقدر که خودم را فراموش کردم، آنقدر که برای نگه داشتن آدمها از آرامشم گذشتم و هر بار سهم خودم از همه چیز فقط سکوت و انتظار بود. اگر امروز ساکتم، از بیاحساسی نیست، از خستگیِ قلبیست که آنقدر دوست داشت تا دیگر چیزی برای خرج کردن نماند. من تمام چیزی که داشتم را با دستهای باز تقدیم کردم، بیحساب، بیمنت، بیاینکه منتظر جبران باشم، اما بعضی آدمها حتی وقتی همه چیز را دارند، باز هم قدرش را نمیدانند. بارها از خودم پرسیدم شاید جایی کم گذاشته باشم، شاید باید بیشتر میماندم، بیشتر میبخشیدم، بیشتر صبر میکردم، اما هرچه بیشتر به گذشته نگاه کردم، کمتر ردِ کمکاری دیدم و بیشتر ردِ از خود گذشتن. شاید تنها اشتباهم این بود که زیادی باور کردم، زیادی فرصت دادم و زیادی فکر کردم عشق برای ماندن کافی است. یادم رفت که بعضی رابطهها با تمام تلاش یک نفر هم نجات پیدا نمیکنند، چون دوامشان به خواستن دو نفر احتیاج دارد. دیگر لازم نیست کسی را قانع کنم که چه حسی داشتم، آدمی که بخواهد بفهمد از سکوت هم میفهمد و کسی که نخواهد، بلندترین فریادها را هم نمیشنود. حالا دیگر دنبال اثبات خودم نیستم، نه برای دوست داشته شدن، نه برای ماندن، نه برای ارزشمند بودن. اگر فاصله گرفتهام، از روی غرور نیست، از جایی است که آدم بعد از هزار بار شکستن یاد میگیرد خودش را از زیر آوار احساساتش بیرون بکشد. اگر کمتر سراغ میگیرم، اگر کمتر اصرار میکنم، اگر کمتر دل میبندم، برای این است که بالاخره فهمیدهام همیشه قرار نیست هر چیزی که با تمام وجود دوستش داری، سهم تو باشد. دیگر از رفتن کسی نمیترسم، چون سختترین بخش ماجرا را همان روزهایی گذراندم که در اوج ماندن، هر روز کمی بیشتر از خودم را از دست میدادم. حالا آرامشم را به هیچ اصراری نمیفروشم و قلبم را خرج جایی نمیکنم که ارزشش را نداند. شاید از بیرون اسمش بیتفاوتی باشد، اما من خوب میدانم پشت این سکوت، هزار شب بیخوابی، هزار بغض فروخورده، هزار بار جنگیدن و هزار بار از نو بلند شدن پنهان شده است؛ و اگر امروز دیگر اهمیت نمیدهم، فقط به این خاطر است که روزی آنقدر اهمیت دادم که چیزی از خودم باقی نماند.
