یادداشتهای مهآلود
前往频道在 Telegram
آرشیوی از چیزهایی که از ذهنم گذشتند و ارزشِ ماندن پیدا کردند...
显示更多未指定国家未指定类别
268
订阅者
-124 小时
+97 天
+1430 天
帖子存档
سر به سنگی میزدم فریاد خوان
پاسخم آمد شکستِ استخوان
سنگ سنگین دل چه میداند که مرد
از چه سر بر سنگ میکوبد به درد
او همین سنگ است و از سرها سر است
سنگ روز سر شکستن گوهر است
تا چنین هنگامهی سنگ است و سر
قیمت سنگ است از سر بیشتر
روزگارا از توام منت پذیر
گوهر ما را کم از سنگی مگیر
هر که با سنگی ز سویی تاختهست
سایه هم لعل دلی انداختهست
گاهی بر سکوت اصرار میکنیم
زیرا چیزهایی وجود دارد
که کلمات نمیتوانند
از عهدهی آنها برآیند.
مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد
از جاده سهشنبه شب قم شروع شد
آیینه خیره شد به من و من به آیینه
آن قدر خیره شد که تبسم شروع شد
خورشید ذرهبین به تماشای من گرفت
آنگاه آتش از دل هیزم شروع شد
وقتی نسیم آه من از شیشهها گذشت
بیتابی مزارع گندم شروع شد
موج عذاب یا شب گرداب؟ هیچ یک
دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد
از فال دست خود چه بگویم که ماجرا
از ربّنای رکعت دوم شروع شد
در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار
تا گفتم السلام علیکم ... شروع شد
اَرِنی کسی بگوید که تو را ندیده باشد
تو که با منی همیشه، چه تَری چه لَن تَرانی
شما به سخنانی که میگویید و حرفهایی که میزنید، بازخواست خواهید شد پس جز خیر و سخن نیکو چیزی نگویید.
روزى که توانستى کفشِ کسى را که از او دلگیری، آرام و بیمنت جفت کنی؛ همان روز به بلوغت رسیدهای.
عشق سفر است.
مسافر این سفر چه بخواهد چه نخواهد،
از سر تا پا عوض میشود.
کسی نیست که رهرو این راه شود و تغییر نکند.
مطلقا مهم نیست که دیگران ما را چگونه قضاوت میکنند.
بلکه مهم این است که ما در خلوتی سرشار از صداقت و در نهایت قلبمان؛
خویشتن را چگونه داوری میکنیم.
