دپارتمان خیال های نیمه جان
前往频道在 Telegram
ما به شعر پناه آوردهایم، به کلماتی که گاهی از خودِ ما، ما را بهتر میشناسند. دپارتمان خیالهای نیمهجان، پناهِ کسانیست که در کتابها خانه دارند، و در شعرها نفس میکشند. از اینجا میشنومتون: t.me/HidenChat_Bot?start=113082587
显示更多未指定国家未指定类别
446
订阅者
+224 小时
无数据7 天
-1930 天
帖子存档
شهنوازی کن نگارا، ساز میخواهم چکار؟
من که ایمان داشتم اعجاز میخواهم چکار؟
تا صدایت گوش هایم را نوازش میکند،
تار و سنتور و نی و آواز میخواهم چکار؟
تخت جمشید قشنگی هست در چشمان تو
تا تورا دارم دگر شیراز میخواهم چکار؟
تکیه گاه من تو باشی، من خودم یک ارتشم
قدرتم کافیست... نه... سرباز میخواهم چکار؟
باغ سرسبز و تو و آواز بلبل، بوی گل...
این زمین زیباست... پس پرواز میخواهم چکار؟
گرچه دیگر هیچ چیزی مثل دیروزش نیست
این غزل را فرصت آغاز میخواهم چکار؟
شهریار
#ریویو
#رنجهای_ورتر_جوان
نویسنده: #یوهان_ولفگانگ_فون_گوته
مترجم: #محمود_حدادی
ناشر: #ماهی
تعداد صفحات: ۲۲۰
امتیاز: ⭐⭐⭐⭐ (۴ از ۵)
بعضی کتابها رو وقتی تموم میکنی، داستانشون تموم شده، ولی خودشون نه. یه گوشهای از ذهنت میمونن و هر از گاهی دوباره برمیگردن سراغت. “رنجهای ورتر جوان” برای من یکی از همین کتابها بود، کتابی که بیشتر از اینکه فقط دربارهی عشق باشه، دربارهی آدمیه که زیادی احساس میکنه، زیادی فکر میکنه و دنیا رو جور دیگهای میبینه.
ورتر جوانیه حساس، خیالپرداز و شاعرپیشه که نگاهش به زندگی با آدمهای اطرافش فرق داره. اون بیشتر با قلبش زندگی میکنه تا با منطق، و همین ویژگی باعث میشه تجربههایی رو پشت سر بذاره که مرز بین عشق، دلتنگی و رنج رو براش کمرنگ میکنن.
چیزی که این کتاب رو برای من خاص کرد، خودِ داستان نبود، بلکه نحوهای بود که گوته وارد ذهن یک انسان میشه. انگار چند ساعت اجازه داری وارد دنیای درونی یک نفر بشی، کسی که احساساتش رو پنهان نمیکنه، از تنهاییهاش فرار نمیکنه و با تمام وجودش زندگی رو حس میکنه.
ورتر شاید گاهی بیش از حد در احساسات خودش غرق بشه، شاید بعضی واکنشهاش افراطی به نظر برسه، اما گوته کاری میکنه که نتونی به راحتی قضاوتش کنی. چون پشت این همه احساس، انسانی رو میبینی که فقط دنبال فهمیده شدن و پیدا کردن جایی برای خودش در این دنیاست.
یکی از قشنگترین بخشهای کتاب، رابطهی عمیق ورتر با طبیعته. طبیعت در این اثر فقط یک منظره نیست، انگار آینهی حال درونی ورتره. توصیفهای گوته از لحظههای سادهی زندگی، غروبها و سکوت، اونقدر شاعرانهست که بعضی وقتها حس میکنی داری نه یک داستان، بلکه بخشی از روح یک آدم رو میخونی.
جالبه که گوته این کتاب رو در جوانی نوشت و بخشهایی از احساسات ورتر، از تجربههای شخصی خودش الهام گرفته شده. شاید همین نزدیکی بین زندگی و ادبیات باعث شده کتاب اینقدر واقعی و تاثیرگذار باشه. رنجهای ورتر جوان بعد از انتشارش تبدیل به یک اتفاق بزرگ ادبی شد و تاثیر زیادی روی نسل خودش گذاشت.
البته باید گفت که این کتاب برای همه نیست. اگر دنبال داستانی پر از اتفاق و ریتم سریع هستید، شاید کمی آرام به نظر برسه، چون بیشتر از اینکه روی اتفاقات بیرونی تمرکز کنه، وارد دنیای درونی شخصیت اصلی میشه. اما اگر کتابهایی رو دوست دارید که بعد از تمام شدن، شما رو به فکر فرو ببرن، احتمالا با ورتر ارتباط خوبی میگیرید.
ترجمهی محمود حدادی هم فضای شاعرانه و احساسی اثر رو به خوبی منتقل کرده و کمک کرده خواننده راحتتر وارد جهان گوته بشه.
برای من، رنجهای ورتر جوان فقط داستان یک عشق نبود، داستان آدمیه که با شدت زیادی زندگی میکنه. شاید همهی ما یه گوشهای از وجودمون ورتر کوچکی داشته باشیم، همون بخشی که یک روزی عمیق دوست داشته، حسرت خورده یا با خودش جنگیده.
کتابی که شاید در زمان خواندنش آرام پیش بره، اما بعد از بستن آخرین صفحه، مدتها توی ذهنت باقی میمونه.
در آخر هم، اگه از ادبیات کلاسیک، داستانهای روانشناختی و کتابایی که بیشتر با احساسات آدم سروکار دارن لذت میبرید، ورتر قطعا ارزش خوندن داره. ولی اگه دنبال یه داستان پرسرعت و پر از هیجان و اتفاقید، شاید این کتاب کمی براتون آرام و کند پیش بره.
پ.ن: یه چیزی که موقع خوندن دربارهی این کتاب برام خیلی جالب بود، تاثیر عجیبش روی مردم اون زمانه. به نظرم ورتر فقط یه رمان موفق نبود، تبدیل شده بود به یه پدیده. خیلی از جوونهای اروپا انقدر با ورتر همذاتپنداری کرده بودن که لباسهایی مثل اون میپوشیدن و از سبک زندگی و رفتارش تقلید میکردن😁.
از اون طرف، خیلیها هم معتقدن رنجهای ورتر جوان یکی از مهمترین کتابهاییه که راه رو برای جنبش رمانتیسم باز کرد، همون جریانی که احساسات و دنیای درونی آدمها رو آورد وسط ادبیات.
یه نکتهی باحال دیگه هم اینکه ناپلئون این کتاب رو انقدر دوست داشت که میگن حدود هفت بار خوندش و حتی وقتی گوته رو دید، یکی از چیزایی که دربارهش حرف زدن همین ورتر بود. به نظرم همینا نشون میده با یه کتاب معمولی طرف نیستیم.
«از من پرسید روز را ترجیح میدم یا شب را
گفتم نمیدانم، اما بچه که بودم، حتی با اینکه از
شب میترسیدم، بیشتر از روز دوستش داشتم
چون در روشنایی روز همه چیز زیادی واضح بود
و زشتیِ مطلق و لاعلاج بعضی چیزها بیش از حد
به چشم میآمد.»
مرگ به وقت بهار | مرسه رودوردا
از اونجایی که بیشترتون گفتید امتحانات تموم شده و این روزها وقت آزادتون بیشتره، گفتم از این فرصت استفاده کنیم و یه کم با ریتم تندتری پیش بریم.
دلم میخواد بعد از مرشد و مارگاریتا زودتر برسیم به مجموعهها و کتابهایی که مدتهاست منتظر خوندنشونیم، مخصوصا ”قلعه مالویل”.
برای همین، با توجه به نظرسنجی و اینکه اکثرتون با این برنامه موافق بودید، تصمیم گرفتیم مرشد و مارگاریتا رو توی ۸ تا ۹ روز تموم کنیم، یعنی روزی حدود ۶۰ صفحه.
به نظرم این حجم کاملا شدنیه، نه اونقدر زیاده که آدم رو خسته کنه، نه اونقدر کمه که داستان از تبوتاب بیفته. اینطوری هم توی فضای کتاب میمونیم، هم زودتر میرسیم به کتابهای بعدی.
شروع همخوانیمون هم از فرداست. امیدوارم مثل همیشه کنار هم از خوندنش لذت ببریم و لحظههای قشنگی با این کتاب بسازیم🤍📖
ارادت🤍.
همخوانی:
https://t.me/+vptOU9CsPf03ZTFk
اگه امروز اسم تامس هاردی برام اینقدر عزیزه، ریشهش به همین کتاب برمیگرده،
“به دور از مردم شوریده” کتابی که برای اولین بار من رو با دنیای هاردی آشنا کرد و دریچهای تازه به جهانش برام باز کرد.
من در واقع چیز زیادی ندارم به تو بدهم؛ چای هست اگر مینوشی، من هستم اگر عشق میورزی، راه هست اگر رهگذری.
عاشیق ویسل
https://t.me/+vptOU9CsPf03ZTFk
تا شنبه میذارمش فقط😁
همخوانی کتاب جدیدم از شنبهس به احتمال زیاد
پ.ن: حفظ کیفیت و این داستانا😁
من و یک لحظه جدایی ز تو، آنگاه حیات؟
اینقدر صبر به عاشق نسپردهست کسی!
صائب تبریزی
یاری آن است که زهر از قبلش نوش کنی
نه چو رنجی رسدت یار فراموش کنی
هاون از یار جفا بیند و تسلیم شود
تو چه یاری که چو دیگ از غم دل جوش کنی
علم از دوش بنه ور عسلی فرماید
شرط آزادگی آن است که بر دوش کنی
راه دانا دگر و مذهب عاشق دگر است
ای خردمند که عیب من مدهوش کنی
شاهد آن وقت بیاید که تو حاضر گردی
مطرب آن گاه بگوید که تو خاموش کنی
سر تشنیع نداری طلب یار مکن
مگست نیش زند چون طلب نوش کنی
پای در سلسله باید که همان لذت عشق
در تو باشد که گرش دست در آغوش کنی
مرد باید که نظر بر ملخ و مور کند
آن تأمل که تو در زلف و بناگوش کنی
تا چه شکلی تو در آیینه همان خواهی دید
شاهد آیینهٔ توست ار نظر هوش کنی
سخن معرفت از حلقهٔ درویشان پرس
سعدیا شاید از این حلقه که در گوش کنی
سعدیکاش سهم هر روزمون، چند بیت سعدی باشه🌱
الوعده وفا
اینم لینک دوره جدید😁
میخوایم یه برنامهی باحال برای این دو ماه بچینیم، هم کتاب بخونیم، هم فیلم ببینیم، هم کلی دربارهشون حرف بزنیم.
حیفه این مدت همینجوری بگذره، بیاید تا آخر تابستون حسابی ازش استفاده کنیم و یه عالمه خاطرهی خوب بسازیم🤍🍿📚
این بارو جانمونید😁
لینک: https://t.me/+vptOU9CsPf03ZTFk
#معرفی_کتاب
مرشد و مارگاریتا/میخائیل بولگاکف
مرشد و مارگاریتا رمانی است که داستانش در مسکوی دوران شوروی میگذرد. همهچیز از زمانی شروع میشود که مردی مرموز به نام ولند به همراه گروهی عجیب وارد شهر میشود. حضور آنها نظم شهر را به هم میریزد و اتفاقات عجیب، طنزآمیز و گاهی ترسناک یکی پس از دیگری رخ میدهد. در کنار این خط داستانی، با نویسندهای آشنا میشویم که به او مرشد میگویند؛ مردی که بهخاطر نوشتن رمانی متفاوت، با مشکلات زیادی روبهرو شده است. همچنین مارگاریتا، زنی باهوش و جسور، وارد داستان میشود که عشقش به مرشد او را به تصمیمهایی غیرمنتظره میکشاند. این سه خط داستانی بهتدریج به هم گره میخورند و رمانی خلق میکنند که هم فانتزی است، هم عاشقانه، هم فلسفی و هم طنزی تند درباره قدرت، ایمان، هنر، آزادی و ماهیت خیر و شر. اگر اوایل کتاب کمی گیجکننده به نظر رسید، طبیعی است؛ نویسنده عمداً تکههای پازل را آرامآرام کنار هم میگذارد و هرچه جلوتر بروی، تصویر کلی واضحتر و جذابتر میشود. به همین دلیل خیلیها مرشد و مارگاریتا را یکی از ماندگارترین رمانهای قرن بیستم میدانند.
