556
订阅者
+124 小时
+17 天
+130 天
帖子存档
556
هرات؛ فصل تازهای از سوگِ ناتمام ما
دختران افغانستان بار دیگر به جرم زن بودن، به جرم نپذیرفتنِ تحقیر و ایستادن در برابر کسانی که خدا را به گروگان گرفتهاند، به خاک افتادند.
طالبان همواره با شلاق و گلوله حکومت میکند. اما آنچه امروز هولناک تر به نظرم رسید، شباهت الگوهاست. وقتی حکومتی میبیند که کشتن یک دختر در بازداشتگاه، نه به فروپاشی ساختار سرکوب که به تداوم آن میانجامد، طبیعی است که جسورتر شود.
از هرات تا تهران مرزها تغییر میکنند، اما منطق خشونت یکیست.
طالبان ماشه را کشید، اما سالهاست که آموزگارانشان این شیوه حکمرانی را، اینجا اجرا میکنند.
جایی که گشت ارشاد به نام هدایت، به کابوس تبدیل شد و مرگ جاویدنام مهسا به نمادِ بهایِ سنگینِ زن بودن در برابر ایدئولوژی جمهوری اسلامی بدل گشت. وقتی حکومتی به جهان نشان میدهد که میتوان به بهانهٔ پوشش، بازداشت کرد، تحقیر کرد و حتی کُشت، شاگردانش نیز این درس را به خوبی میآموزند.
برای دختران هرات سوگواریم، همانگونه که برای مهسا، نه از سر ضعف بلکه از سر خشم.
نامهایشان را بخاطر میسپاریم، شاید روزی، همان نامها آخرین میخ بر تابوت حکومت هایی باشند که گمان میکردند میتوان با ترس، آزادی را دفن کرد.
#زن_زندگی_آزادی
556
عجیب است؛ وقتی خارک و قشم هدف فرار گرفتند، آنهمه ادعای «حفظ تمامیت ارضی» و «دفاع از خاک وطن» در سایهٔ «منافع ملی» و «اکنون اسلحه دیپلماسی کشنده تر از موشک است» به سکوت تبدیل شد.
اما کافی بود خطری متوجه لبنان شود؛ ناگهان همه زخمهاتان تازه شد، احساساتتان جریحهدار شد، نوشتید : «لبنان قلب ایران است»، پرچم های حزبالله را به دست گرفتید و کشور را تا آستانه یک جنگ تازه پیش بردید. صد البته که برای شما مرز های عقیدتی از مرز های جغرافیایی مهمتر است. بطوری که دردِ مردمانی آنسوی مرزها را از دردِ مردمِ همین سرزمین، فوریتر و حیاتیتر میدانید.
مردمی که سالهاست هزینه تحریم، بحران اقتصادی و انزوای بینالمللی را پرداختهاند، حق دارند بپرسند چرا هنگامی که منافعِ ایران هدف قرار میگیرد، «مصلحتاندیشی» و «نرمش قهرمانانه» توصیه میشود، اما وقتی پای نیابتیهایتان در میان است، ناگهان زبان به تهدید میگشایید و سرود جنگ سر میدهید.
شما سالهاست هر مخالفی را «وطنفروش» مینامید. شما وطندوستی را نه با میزان وفاداری به ایران، بلکه با میزان وفاداری به پروژههای ایدئولوژیک خود میسنجید.
کارنامهتان نشان میدهد هرگاه میان «ایران و منافعش» و «محور عقیدتیتان» ناچار به انتخاب بودهاید، انتخابتان اغلب چیز دیگری بوده.
از همین رو، اگر قرار باشد وطنفروشی را نه با شعار بلکه با عملکرد بسنجیم، احتمالا تاریخ قضاوتی کاملا متفاوت از آنچه شما میگویید داشته باشد.
Yasin's
556
آی آدم ها که بر ساحل
نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب، دارد می سپارد جان
یک نفر دارد, که دست و
پای دائم می زند، روی این دریای تند و تیره و سنگین
آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره، جامه تان بر تن
یک نفر در آب می خواند شما را
موجِ سنگین را به دستِ خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشمِ از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راهِ دور دیده
آب را بلیعده در گود کبود و هر زمان بی تابیَش افزون
می کند زین آب ها بیرون گاه سر گاه پا
آی آدم ها
او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید
می زند فریاد و امیدِ کمک دارد
آی آدم ها که رویِ ساحل آرام، در کار تماشائید!
موج می کوبد به رویِ ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش
می رود نعره زنان وین بانگ، باز از دور، می آید:
آی آدم ها
آی آدم ها
آی آدم ها
/ نیما یوشیج
556
اگر قرار بود «امت حزبالله» برای سلب فرصت از ضدانقلاب (بخوانید باقیِ مردم) سپر انسانی بسازد، قاعدتاً باید شبها در مسجد جمع میشد، نه در خیابان. برای خیابان همیشه اسلحه و نیروی سرکوب بوده و هست.
همین تناقض ساده آدم را به فکر میاندازد. اگر واقعا پای دفاع از مقدسات و دین در میان است، چرا همه چیز سر از خیابان در میآورد؟
مسئله اما این نیست که چرا مردم را به خیابان میآورند، مسئله این است که این تجمعات قرار است چه چیزی را ثابت کند. گویی قرار است تعداد آدم ها، خلأ استدلال را پر کند.
به جای جواب دادن به سوالها، جمعیت را نشان میدهند. به جای دفاع از حرفشان، عکس و فیلم منتشر میکنند. هرچه پاسخ ها کمتر باشد، جمعیت باید بزرگتر به نظر برسد. هرچه استدلالها ضعیف تر باشند، شعارها باید بلندتر شوند. انگار تصور میکنند اگر آدمِ کافی، در یک میدان جمع شود. دیگر کسی حق ندارد بپرسد «چرا؟».
به همین علت این تجمعها بیشتر از آنکه نشانه قدرت باشد، نشانه نیاز دائمی به نمایش قدرتاند. قدرتی که به خودش اطمینان داشته باشد، برای اثبات وجودش مدام به صحنهآرایی های سازمانیافته احتیاج ندارد. اما زمانی که توانِ اقناع فرسوده شود، تصویرِ میدانِ پرجمعیت به جای آن عرضه میگردد.
شاید به همین دلیل است که این صحنهها، بر خلاف آنچه طراحانشان میخواهند، اقتدار را تداعی نمیکنند و بیشتر شبیه تلاشی عصبی برای پنهان کردن یک واقعیت هستند؛ واقعیتی که نه دیگر با شعار سرکوب میشود و نه با تجمع. آنچه باقی مانده، تکرار بیوقفه این نمایش مضحک است. نمایشی که برای اثبات قدرت اجرا میشود، اما ناخواسته از فرسودگی آن پرده برمیدارد.
556
«شبی تاریک» جایی میان آتش و گلوله؛ شبی که در آن سربازی دور از خانه، میان آتش جنگ، چشم به سیاهی افق دوخته است. گلولهها از کنار او میگذرند، اما ذهنش هزاران کیلومتر دورتر پرسه میزند؛ جایی که شاید زنی هنوز بیدار است و نام او را در دل زمزمه میکند.
در آن تاریکیِ بیانتها، جنگ فقط بر مرزها سایه نینداخته؛ به درون جان آدمها نیز راه یافته است. میان هراسِ مرگ و رؤیای بازگشت، آنچه سرباز را زنده نگه میدارد روشناییِ خاطرهای دور است؛ خاطرهٔ کسی که هنوز چشمانتظار اوست. گویی در دلِ تاریکترین شبها، امید آخرین سنگری است که سقوط نمیکند.
556
ﺷﺒﻰ ﺗﺎرﻳﮏ در دﺷﺖ ﺗﻨﻬﺎ ﺻﻔﻴﺮ ﮔﻠﻮﻟﻪ در ﺟﺎده ﺗﻨﻬﺎ ﻧﻔﻴﺮ ﺑﺎد در دوردﺳﺖ ﻧﻮر ﺳﺘﺎره ﻫﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻣﻮﺷﻰ ﻣﻰ ﮔﺮاﻳﺪ ﺷﺒﻰ ﺗﺎرﻳﮏ ﻣﻰ داﻧﻢ ﺑﻴﺪاری و در ﺑﺴﺘﺮ ﺟﻮاﻧﻴﺖ ﭘﻨﻬﺎﻧﻰ اﺷﮏ ﻫﺎﻳﺖ را ﭘﺎک ﻣﻰ ﻛﻨﻰ ﭼﻘﺪر ﻋﻤﻖ ﭼﺸﻤﺎن ﺷﻴﺮﻳﻨﺖ را دوﺳﺖ دارم ﭼﻘﺪر دوﺳﺖ دارم و ﻣﻰ ﺧﻮاﻫﻢ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ را ﺷﺐ ﺗﻴﺮه ﻣﺎ را از ﻫﻢ ﺟﺪا ﻣﻰ ﻛﻨﺪ و ﻣﻴﺎن ﻣﺎ دﺷﺘﻰ ﺗﺎرﻳﮏ و ﻫﻮﻟﻨﺎک داﻣﻦ ﮔﺴﺘﺮده ﺗﻮ را ﺑﺎور ﻣﻰ ﻛﻨﻢ و ﻫﻤﻴﻦ ﺑﺎور در ﺑﺎراﻧﻰ از ﮔﻠﻮﻟﻪ ﻫﺎ ﺟﺎﻧﻢ را ﻧﺠﺎت ﺑﺨﺸﻴﺪه در اﻳﻦ ﻧﺒﺮد ﻣﺮﮔﺒﺎر ﺧﻮش ﺣﺎل و آراﻣﻢ ﭼﻮن ﻣﻴﺪاﻧﻢ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻛﻪ ﻣﺮا ﭘﻴﺶ آﻳﺪ ﺗﻮ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ اﺳﺘﻘﺒﺎﻟﻢ ﺧﻮاﻫﻰ ﻛﺮد از ﻣﺮگ ﻧﻤﻰ ﻫﺮاﺳﻢ ﺑﺎرﻫﺎ ﺑﺲ ﺑﺴﻴﺎر ﺑﺎ او رو ﺑﻪ رو ﺷﺪه ام و اﻛﻨﻮن و اﻛﻨﻮن ﻧﻴﺰ ﮔﻮﻳﻰ ﺑﺮاﺑﺮم ﻣﻰ رﻗﺼﺪ و ﻣﻰ رﻗﺼﺪ ﺗﻮ ﺑﻪ اﻧﺘﻈﺎرم ﻫﺴﺘﻰ ﻫﻤﺴﺮم و در ﺑﺴﺘﺮ ﺟﻮاﻧﻴﺖ ﺑﻴﺪار ﺑﺮای ﻫﻤﻴﻨﻤﻰ داﻧﻢ ﻛﻪ ﻫﻴﭻ اﺗﻔﺎﻗﻰ ﻫﻴﭻ اﺗﻔﺎﻗﻰ ﺑﺮاﻳﻢ ﻧﺨﻮاﻫﺪ اﻓﺘﺎد و ﺑﺮای ﻫﻤﻴﻦ ﻣﻴﺪاﻧﻢ ﻛﻪ ﻫﻴﭻ اﺗﻔﺎﻗﻰ ﺑﺮاﻳﻢ ﻧﺨﻮاﻫﺪ اﻓﺘﺎد.
556
کسی نایستاده است آنجا یا اینجا پس کجای لبت آزادم کند؟ دو نقطه از هیچ جا، تا چشم که جابهجا شده است اما سایهی بلندم را میبیند که می کشد خود را همچنان بر اضطرابش. شمال قوس بنفشیست تا جنوب در ابر و مرغ دریایی موجی به تحلیل میرود و آفتاب، تنها چیزی که تغییر کرده است. لبت کجاست؟ صدای روز بلند است اما کوتاه است دنیا. درست یک واژه مانده است تا جمله پایان پذیرد و هر چه گوش میسپارم تنها سکوت خود را میآرایم و آفتاب لبِ بام همچنان سوتش را میزند. شکسته پلها پشت سر و پیشِ رو شنهایی که خاکستر جهان است. غروب ممتد در سایهی درون جا خوش کرده است. و شب که تا زانو میرسد تحمل را کوتاه میکند. چگونه است لبت؟ که انفجار عریانی، سنگ میشود در بی تابیهای خاموش. هوای قطبی انگار انگار فرش ایرانی نخ نما کرده است نشانهای نیست نگاه میکنم اگر که تنها آن واژه میگذشت به طرفه العینی طی میشد راه کودک باز میگشت تا بازیگوشی و در چهارراه دست میانداخت دور گردنت لبت کجاست؟ که خاک چشم به راه است… ■ / محمد مختاری
556
آنگاه
خورشید سرد شد
و برکت از زمینها رفت
و سبزهها به صحراها خشکیدند
و ماهیان به دریاها خشکیدند
و خاک مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت
شب در تمام پنجرههای پریده رنگ
مانند یک تصور مشکوک
پیوسته در تراکم و طغیان بود
و راهها ادامه خود را
در تیرگی رها کردند
آیههای زمینی/فروغ فرخزاد
