ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅 👈

«سَحاٰبه»

«سَحاٰبه»

前往频道在 Telegram

ما زیرِ سایه‌ی سَحاب، عمامه‌ی علی‌ابن‌ابیطالبیم«علیه‌السلام».. آنچه می‌نویسم : @mohararolhanan

显示更多
未指定国家未指定类别
707
订阅者
+324 小时
无数据7 天
+11530 天
帖子存档
عزیزانی که فوروارد کردند ان‌شاءالله خیر‌کثیر از دست امیرالمؤمنین بگیرید.

بچه‌ها اگر ممکنه با رقت قلب و اضطرار برای یکی از عزیزانم دعا کنید.

به حتم پیامبر خبر داشتند دنیا و اهلش نالوتی‌اند که پیشاپیش خبر دادند : هر آنکس که در حقت بدی کرد، تا زمانیکه قَدرَت را نداند، نمی‌میرد!

دوستی که با دشمنت دوسته، دشمنته.

من برای بلاگر بودن زیادی ساده و اجتماع‌گریزم! وا فکر کن هر روز بیای از صبحونه‌، کافه‌گردیت، درس خوندنت، کتابات، میزت، دفترت، کتونیات، آسانسور عکس بدی و مابینش دوتا روانشناسی بگی سه تا تروما از خودت و یکم از روزت که چه کردی و درنهایت خستم و خوابم میاد و یه گود نایت استوری کنی. واقعا تهش که چی؟! من اگه بخوام بلاگر بشم نهایت چیزی که بتونم عکسش و بزارم طلوع و غروبه چرا؟ چون جایی نمیرم‌. کزیدم کنج اتاقم و زندگیم و میکنم. به خدا هیچ جا قد خونه امن نیست، قد خونه دوست داشتنی نیست.

گفت : رها کن همه چیز و به غیر نوشتن..

والا چی بگم. میگن دیگه...

‌ واقعا شروع شد؟ احتمالا برا منم سایلنت کردن😶‍🌫

جنگه؟! فکر کنم جنگنده‌ها سایلنت کردند...که من چیزی نمیشنوم.

احتمالا چون همه میمیرند.

‌ چرا میمیری؟

از خدا می‌خوام سمت چپ سینتون و ملائک ببوسند...و مرهمی باشد برای زخم هایی که میسوزند.

‌ درد اینه که نوشتی بداهه ولی برای کسی که این بداهه رو میتونه لمس کنه میتونه حتی حس کنه مثلا من؛ وقتی میخوندم دستم رو سینه سمت چپ فشار میدادم و نفس میکشیدم... و رو جملاتت جمله و موقعیت می‌ساختم از همین حال. عجیبه :) که هیچکس جز ماهایی ک تجربه میکنیم نمیفهمه عجیب شکنجه ایه

متاسفم... ما بعد نشخوارذهنی...یه زندگی جدید و هربار تجربه می‌کنیم.

‌ چ قدر متنت شبیه نشخوار های هر شب منه ک زندگیو ازم میگیره....

اگر قرار باشه پیش از مرگ چیزی به من بگی...چی میگی؟!‌ یا حتی به یه چی اعتراف کنید...که تا به حال جراتش و نداشتید..اون چیه؟! https://t.me/HarfChatBot?start=43644b76706a

*نخوانید...رد شوید! به گمانم فردا میمیرم. این را یک نفر از انتهای غارِ سمت چپ سینه‌ام می‌گوید. یک‌نفر که می‌تواند مدام با من در ذهنم حرف بزند. احتمال هم دارد نمیرم...این را فردا میفهمیم...اگر مرده نبودم. اما پیش از مردن باید یک چیزهایی را تمام کنم. مثلا متنی که باید تحویل مجله بدهم...مجله هیچ ربطی به زمان مرگم ندارد، سردبیر فاتحه خواندنی می‌گوید‌ حداقل تمامش می‌کردی و بعد میمردی. مثلا کتابی را که شروع کردم بخوانم...نصفه و نیمه بماند همش از آن دنیا فکرم می‌ماند پیش قهرمان داستان که آیا ماسک عبوسش را کنار گذاشت و اعتراف کرد یا نه؟ مثلا نامه‌ای برای پدرم بنویسم و به او قدر بیست و چند سال اخیر، قدر خجالت هایی که کشیدم دوستت دارم‌ بگویم یا پیش از رفتن از خانه پیامی به مادرم بدهم و بگویم مراقب خودش باشد، چراکه هیچگاه حواسش به خودش نیست، همیشه مرا به خودش ترجیح می‌دهد. باید پیش از مردن دسته گل نرگسی هم برای عطیه بگیرم، پاییز است، گلدان های میزش نباید خالی بمانند و یک کیک بستنی برای خواهرم و جلد اخر رمانش را، چراکه روز دختر گذشت و بخاطر تاندون آشیل پام که درد می‌کرد نتوانستم تا قنادی بروم.‌ چندین بغل هم به دوست دیگرم بدهکارم و یک دیدار طولانی...عوض تمام دلم تنگ‌ شده‌هایی که به زبان آورده. باید به محدثه بگویم که مامان گفتن‌هایش به من، حس مادری‌ام را قلقلک می‌دهد...و مرا در قبالش مسئول می‌کند. یادم هم نرود پیش از همه به خاله زنگ بزنم و صدایش را بشنوم...صدایی که همیشه مرا یاد نقاره های حرم مولا می‌اندازد و زنده‌ام می‌کند. آیناز....بیش از همه دلم برای او می‌سوزد. نمی‌توانم برایش کیک سیب دارچین درست کنم، برای اولین‌بار در آغوش بگیرمش...و حتی به قول قهوه‌ی پاییزی‌ام عمل کنم اما حتما مرا می‌بخشد، مگر نه؟! هزار کار دیگر هم هست که قبل از سر رسیدن ملک مرگ باید به آنها برسم. غیر از اینها چیزی هم می‌خواهم...ولش کن...بیخیالش...بماند برای آن دنیا.
پ.ن : بداهه‌نویسی...برای خالی کردن ذهنم بود. طولانی بودنش را ببخشید.

رسیده‌ام شب آخرم؛ کجایی؟!

استارت زدن یه بیزینس از صفر، بیش از همه چی نیازمند صبر و توکله و اینو جوون ایرانی به خوبی درک می‌کنه.