زادهِ خیال…
前往频道在 Telegram
از اینکه هر روز تکهای از روحم را گم میکنم خستهام...
显示更多未指定国家未指定类别
257
订阅者
-124 小时
-207 天
+930 天
帖子存档
255
💙
حواسمان باشه دل آدما شیشه نیست
روی آن " ها " کنی
بعد قلب بکشی بعد بشینی و آب شدنش را تماشا کنی!!!
روی شیشه ی نازک دل آدما اگه قلب کشیدی باید مردانه پاش بایستی..
255
Repost from لالههای سپید| پرنده آبی✨️🩷
مرد بودن را
پشت درهای بسته و قفلهای سنگین تعریف نکن…
مردی که از آزادیِ یک زن میترسد،
قبل از هرچیز، از خودش میترسد.
غیرت، اگر بوی زندان بدهد،
دیگر افتخار نیست
نام دیگریست برای ضعف.
قد بالایت،
ریش و صدای بلندت، هیچکدام
شانهای نمیشود برای تکیه کردنِ یک انسان.
مرد بودن،
در شکستنِ بالِ دیگری نیست؛
در دیدنِ پرواز اوست،
بیآنکه دستت را به زنجیر آلوده کنی.
خواهرت،دخترت، همسرت؛
نامهای مختلفاند برای یک حقیقت:
انساناند، نه آبروی تو.
اگر مردی،
دیوار نشو…
سایه نشو…
سنگ نشو در مسیرش…
اگر مردی،
بگذار نفس بکشد،
بگذار انتخاب کند،
حتی اگر راهش از تو جدا شود.
مرد بودن،
کوه بودن نیست
اگر زیر سایهات کسی
کوچک شود.
مرد بودن،
یعنی آنقدر بزرگ باشی
که هیچکس کنار تو
کوچک نشود.
#_پرنده_آبی🫀🦋
255
Repost from N/a
هرگاه فرشتهٔ مرگ برای گرفتن روحِ مؤمن بیاید به او میگوید: «پروردگارت به تو سلام میرساند.»
سیدنا ابن مسعود رضي الله عنه
(جامع العلوم و الحکم: ۶۹۲)
255
#پارت: هجدهم
#رمان: ردی از خدا در دلِ عشق
#نویسنده: A-k
شرکت مثل همیشه در جریان بود صداها در هم میپیچیدند کیبوردها، تماسها، رفتوآمدها…
آراد پشت میزش نشست فایلها را باز کرد چند لحظه به صفحه خیره ماند…
بعد شروع کرد اینبار کار کردن برایش فقط انجام وظیفه نبود انگار میخواست ذهنش را هم منظم کند خط به خط جلو رفت اعداد، نقشهها، جزئیات…
همهچیز باید دقیق میبود چند دقیقه بعد صدایی از سمت اتاق ریاست آمد:
«آراد، یک لحظه بیا داخل.»
آراد سرش را بالا آورد صدا را شناخت از جا بلند شد و به سمت اتاق رفت در زد.
«بفرمایید.»
داخل شد صبور رادمنش پشت میز نشسته بود نگاهش جدی اما نه سرد.
«بشین.»
آراد نشست چند ثانیه سکوت بعد صبور گفت:
«پروندهی پروژهی غرب شهر را دیدی؟»
«بله چند دقیقه پیش یک نگاهی انداختم.»
صبور کمی به جلو خم شد.
«نظرت؟»
آراد مکث کرد نه از تردید از دقت.
«کار پیش رفته… اما بعضی از جزئیات هنوز واضح نیست اگه همیرقم پیش بره ممکنه بعداً مشکل بسازه.»
صبور نگاهش را روی او نگه داشت چند ثانیه بعد خیلی آرام سر تکان داد.
«خوبه.»
سکوت کوتاهی بین شان نشست بعد اضافه کرد:
«تشکر که همکاری همراه شرکت ماره پذیرفتی.»
آراد
«خواهش میکنم هر کاری از دستم بر بیاید را انجام میدهم.»
صبور ادامه داد:
«از فردا بیشتر درگیر همین پروژه میشی.»
آراد سر تکان داد.
«کوشش میکنم وقت بیشتری رویاش بگذارم.»
بلند شد اما قبل از اینکه برود صبور گفت:
«آراد…»
ایستاد برگشت.
«بله؟»
صبور لحظهای مکث کرد نگاهش کمی متفاوت شد انگار چیزی فراتر از کار در ذهنش بود.
«پدرت حالش خوبه؟»
آراد کمی جا خورد اما سریع خودش را جمع کرد.
«بله خوبن الحمدالله.»
صبور سر تکان داد.
«سلام مره به دوست قدیمیام برسان.»
«حتماً.»
از اتاق بیرون آمد در را بست چند قدم جلو رفت اما ذهنش هنوز همانجا مانده بود
پدرش، صبور رادمنش...
این ارتباط دیگر فقط یک اتفاق ساده نبود به سمت میزش برگشت نشست اما شروع نکرد نگاهش برای لحظهای بالا آمد بیهدف…
و درست در همین لحظه دروازه باز شد و سُها داخل شد چون این بار تمام مدیران و کارکُنان در اتاق بزرگ نقشه سازی جمع شده بودند و کار هایشان را دسته جمعی انجام میدادند سُها هم به همین اتاق آمد تا کارهایش را انجام دهد.
آراد نگاهش کرد و خیلی زود نگاهش را برگرداند.
نه از ترس…
نه از تردید…
فقط از همان فاصلهای که هنوز حفظ شده بود.
سُها از کنار میزها عبور کرد مشغول کار خودش بیتوجه به اطراف...
راوی…
بعضی دیدنها قرار نیست دیده شوند نه برای پنهان کردن برای اینکه زودتر از زمان خودشان معنا نگیرند.
روز آرامآرام جلو میرفت کارها بیشتر میشدند مسئولیتها جدیتر
اما در میان این همه نظم و شلوغی، دو نفر، در دو مسیر جدا، هنوز بیآنکه چیزی بگویند در یک نقطهی مشترک قدم میزدند روزهاگاهی بدون اتفاق خاصی میگذرند…
اما چیزی درونشان آرام تغییر میکند نه واضح نه قابل گفتن فقط حس میشود.
چند روز بعد…
دانشگاه.
حیاط نسبتاً خلوت بود صدای باد میان درختها میپیچید سُها روی یکی از چوکیها نشسته بود کتابش باز بود…
اما نگاهش روی کلمات نمیماند ذهنش درگیر نبود فقط… ساکت نبود گاهی بیدلیل نگاهش از صفحه جدا میشد و میان محوطه میچرخید انگار دنبال چیزی نمیگشت اما منتظر چیزی بود.
خودش هم نمیدانست چه چند قدم دورتر آراد ایستاده بود نه خیلی نزدیک نه آنقدر دور که نبیند نگاهش کوتاه به سُها افتاد سریع برگشت این کار را آگاهانه نکرد بیشتر شبیه یک واکنش بود.
چند ثانیه بعد دوباره نگاه کرد اینبار کوتاهتر بعد نفس آرامی کشید و مسیرش را عوض کرد نه برای نزدیک شدن بلکه برای اینکه بیدلیل نزدیک نشود.
راوی…
بعضی احساسها در شروع شان بیشتر شبیه «توجه» هستند تا «عشق» نه قلب را تند میکنند نه ذهن را آشفته فقط باعث میشوند یک نفر در میان شلوغی ها کمی بیشتر دیده شود.
255
گاهی فقط با تو حرف میزنم…
بیصدا بیکلمه اما تو بهتر از هر کسی میفهمی دلم چه میخواهد یارب🤍
255
Repost from دُخت شب...✨
چشمِ سیاه تو کعبه شد و من طوافکنان
بیلبیک بیصدا بینشان…
نه سنگ ماندم نه دل
جز گردِ راهت ای جانِ جان.....
#محال_بهار🍂
255
Repost from ژرف واژهها ✤
گاهی نزدیک شدنِ دو مسیر نیاز به قدمهای بلند ندارد نه گفتوگو نه برخورد مستقیم فقط دانستنِ اینکه دیگری در همان فضا نفس میکشد و این دانستن هرچند کوچک آرامآرام
چیزی را تغییر میدهد!
#رمان_ردی_از_خدا_در_دل_عشق
255
غمی عمیق مرا در تصرّف خویش گرفته است چنان سهمگین و مسلط، که تمامی رنجهای دیگرم در برابرش به سجده درآمدهاند…
#کاپی
255
گاهی....
آغازِ یک احساس با یک جملهی واضح نیست با یک تصمیم هم نیست.
فقط…
با تکرارِ یک نگاه شروع میشود نگاهی که هر بار کوتاه است اما هر بار کمی بیشتر میماند.
#رمان_ردی_از_خدا_در_دل_عشق
255
#پارت: هفدهم
#رمان: ردی از خدا در دلِ عشق
#نویسنده: A-k
آراد وارد کتابخانه شد سکوت مثل همیشه زودتر از هر چیزی به استقبالش آمد چند قدم جلو رفت نگاهش آرام میان میزها و قفسهها چرخید نه با عجله نه با هدف مشخص…
اما ناگهان برای لحظهای مکث کرد چند ردیف جلوتر کنار قفسهها دختری نشسته بود با سری خم شده روی کتاب…
سُها....
آراد نگاهش را نگه داشت نه طولانی،نه خیره…
فقط به اندازهای که مطمئن شود اشتباه نکرده سُها غرق در صفحهی روبهرویش بود بیحرکت بیتوجه به اطراف…
انگار کتابخانه برایش فقط یک مکان نبود یک پناه بود.
آراد نگاهش را خیلی آرام پس گرفت نه جلو رفت نه صدایش زد فقط مسیرش را کمی تغییر داد و به سمتی دیگر رفت انگار ترجیح داد این فاصله همانطور که هست باقی بماند چند میز دورتر نشست.
کتاب را باز کرد اما برای چند ثانیه هیچ خطی را نخواند ذهنش بیاجازه برگشته بود به همان تصویر کوتاه بعد، خیلی آرام نگاهش را روی صفحه ثابت کرد و شروع کرد به خواندن.
اینبار واقعیتر زمان گذشت بیصدا،
در سکوتی که فقط گاهی با ورق خوردن کتابها شکسته میشد.
سُها،
همچنان در دنیای خودش بود و آراد در فاصلهای امن بدون اینکه دیده شود فقط میدانست که او آنجاست نه بیشتر و همین برای حالا کافی بود.
راوی…
گاهی نزدیک شدنِ دو مسیر نیاز به قدمهای بلند ندارد نه گفتوگو نه برخورد مستقیم فقط دانستنِ اینکه دیگری در همان فضا نفس میکشد و این دانستن هرچند کوچک آرامآرام
چیزی را تغییر میدهد چند ساعت بعد کتابخانه خلوتتر شد سُها زودتر از جا بلند شد کتابش را بست و بیآنکه به اطراف نگاه کند از میان قفسهها عبور کرد و رفت.
آراد چند لحظه بعد سرش را بالا آورد جای خالی او را دید و فهمید رفته است هیچ واکنشی نشان نداد فقط کتابش را بست هرکدام
در مسیر خودشان از کتابخانه خارج شدند بیآنکه
اینبار هم رو در رو شوند بعد از آن مسیرها دوباره به واقعیت برگشتند.
سُها به سمت روز خودش...
و آراد به سمت شرکت.
شرکت....
مثل همیشه در جریان بود صداها کارها و آدمهایی که هرکدام درگیر مسیر خودشان بودند آراد وارد شد نگاهش کوتاه اما دقیق اینبار چیزها را فقط نمیدید کمی بیشتر حس میکرد.
کیفش را روی میز گذاشت و نشست کارها منتظر بودند اما در جایی از ذهنش یک تصویر کوتاه، ساکت، بیادعا، هنوز باقی مانده بود و شاید همین تصویر بیآنکه خودش بداند قرار بود
در ادامهی مسیرش نقش داشته باشد.
255
تولدت مبارک به دختری که واژهها در کنار نامش زیباتر میشوند 💙
امیدوارم زندگیات پر از سطرهای روشن لبخندهای ماندگار و داستانهایی باشد که همیشه پایانشان خوش است…
میلاد تان مبارک مان باد بانوی قلم💙
255
دیوانه نیستم!
میخواهم با بخش تاریک وجود انسان ها معرفت پیدا کنم، زیرا یقین دارم بخش تاریک انسانها بخش واقعیشان هست، و من میخواهم واقعی بودنِ انسانها را بشناسم نه بخش که تظاهر به بودنش میکنن…
