زادهِ خیال…
前往频道在 Telegram
از اینکه هر روز تکهای از روحم را گم میکنم خستهام...
显示更多未指定国家未指定类别
257
订阅者
-124 小时
-207 天
+930 天
帖子存档
255
Repost from انیتا احمدی /کاغذ و خیال🎀✨
مقدمه داستان راز آیینه
گاهی در دلِ آرامترین شبها، رازهایی پنهان است که سرنوشت انسان را تغییر میدهد…
در جهانی که میان واقعیت و خیال مرزی باریک کشیده شده، هر انتخاب میتواند دری به سوی ناشناختهها باز کند.
این داستان، روایت دختری است که با یک آیینه ساده روبهرو شد…
اما آن آیینه، دروازهای بود به گذشتهای فراموششده و رازی که سالها در دل یک خانواده پنهان مانده بود.
راز آیینه، فقط یک داستان نیست…
سفری است میان ترس و شجاعت، میان شک و باور، و جستوجویی برای یافتن حقیقتی که میتواند سرنوشت را دگرگون کند.
آیا هر کسی جرئت دارد درون آیینه نگاه کند…؟
#انیتااحمدی
255
#پارت: شانزدهم
#رمان: ردی از خدا در دلِ عشق
#نویسنده: A-k
هوای صبح سرد و زنده بود آراد نفس عمیقی کشید…
انگار میخواست چیزی از این تازگی را درون خودش نگه دارد قدمهایش منظم بود اما ذهنش آرامتر از شب قبل به دانشگاه رسید محوطه کمکم شلوغ میشد دانشجوها، هرکدام در مسیر خودشان با عجله یا بیعجله…
آراد نگاه کوتاهی به اطراف انداخت اینجا برایش غریبه نبود اما امروز…
کمی متفاوت حس میشد شاید بهخاطر فکرهایی که هنوز تهنشین نشده بودند وارد ساختمان شد از راهرو گذشت صدای قدمها همهمهی آرام و درهای نیمهباز صنف ها همهچیز همان بود…
اما او کمی دقیقتر میدید داخل صنف شد چند نفر از همصنفیهایش نشسته بودند.
یکی از بچهها با دیدنش گفت:
«آراد، امروز زود رسیدی.»
آراد فقط سر تکان داد.
«اهممم…»
رفت و روی چوکیاش نشست کتاب را باز کرد اما هنوز شروع نکرد نگاهش روی صفحه ماند…اما ذهنش جای دیگری رفت شرکت پدرش صبور رادمنش، و آن اتاق…
چیزی در اینها بهنظر جدا از هم میآمد اما حس میکرد یک جایی به هم وصل میشوند فقط هنوز…
نقطهی اتصالش را نمیدید صدای استاد رشتهی فکرش را برید.
درس شروع شد اینبار آراد تلاش نکرد فکرها را کنار بزند فقط گذاشت در پسزمینه بمانند و تمرکزش را آورد روی درس چند خط نوشت چند نکته یادداشت کرد…
اما بین کلمات هنوز ردّی از همان فکرها بود زنگ که خورد دانشجوها یکییکی بیرون رفتند آراد هم کتابش را بست.
از جا بلند شد…
اما عجله نکرد چند ثانیه همانجا ایستاد بعد آرام از صنف خارج شد در راهرو قدم میزد نگاهش ناخودآگاه میان جمعیت چرخید نه برای پیدا کردن کسی…
بلکه انگار دنبال یک حس آشنا بود اما چیزی پیدا نکرد.
یا شاید هنوز نمیدانست دنبال چه میگردد به محوطه رسید ایستاد دو راه داشت برود سمت کتابخانه یا برگردد شرکت.
چند لحظه فکر کرد بعد خیلی آرام گفت:
«کتابخانه…»
نه از سر اجبار نه از روی عادت بلکه چون حس کرد باید چیزی را بیشتر بفهمد و اینبار قدمهایش کمی آگاهانهتر به سمت آن راه
حرکت کردند.
سُها
صبح…
نور آرام از پشت پرده داخل اتاق سُها میتابید
نه تند… نه مزاحم…
فقط به اندازهای که بیدارش کند سُها چشمهایش را باز کرد چند لحظه همانطور بیحرکت ماند انگار میخواست قبل از شروع روز کمی با خودش تنها باشد نگاهش به سقف بود اما ذهنش آرامآرام به دیروز برگشت.
دانشگاه…
آن جمله…
و بعد، اتاق شرکت…
نفس آرامی کشید اینبار فکرها آشفته نبودند مرتب هم نبودند اما آرامتر بودند از جا بلند شد
به سمت پنجره رفت و پرده را کنار زد.
هوای صبح تازه بود چند ثانیه به بیرون نگاه کرد…
بعد خیلی آهسته زیر لب گفت:
«امروز…»
جمله را کامل نکرد اما اینبار حس میکرد قرار نیست روزش مثل قبل بگذرد آماده شد لباس ساده، مرتب…
بدون تلاش برای دیده شدن اما با دقت شالش را مرتب کرد کیفش را برداشت و از اتاق بیرون آمد.
خانه هنوز نیمهساکت بود یک چای ساده خورد نه از سر عادت بلکه برای اینکه روز را آرام شروع کند بعد از خانه بیرون رفت مسیر دانشگاه را آرام طی کرد قدمهایش منظم بود اما نگاهش دقیقتر از همیشه.
به آدمها،
به صداها،
به جزئیات کوچک…
انگار میخواست چیزهایی را ببیند که قبلاً از کنارشان گذشته بود به دانشگاه رسید محوطه شلوغتر از قبل بود به سمت دانشکده رفت
وصنف اش شروع شد اینبار تمرکزش بهتر بود نه کامل اما کافی بود تا چند نکته نوشته کند
زنگ که خورد دانشجوها بیرون رفتند سُها هم کتابچه اش را بست بعد بدون عجله از صنف خارج شد در راهرو ایستاد.
دو راه داشت برگردد خانه یا…
نگاهش کمی تغییر کرد
«کتابخانه…»
این کلمه آرام در ذهنش نشست نه از روی اجبار نه صرف برای درس بلکه برای پیدا کردن چیزی که هنوز اسمش را نمیدانست به سمت کتابخانه راه افتاد در را باز کرد.
سکوت…
همان سکوتی که شلوغ نبود اما خالی هم نبود چند نفر در گوشههای مختلف نشسته بودند سُها آرام قدم برداشت یک میز کنار قفسهها انتخاب کرد و نشست کتابش را باز کرد…
اما قبل از خواندن نگاهش برای لحظهای بالا آمد بیهدف یا شاید ناخودآگاه و همان لحظه در فاصلهای نهچندان دور…
سایهای آشنا از میان قفسهها عبور کرد سُها مکث کرد اما نگاهش را نگه نداشت.
خیلی آرام دوباره به صفحهی کتاب برگشت انگار چیزی دیده بود…
اما نمیخواست هنوز به آن فکر کند
در سکوت کتابخانه دو مسیر بیآنکه رو در رو شوند خیلی آرام به هم نزدیک میشدند.
255
و چرا هایِ عاشقانهام هر شب در سکوت، نامِ تو را صدا میزنند وقتی به تو میرسند، دیگر سؤال نیستند… جواباند و آنها همه به تو ختم میشوند.
#half_breed_Princess
255
Repost from لاٰـم…ོ ⏾
تحملِ تنها یک انسان، بهخودیِ خود برایم سخت و طاقتفرساست حالا تصور کن باید جمعی از این موجودات بیرحم، نادان و متعصب را یکجا تحمل کنم…
255
جای میان این هستی دست پا میزنم، و نمی دانم این تقلا مرا نجات میدهد، و یا این تقلا مرا بیشتر غرق میکند در این منجلاب زندگی…
255
Repost from دُخت شب...✨
به چشمانم دیده دیده گفت :خدا در چشمان سیاهت کعبهای ساخت… اما نه برای عبادت
برای گمکردن راه آدمها...دل من به طواف آمد
اما بازنگشت ذهنم سجده کرد اما دیگر سر برنداشت... اینجا دیگر ایمان نیست
یک گمشدگی مقدس است.....
#محال_بهار🍂
255
وقتی زندگی کوتاه هست چرا نفرت بورزم به دیگران، چرا غمیگن باشم، چرا زشتیها دنیا ببینم و دل بکنم از زندگی، آخه زندگی دوباره فرصت نمیدهد.
پس باید تا میتوانم، برقصم، بی دلیل شاد باشم، به دیگران لبخند بزنم، و هر آنچه که زیباست را بارها تماشا کنم و بگویم در کنار زشتیها زیباییهای است که زندگی را میتوان زندگی کرد!
255
بله آقای هوشنگ ابتهاج:
چه جان های گرامی رفته اند از دست
دردیست چو خنجر!یا خنجریست چو درد
