زادهِ خیال…
前往频道在 Telegram
از اینکه هر روز تکهای از روحم را گم میکنم خستهام...
显示更多未指定国家未指定类别
263
订阅者
-1024 小时
+47 天
+1830 天
帖子存档
263
بیغولهی از روح مان عطشان ادبیات هست، فرقی نمیکند داکتر، مهندس، یا حقوق دان باشیم؛ باز هم رجوع میکنیم به دریا بیکران ادبیات.
هنگامی که واژهها را میخوانیم حقیقتاً داریم میبعلیم ، بعضی طعام روح را موسیقی میدانند اما در واقع طعام روح واژههاست، هنگامی که کتاب مطالعه میکنیم آرامشِ در روح مان حس میکنیم این همان فلسفه «عطش روح هست».
#برین_بیک
263
Repost from 💐جَهِشِ دِل _ آوَاِیِ گُمنَام💐
عزتِ نفس...
عزتِ نفس، تنها یک فضیلتِ اخلاقی نیست؛امانتیست که خداوند در سرشتِ انسان نهاده است.انسان، پیش از آنکه در چشمِ مردم عزیز باشد، باید در پیشگاهِ وجدان و پروردگارش، حرمتِ خویش را نگه دارد.
بزرگترین فقر، تهی بودنِ جیب نیست؛فقرِ حقیقی آن روز آغاز میشود که انسان، برای ماندنِ دیگری، کرامتِ خود را معامله کند.کسی که عزتِ خویش را به بهایِ محبتِ آدمها میفروشد، پیش از آنکه ترک شود، از خویشتن جدا شده است.
در مکتبِ توحید، عزت از دستِ بندگان طلب نمیشود؛عزت، عطایِ خداوند است و آنکه آن را از نگاهِ مردم گدایی کند، دیر یا زود اسیرِ نگاهِ همان مردم خواهد شد.
عزتِ نفس را در عشق حفظ کن؛زیرا عشقی که تو را از شأنِ انسانیات پایین بیاورد، نامش عشق نیست، دلبستگیِ نفس است...
در دوستی حفظ کن؛چون رفاقتی که احترام را قربانیِ منفعت کند، تنها هممسیریِ موقت است، نه اخوت..
در تنهایی حفظ کن؛زیرا تنهایی با عزت، هزار بار شریفتر از حضوریست که بویِ تحقیر میدهد.
تلخترین حقیقت این است که بسیاری، سکوتِ اهلِ وقار را ناتوانی میپندارند، گذشت را ضعف میخوانند، و فروتنی را با بیمقداری اشتباه میگیرند..
اما کوه، برای اثباتِ استواریِ خود، با هر رهگذری سخن نمیگوید.
فلسفهی عزتِ نفس، هنرِ "نه" گفتن است؛نه به ذلتی که در لباسِ محبت پنهان شده، نه به وابستگیای که نامِ عشق را بر خود گذاشته، و نه به رابطهای که برای دوامش باید شخصیت، ایمان و آرامشِ خویش را قربانی کرد.
به یاد داشته باش...هیچ قلبی ارزشِ آن را ندارد که برای تپیدنِ نامش، قلبِ خودت را بشکنی.هیچ انسانی آنقدر بزرگ نیست که برای ماندنش، از بزرگیِ روحِ خودت دست بکشی.آنکه تو را تنها زمانی میخواهد که از خودت فاصله بگیری، هرگز تو را نخواسته است؛ تنها سایهای مطیع از تو را دوست داشته است.
و در پایان...
عزتِ نفس، آخرین سنگرِ انسان است؛سنگری که اگر فرو بریزد، شیطان پیش از آنکه زندگی را ویران کند، روح را تسخیر میکند.آنگاه انسان، زنده راه میرود، لبخند میزند، نفس میکشد؛اما حقیقتِ وجودش، مدتهاست زیرِ آوارِ بیحرمتی، خاموش دفن شده است...
#آوای_گمنام..🍃
#حقیقت_تلخ..🖤
263
من فکر میکنم آنچه موجب رنجش آدمها از یکدیگر میشود، این است که غالباً ما آدمها توقع داریم طرف مقابلمان، به تمام وقایع دنیا از زاویه دید ما نگاه کند.
طبل حلبی
گونتر گراس
263
Repost from N/a
من آدمهایی را دوست دارم که برایم چیزهای باارزش میدهند؛ مثل وقت، دوستی واقعی، اصالت، معاشرت خوب، وفاداری و احترام.
#تمیم_موحد
263
Repost from گلبرگ
خسته شدم
از واژه و عبارتهای جنگ، حمله شده، انتحار کردن، کشته شدن، برقع، طالبان، عدم تحصیل، مذهبت چیه، قومیت، افسردگی!
ولی متاسفانه همهی اینها را تمام جامعه داریم زندگی میکنیم.
#فاطمه_حسینی_افشار
263
Repost from حاشیـه نویس 𓂃✍︎
پارسیِ من
من از تبارِ صبحِ بدخشانم،
از روشنیِ رود و گلستانم.
نامم اگر «تاجیک» بر پیشانیست،
سرشارِ عشقِ خاکِ افغانستانم.
پارسی، ای روحِ بیپایانِ من،
جانِ منی، آیین و ایمانِ من.
با هر نفس، نامت دعا بر لب شود،
تو اوّلین و آخرین پیمانِ من.
از بلخ تا هرات، از پنجشیر تا کوهسار،
پیچیده عطرت در دلِ هر جویبار.
هر واژهات چون دُرِّ نابِ آسمان،
هر بیتِ تو چون آفتابِ بیغبار.
گر باد آید، ریشهام لرزان مباد،
گر شب رسد، این مشعل افشانان مباد.
تا پارسی در سینهها جاری بُوَد،
تاجیک را هرگز سرِ نسیان مباد.
ما وارثِ بیدل و رودکی شدیم،
همرازِ شعر و روشنی شدیم.
با واژه، با فرهنگ، با عشقِ وطن،
معنای ماندن، جاودانی شدیم.
سوگند بر این خاکِ آزاده، وطن،
سوگند بر هر ذرّهٔ پاکِ وطن؛
تا خون بگردد در رگِ این جانِ من،
پارسی است افتخارِ جاودانِ من.
- سـ ع
263
اگر دلت گرفت با آرامش گریه کن.بعد از گریه، لبخند بزن چون لبخندی که بعد از گریه میآید از رنگین کمان بعد از باران هم زیباتر است.
رمان: باران عشق
نویسنده:بهشت ماندگار
263
#پارت: #هفتاد_و_نه
#رمان: #ردی_از_خدا_در_دل_عشق
#نویسنده: #A_K
بعضی آدمها بیآنکه قولی بدهند تکیهگاه دل میشوند نه با حرفهای بزرگ نه با کارهای عجیب فقط با حضوری که آرامش را به قلب دیگری هدیه میدهد صبح آرام آرام از پشت پنجرههای شرکت بالا آمده بود صدای رفتوآمد کارمندان فضای ساختمان را پر کرده بود.
سُها مثل همیشه زودتر از بیشتر کارمندان در دفترش نشسته بود پوشههای روی میز را یکییکی بررسی میکرد اما ذهنش هنوز درگیر گفتوگوی دیروز بود.
هر بار که به یاد جمله آراد میافتاد...
«شما موفق میشین... من هیچ شکی ندارم.»
بیاختیار لبخند محوی روی لبش مینشست در همان لحظه در اتاق زده شد.
ـ بفرمایین.
سینا وارد شد
ـ سلام خواهری
ـ سلام سینا صبح بخیر
سینا روی چوکی نشست و گفت:
ـ چیکار شده باز چهره ات مثل هر روز نیست
سُها بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
ـ نه هیچی نشده شاید تو ایرقم میبینی
ـ نه... من آدمها را از روی چشمهایشان میشناسم
سُها لبخند کوتاهی زد
ـ پس امروز زیاد دقیق نگاهم نکن
سینا خندید و انگار میفهمید سُها چیزی را ازش پتهان میکند و گفت
ـ بسیار خوب... اما اگر یک روز خواستی حرفی بزنی یادت باشد من همیشه گوش شنوا دارم
سُها فقط سر تکان داد.
گاهی داشتن کسی که بتوانی بدون ترس کنارش حرف بزنی خودش نعمت بزرگی است
در همان زمان...
آراد در بخش فنی مشغول بررسی نقشهها بود یکی از کارمندان نزدیک شد
ـ انجینر صاحب خانم سُها خواستن ساعت یازده جلسه برگزار شود
ـ بسیار خوب
کارمند رفت آراد تقویم روی میزش را بست و آرام نفس کشید جلسه دیگری...
و دوباره چند ساعت روبهروی دختری که هر روز بیشتر از دیروز دوستش داشت مینشست
لبخند تلخی زد گاهی بزرگترین جنگ انسان جنگی است که هیچکس آن را نمیبیند و تنها ۷ودش با او مبارزه میکند
ساعت یازده...
همه مدیران در اتاق جلسات جمع شدند سُها طبق معمول در رأس میز نشست
آراد روبهرویش سینا سمت دیگر میز جلسه درباره پروژه جدید آغاز شد هر کس نظرش را میگفت بعد نوبت آراد رسید مثل همیشه با آرامش شروع به توضیح کرد همه با دقت گوش میدادند سُها هم نگاهش را از روی برگهها برداشت و به او خیره شد اعتماد عجیبی در صدایش بود وقتی حرف میزد انگار همه چیز روشنتر میشد ناگهان آراد پرسید:
ـ خانم رادمنش نظر شما چیست؟
سُها تازه متوجه شد چند ثانیه است فقط به او نگاه میکند کمی دستپاچه شد.
ـ ببخشین... دوباره قسمت آخر ره میگین؟
چند نفر لبخند زدند آراد هم فقط لبخند آرامی زد و دوباره توضیح داد.
اما ته دلش از اینکه برای اولین بار سُها میان جلسه حواسش پرت شده بود، حس عجیبی داشت.
بعد از جلسه...
همه از اتاق بیرون رفتند سُها آخرین پوشه را برداشت آراد هم میخواست خارج شود که صدای سُها مانعش شد.
ـ آقای آریایی...
آراد برگشت
ـ بله؟
ـ بابت امروز تشکر
ـ برای چی؟
ـ برای اینکه اگر دوباره توضیح نمیدادین احتمالاً جلسه را خراب میشد
آراد لبخند زد
ـ شما هیچ جلسهای ره خراب نمیکنین مطمین باشین من به تواناییتان ایمان دارم.
سُها برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد
این بار...دیگر نتوانست نگاهش را زود بدزدد
آهسته گفت:
ـ نمیدانین شنیدن این حرفها... چقدر دل آدم ره قرص میکنه
آراد لبخند محوی زد
ـ اگر باعث شده امروز لبخند بزنین پس ارزش گفتنش ره داشت.
سکوت...اما این سکوت دیگر غریبه نبود
انگار دلهایشان کمکم زبان هم را یاد میگرفتند پیش از آنکه لبهایشان چیزی بگوید.
در همان لحظه صدای اذان ظهر از مسجد نزدیک شرکت بلند شد هر دو بیاختیار به سمت پنجره نگاه کردند.
سُها آرام گفت:
ـ وقت نماز شد
آراد سر تکان داد
ـ بعضی سؤالها را فقط میشود بعد از نماز تنها از خودِ خدا پرسید
سُها با لبخند گفت:
ـ و بعضی جوابها را هم فقط خودش میدهد
هیچ اعترافی میانشان رد و بدل نشد...
اما گاهی سکوت دو دل عاشق از هزار جمله عاشقانه صادقتر است.
گاهی خدا دل دو انسان را آرامآرام به هم نزدیک میکند نه با معجزهای ناگهانی بلکه با صدها اتفاق کوچک که هیچکدام اتفاقی نیستند.
آن روز...
بعد از نماز ظهر شرکت دوباره جان گرفت کارمندان یکییکی به اتاقهایشان برگشتند و صدای ورق خوردن پروندهها و زنگ تلفنها دوباره در ساختمان پیچید سُها پشت میزش نشسته بود چند صفحه از مونوگرافش کنار اسناد شرکت قرار داشت گاهی روی پروندههای شرکت کار میکرد و گاهی چند خط از مونوگرافش را اصلاح میکرد اما ذهنش...
آن آرامش همیشگی را نداشت
در زدند
ـ بفرمایین.
طبق معمول دوباره آراد بود گاهی سها با خود فکر میکرد چرا آراد بخاطر آوردن امضای چند اسناد هم خودش تا اتاقش میآید میتوانست منشی ها را بفرستد،
اما برای آراد این امضای اسناد ها و دیدن پروژه ها بهانه بود حتی خود آراد هم از خودش تعجب کرده چون او مردی نبود.......
ادامه....
263
میخواست کسی باشد که سرش را بر شانهاش بگذارد و از اتفاقهای کوچکی بگوید که هنوز اندک لبخندی بر لبهایش مینشاندند دیگر توانِ غم را نداشت نمیخواست بار دیگر در گوشهای مچاله شود و زخمهای کهنه را یکییکی به خاطر بیاورد فقط میخواست همهی آن رنجها را به دست فراموشی بسپارد و برای لحظهای آرامش را نفس بکشد
اما آرزوی داشتنِ چنین همدمی تنها آرزویی دستنیافتنی مانده بود هر جا چشم گرداند کسی را نیافت که صادقانه کنارش بماند آدمها یا نقاب بر چهره داشتند یا در میانهی راه رهایش میکردند انگار سهم او از دنیا تنهایی بود و سکوتی که هیچ شانهای برای تکیه زدن نداشت
#شاهدختدورگه
263
Repost from N/a
خیلی ممنون از لطف و کلام زیبایتان از خداوند میخواهم بهترینها در زندگی سهم قلب مهربانتان باشد🫠❤️
