Opia-
前往频道在 Telegram
«غرق در رویای خویش🧌🍸.» -فکرهایی که جایی جز اینجا جا نمیشوند. حرف زدن با من؟ t.me/HidenChat_Bot?start=6671989494
显示更多未指定国家未指定类别
2 671
订阅者
无数据24 小时
-617 天
-17030 天
帖子存档
2 671
احساس میکرد روح در تنش نیست؛ انگار جایی میان خواب و بیداری جا مانده بود و جسمش بیآنکه اجازهای از او گرفته باشد، روزها را پشت سر میگذاشت. صبحها از خواب بیدار میشد، به آینه نگاه میکرد و از کنار آدمها میگذشت، بیآنکه واقعاً چیزی از آنها ببیند. گاهی وسط یک مکالمه، ناگهان صدای خودش را میشنید و برای چند ثانیه به این فکر میکرد که آیا واقعاً اوست که حرف میزند؟ همهچیز بیش از اندازه عادی بود؛ صدای ساعت، نور کمجان ماه روی پرده، فنجانی که ساعتها روی میز جا مانده بود. فقط خودش بود که دیگر در هیچکدام از این لحظهها حضور نداشت. انگار تکهای از وجودش، جا مانده بود و او هرچه میگشت، راه برگشت به آن را پیدا نمیکرد.
