ch
Feedback
تردید|مصور رحیمی

تردید|مصور رحیمی

前往频道在 Telegram

در اینستاگرام: https://www.instagram.com/msawirrhimie/ واتساپ: +93781841597

显示更多
未指定国家未指定类别
225
订阅者
-224 小时
-77
-230
帖子存档
چند گپ در مورد مارگریت دوراس من عاشق دوراسم. جدی می‌گویم! نه به عنوان نویسده. نه به عنوان خالق رمانی که دوستش دارم. به عنوان
چند گپ در مورد مارگریت دوراس من عاشق دوراسم. جدی می‌گویم! نه به عنوان نویسده. نه به عنوان خالق رمانی که دوستش دارم. به عنوان زنی که عاشقش استم. از عکس ریشخند‌آمیز پشت جلد کتاب «گفتا که خراب اولی» نشر نیلوفر که بگذریم. انصافن دوراس، زنی زیبایی است. در میان رمان و آن فیلم‌نامه‌ی مشهور (هیروشیما، عشق من) ناخوداگاه به آن مردک چینی حسادت می‌کنم. البته من فی‌نفسه آدم حسودی هستم و فقط در مورد خانم دوراس نیست که حسادت من گل می‌کند. اما در این مورد کار به لات‌بازی و قمه‌کشی می‌رسد. چند روز پیش خواب دیدم با یک قمه‌ای دراز افتاده‌ام دنبال یک مردک چینی. مردک چینی هم که می‌بیند من اعصاب ندارم فرار می‌کند و می‌گوید: آوهایو. در جریان تعقیب و گریز استراتیژیک کفش‌های نازنازی مردک جا می‌ماند و من با قمه به کفش‌های خشروش میزنم. این کفش‌های چینی هم به طرز عجیبی خوبند. قمه کند می‌شود اما دریغ از یک خط کوچک روی این کفش‌‌های ظریف. بعد دلم به خودم کباب شد که چرا تا هنوز از این کفش‌ها ندارم؟ نمی‌دانم چرا آدم در خواب باید دلش کباب شود. اما جدن از من کباب شد.

لو كان لأبتسامتي وجهٌ، لكانت ملامحكِ. اگر لبخندم را رخساری بود، بی‌شک نشانه‌های از سیمای تو داشت. #محسن_حيدر ترجمه: #محمدرضا_
لو كان لأبتسامتي وجهٌ، لكانت ملامحكِ. اگر لبخندم را رخساری بود، بی‌شک نشانه‌های از سیمای تو داشت. #محسن_حيدر ترجمه: #محمدرضا_موسوی

فقط نفس‌های تو بوی گل می‌دهد. این را خدا گفت، و من باور کردم. -عباس معروفی
فقط نفس‌های تو بوی گل می‌دهد. این را خدا گفت، و من باور کردم. -عباس معروفی

شب‌نشینی پست‌مدرنیستی چند روزی است که از اهالی شب شده‌ایم. یعنی مجبور بودیم شب‌چراغی کنیم. یک‌ چیز‌ایی اینطور حکم می‌کرد. اما شب‌نشینی نه به آن معنی کلاسیکش. به معنی پس‌مدرنیستی‌اش. یعنی شب‌نشینی نه با می‌‌ناب و پیر مغان و شراب‌ناب و یارناب و رفیقایی گیلاس گیلاس نوش این جَک و جونور بازی. شب‌نشینی با اضطراب‌ناب و بی‌قراری‌تاب و دلتنگی‌خواب و سردردی حاد و بی‌قراری باد. شب بود و بساط شطرنج را پهن کردیم که یک سیستم لندن عجیب غریب بازی کنیم. دیدیم دوکتور راکی با خون دماغ آمد تا آسب را دو حرکت به جلو و یک حرکت به کنار برود. گفتم: دوکی دماغت! گفت: کو؟ قطره بسیار غلیظ روی شاه سفید افتاد. حالا اگر این شاه را دوکی حرکت می‌داد حتمن دست‌های کثیفش را روی هاتوسکا می‌کشید. آن وقت هاتوسکا خرخر کنان خودش را به من می‌مالید. گفتم: دوکی شاه سفید به خانه d1 برو، کیش نخوری. دوکی حرکت را زد. هاتوسکا خرخر کنان خودش را به من مالید. دوکی گفت این گربه ات چرا دماغ سگی دارد. هاتوسکا سگ بود. فقط پشم‌های گربه‌ای داشت. چکمه‌های هاتوسکا را دوکتور راکی به پا کرد. سیاه وزیر را در ستون نیمه باز d گذاشت. می‌خواست سرنیزه بزند که در دو حرکت مات کند. گفتم دوکی مات شده‌ای. راکی با پای چپ چکمه هاتوسکا زد به سر شاه سیاه. شاه سیاه افتاد. وزیر سیاه بلند شد. گفت این چطور بازی کرده‌نیه؟ هاتوسکا گفت تقلب کرد تقلب کرد. راکی گفت گربه‌ها هم حرف میزنند؟ گفتم گربه نیست سگ است. راکی گفت حالا هرچی. وزیر سیاه قهر کرد. پیاده‌ها کاس و کوزه‌ها رو جمع کردن رفتن.

خوشه‌چینان اثر: ژان‌فرانسوا میله ۱۸۵۷ مکتب ناتورالیسم
خوشه‌چینان اثر: ژان‌فرانسوا میله ۱۸۵۷ مکتب ناتورالیسم

ابتدا معشوق‌تان شما را ترک می‌کند و سپس خواب‌تان و بعد نه معشوق به شما باز می‌گردد نه خواب… -جمال ثریا
ابتدا معشوق‌تان شما را ترک می‌کند و سپس خواب‌تان و بعد نه معشوق به شما باز می‌گردد نه خواب… -جمال ثریا

توانایی دوباره مُردن را یافته بودم سه‌بار مُردن را مدام مُردن را این هم انتقامی بود که از جاودا‌نه‌گی‌ها می‌گرفتم فقط مرگ می‌
توانایی دوباره مُردن را یافته بودم سه‌بار مُردن را مدام مُردن را این هم انتقامی بود که از جاودا‌نه‌گی‌ها می‌گرفتم فقط مرگ می‌توانست زنده باشد.... بخشی از شعر #شهرام_شیدایی از کتاب سنگی برای زنده‌گی سنگی برای مرگ @shahramsheydayi

آرام خسته و گریه‌آلود لبم را کنار لبت می‌گذارم. شبیه کودکی که بعد از یک گریه‌ای طولانی برایش اسباب بازی خریدند. #شعر_گونه
آرام خسته و گریه‌آلود لبم را کنار لبت می‌گذارم. شبیه کودکی که بعد از یک گریه‌ای طولانی برایش اسباب بازی خریدند. #شعر_گونه

فرقی نمی‌کند به کدام زبان تو یک شعر عاشقانه‌ای من ترجمه‌ات می‌کنم -بابک زمانی
فرقی نمی‌کند به کدام زبان تو یک شعر عاشقانه‌ای من ترجمه‌ات می‌کنم -بابک زمانی

واقعیت کم دارم تا رفتن خورشید را باور کنم خیال من را با خود برده است من از نگاه خودم می‌ترسم! این دریا خیال بیرون راندن ندارد
واقعیت کم دارم تا رفتن خورشید را باور کنم خیال من را با خود برده است من از نگاه خودم می‌ترسم! این دریا خیال بیرون راندن ندارد؛ از شاخ‌چه‌‌ها تا سبزه‌ها و برگ‌ها تا گرداب‌ها و سنگ‌ها اندک اندک آرام و در خروش این دریا مرگم را میمیرم.

هنگامی که به سرخ پوست‌ها آسب دادیم و سیگار گرفتیم می‌دانستیم که آنها سال‌هاست سفر نکرده‌اند و ما سال‌هاست غم‌هایمان را نسوخته
هنگامی که به سرخ پوست‌ها آسب دادیم و سیگار گرفتیم می‌دانستیم که آنها سال‌هاست سفر نکرده‌اند و ما سال‌هاست غم‌هایمان را نسوخته‌ایم

برای نوشتنِ آخرین کلماتم آن‌ها که فقط برای تواند، آن‌ها را در یخدان می‌گذارم جای امنی کنار نوشیدنی‌ها و گوجه فرنگی‌ها و شاید
برای نوشتنِ آخرین کلماتم آن‌ها که فقط برای تواند، آن‌ها را در یخدان می‌گذارم جای امنی کنار نوشیدنی‌ها و گوجه فرنگی‌ها و شاید آن‌ها آخرین کلمات باشند -ان سکستون

تو لبخندها را کفِ دست‌هایم پنهان کرده‌ای چطور می‌توانم به زندگی برشان گردانم؟ ‌ ‌ واسکو پوپا دوردست‌های درونِ ما ترجمه‌ی شهرا
تو لبخندها را کفِ دست‌هایم پنهان کرده‌ای چطور می‌توانم به زندگی برشان گردانم؟ ‌ ‌ واسکو پوپا دوردست‌های درونِ ما ترجمه‌ی شهرام شیدایی، آزیتا بافکر، کامران تهرانی@shahramsheydayi

فرق رئالیسم و سورئالیسم رئالیسم یعتی لب‌هایت را ببوسم و سورئالیسم یعنی در وقت بوسیدن، لب‌هایت کنده شود. اسم نقاشی: عاشقانه از
فرق رئالیسم و سورئالیسم رئالیسم یعتی لب‌هایت را ببوسم و سورئالیسم یعنی در وقت بوسیدن، لب‌هایت کنده شود. اسم نقاشی: عاشقانه از رنه ماگریت

شعر یک اشتباه در زبان است هُل ترید أن تعرف سرّ قوّتی؟ لا أحد أحبّنی حقاً قط* اگر نوشتن را نداشتیم، به کجا پناه می‌بردیم؟ اگر
شعر یک اشتباه در زبان است هُل ترید أن تعرف سرّ قوّتی؟ لا أحد أحبّنی حقاً قط* اگر نوشتن را نداشتیم، به کجا پناه می‌بردیم؟ اگر همانطور که دل‌مان می‌خواست نمی‌توانستیم بنویسم، چی اشغال‌ها که سر هم نمی‌شد به اسم نوشتن. مو به مو نوشتن را مدیون اشتباه کردن‌ایم. در متن‌های که دوست‌شان دارم چیزی وجود دارد که به آن «اشتباهات زیبایی انسانی می‌گویم» اگر وجود نداشته باشد، متن ماشینی می‌خواهم چی‌کار؟ انسان‌ که همان نویسنده؛ می‌ترسد اشتباه کند اما این چیزی از لذت اشتباه کردن کم نمی‌کند. برای همین انسان عاشق شعر می‌شود. شعر یک اشتباه در زبان است. #یادداشت_روزانه *«می‌خواهی راز قدرت مرا بدانی؟ هیچ‌کس هیچ‌وقت واقعاً مرا دوست نداشت» -غادة السمان

بعضی انسان‌ها به عده‌ی دیگر از انسان‌ها انسان‌های دیگری را یادآور می‌شوند آنها که به یاد آورده‌اند، غمگین‌اند آنها که یادآور
بعضی انسان‌ها به عده‌ی دیگر از انسان‌ها انسان‌های دیگری را یادآور می‌شوند آنها که به یاد آورده‌اند، غمگین‌اند آنها که یادآور شده‌اند، بی‌خبر آنهایی هم که در یاد آمده‌اند به احتمال زیاد در شهری دور هیچ چیز را به یاد نمی‌آورند -یاشار کمال

من رفته‌رفته همه‌چیز را کم می‌آورم خورشید را از خودش زمین را از خودش و در می‌یابم که اندوهم داراییِ من نیست بدهیِ اجباریِ من
من رفته‌رفته همه‌چیز را کم می‌آورم خورشید را از خودش زمین را از خودش و در می‌یابم که اندوهم داراییِ من نیست بدهیِ اجباریِ من است و نوشتن جعل‌کردنِ پرداختِ این بِدهی‌ست... بخشی از یک شعربلند @shahramsheydayi

از لب جوی که گذشتیم مادر دیگه ما را می‌دید. چادر گاژ سفید پوشیده بود. نمی‌دانستیم انسان‌های بین قاره‌ای می‌شویم. گفت نان پدر
از لب جوی که گذشتیم مادر دیگه ما را می‌دید. چادر گاژ سفید پوشیده بود. نمی‌دانستیم انسان‌های بین قاره‌ای می‌شویم. گفت نان پدر را ببرید سر زمین. پدر سر گندمزار بود. گندمزارمان سبز بود. گفتم آغاجان اگر نروم اعدامم می‌کند. گفت برو، اما از نبودت میمیرم. رفتم. پدر مرد. مادر روماتیسم گرفت. برادر رفت امریکا. من اروپا. گندمزارمان را گرفتن.

انگار همین دیروز بود و انگار دیگر همین دیروز نیست تو ازدواج کرده‌ای و من در آن کوچه‌ای اشنای‌مان هنوز عصرها گرم قدم زدن هستم
انگار همین دیروز بود و انگار دیگر همین دیروز نیست تو ازدواج کرده‌ای و من در آن کوچه‌ای اشنای‌مان هنوز عصرها گرم قدم زدن هستم