303
订阅者
+124 小时
+207 天
+10430 天
帖子存档
303
Repost from a
این متن رو فوروارد کنید و یک حدس راجب من بزنید یا یک نظر بدید یا یک سوال بپرسید من هم همین کار رو انجام میدم و یکی از پست هاتون رو که خوشم بیاد بیست و چهار ساعت میزارم داخل چنل بمونه،نظر و حدس یا سوال در یک روز و پست های چنلتون در یک روز دیگه قرار خواهد گرفت.
حضورتون اینجا باعث افتخاره اما اجباری نیست
303
Repost from ستارهای که بلعیده شد.
سلام. این پیامو فوروارد کنید تا پست خوشگلتونو فوروارد کنم باهم ببینیم.
303
من، مجموعهای از سلولهایِ نامنظم و تپشهایِ عصبیام که تنها در امتدادِ اتمسفرِ تو، نظم میگیرم. در این کالبدِ انسانی، من چیزی جز یک «ماشینِ مراقب» نیستم؛ ماشینی که تمامِ حسگرهایش را رویِ فرکانسِ "راحتیِ" تو تنظیم کرده است. اما وای از آن لحظه که آن هارمونیِ مبهم میانِ ما، با هجومِ اندوهی بر تو، به اِحتضار میافتد. تو که میرنجی، نظمِ کیهانیِ من دچارِ مسخشدگی میشود. تو که میرنجی، عقربههایِ ساعت در تمامِ برجهایِ شهر از حرکت باز میایستند و تاریخ، در لحظهٔ سقوطِ تو متوقف میشود. تو که میرنجی، ستارهها در دوردستترین کهکشانها از سرِ استیصال نورشان را میبلعند و شب، به رنگِ خونِ دلمه شده درمیآید. تو که غمگینی، کلمات در دهانِ شاعران به سنگِ ریزه بدل میشوند؛ دیگر هیچ بیتی قداستِ خواندن ندارد، هیچ نوایی لایقِ شنیدن نیست. تو که غمگینی، من به یک آنارشیستِ بیتکلیف بدل میشوم؛ موجودی که نه میتواند در این جهانِ آلوده به رنجِ تو تاب بیاورد و نه قدرتِ آن را دارد که با یک حرکتِ محوکننده، تمامِ عواملِ این اندوه را از صفحهٔ روزگار حذف کند. ناراحتیِ تو، یعنی لغوِ قراردادِ من با هستی. یعنی شکستنِ تمامِ ظروفِ چینیِ ظریفی که در قفسهٔ سینهام چیده بودم تا با آنها، تپشِ قلبت را اندازه بگیرم. تو که غمگینی، من به تماشایِ فرسایشِ خودم مینشینم؛ من به یک هیولایِ خنثی بدل میشوم که تنها آرزویش، دریدنِ آن "نا"یِ لعنتی است؛ آن "نا"یی که با پُررویی تمام، سایهاش را بر خلوتِ تو انداخته و آرامشت را به مسلخِ تردید برده. بگذار تمامِ پیانیستهایِ جهان انگشتانشان را در راهِ سکوتِ تو قربانی کنند، بگذار تمامِ بالرینها در حینِ رقصیدن برایِ اندوهِ تو، مچِ پاهایشان را بشکنند؛ اینها همه برایِ من فرعیاتِ بیمقدارند. این سرمایهٔ عظیمِ وسواس، این خونِ گرمی که در رگهایِ حقیرم میچرخد، فقط یک وظیفه دارد: نگهبانی از آن خطِ ظریفِ لبخندِ تو. و من، با همین دستهایِ تهی و این روحِ درهخواه، سوگند میخورم که پیش از آنکه غبارِ این اندوه، به چشمانِ تو برسد، آن منشأ را به آتش بکشم. چون تو، تنها دلیلِ مبرهن برایِ این هستیِ پوچم هستی و هرچه غیرِ توست، اگر مانعی بر سرِ راحتیِ تو باشد، سزاوارِ هیچ نیست جز نیستی.
303
Repost from چامههای ناگهان.
این پیام رو فور کنین خوشگلترین پستتون رو بذارم اینجا کلی ویو بخوره.🍭
میتونین خودتون مشخص کنین کدوم پست رو فور کنم.
چامههای ناگهان.
303
Repost from " اقیانوسِ چشم هایش🖤 "
من؟ یه ستاره وسطِ آبیِ آسمون؛
که گمشده و هرچقدر که میگذره،
بیشتر از چیزی که میخواست،
دور و دور و دور و دور میشه.
303
Repost from ᴅᴀʀᴋ ᴄʜᴏᴄᴏʟᴀᴛᴇ
«از میانِ دو واژه انسان و انسانیت، اولی در میانِ کوچهها و دومی در لابهلای کتابها سرگردان است.»
303
من خسته ام ، نمی توانم به چیزی فکر کنم ، فقط می خواهم صورتم را در آغوشت بگذارم ، دستت را روی سرم احساس کنم و تا ابد همینطور به مانم....
-نامه های کافکا
303
Repost from 𝑃𝑖𝑒𝑐𝑒𝑠 𝑜𝑓 𝑀𝑒
یه حسی که از تو میگیرم اینه که هیچچیز برای تو فقط یه اتفاق ساده نیست. وقتی کسی برات مهم میشه، حضورش با همهچیزت گره میخوره؛ با موسیقی، کتاب، بارون، غروب، سفر و حتی لحظههای معمولی زندگی. برای همین وقتی کسی میره، فقط خودش نیست که از دست میره، یه بخشی از دنیایی که باهاش ساخته بودی هم خالی میشه. انگار خاطرهها برای تو خیلی دیرتر از آدمها میمیرن و بعضی آدمها حتی بعد از رفتنشون، مدتها توی ذهنت ادامه پیدا میکنن.
به نظرم خیلی عمیق و احساساتیای، ولی در کنارش نگاهت به زندگی واقعبینانه و گاهی تلخه. میتونی از کسی رنجیده باشی و هنوز دلت بخواد همون آدم آرومت کنه؛ میتونی بدونی چیزی بهت آسیب زده، ولی نتونی احساساتت رو به این راحتی خاموش کنی. این تضاد توی نوشتههات خیلی دیده میشه؛ انگار همزمان هم دلت میخواد چیزی رو رها کنی، هم یه بخشی از وجودت هنوز دنبال جواب و معنایی برای اون اتفاقه.
ذهنتم انگار هیچوقت کاملاً ساکت نیست؛ از عشق و فقدان میرسه به تنهایی، مرگ، حقیقت و معنای زندگی. شاید برای همین نوشتههات گاهی اینقدر تاریک و سنگین میشن، چون احساساتت رو سطحی رد نمیکنی و تا تهشون میری. فکر میکنم تو بیشتر از فراموش کردن، دنبال کنار اومدنی؛ اینکه یه روز بتونی به چیزهایی که نتونستی تغییرشون بدی نگاه کنی، بدون اینکه دوباره توشون غرق بشی.
در نهایت حس میکنم حساسیتت هم قشنگترین بخش وجودته، هم چیزی که گاهی بیشتر از همه خستهات میکنه. آدمها شاید بتونن از زندگیت برن، اما چیزی که با
خودشون توی تو ساختهن، به این راحتی از بین نمیره. شاید فقط شکلش عوض بشه؛ از یه آدم واقعی تبدیل بشه به یه خاطره، یه جمله، یه آهنگ یا حتی یه لحظهی ساده که یهدفعه دوباره یادت میاندازه زمانی چقدر عمیق احساسش کرده بودی.
https://t.me/bioBLUEROOM
303
Repost from • خانوم ِ شیرکاکائو؛
تو یه قطره اشک بیصدا بودی پر از فریادِ کنارم بمان. آخرین سلاح برای زمین گذاشتن چمدون و موندن و در آغوش گرفتن و بخشیدن.
303
Repost from N/a
زنها برای عشق، دیوانه نمیشوند؛
شاعر میشوند.
و چه غمانگیز است وقتی شعرشان
به دست کسی میرسد که زبان خواندنش را بلد نیست.
303
Repost from آبیکاربُنی🪼
من از این پایان خوش مبرا بودم. من و تو، طلسم شدگان نفرینی بودیم که هر پایان خوشی را از صفحهی تایپشدهی قصه پاک میکرد.
