قصهگویِ ویندریا.
前往频道在 Telegram
_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5
显示更多未指定国家未指定类别
322
订阅者
-124 小时
无数据7 天
-830 天
帖子存档
Repost from N/a
روز قلم رو به تمام کسانی که مینویسند، چه داستان و چه ژورنال احساسات و یا حتی خاطرات، تبریک میگم.✍️
Repost from بهارنارنج
یکی از پیامهای اخیر چنل رو + این پیام فور کنید چنلتون تا ازتون پست فور کنم و نظرم رو راجع به چنلتون بگم🥥☁️🐩
پرایوت فور نشه
نظری که میدم شخصیعه ناراحت نشید لطفا🩶
Repost from ⋆ملــودیجنگــل^᪲
این پیام+ یکی از پست های موردعلاقتون رو فور کنید. بگم تو دنیای موازی -شخصیت کاملا مخالف خودتون/چنلتون- چطوری هستین.
-ظرفیت محدود؛ تا وقتی خط بخوره.
Repost from ⋆ملــودیجنگــل^᪲
+1
-عیب داره. باید کنارت میبودم، و نبودم. +ولی چیزی که مهمه اینکه هنوزم اینجایی. و هنوز فکر میکنی میتونیم دوست باشیم. -دوست؟ نه، ممنون...بهترین دوست!
Repost from مَهدیس.
📮فور کنید بزارمتون فولدر جذب بگیرید.💌
این دیلی تک خطیاش حرف دل خیلیاست، حتما اینجارو داشته باشید.☕️🍪
آن شَب، شهر مهمانِ سکوتی عمیق بود و در آن حالوهوا، مهِ آبی خود را بر شانههای شهر انداخته بود.
سِتارهها، از لابهلای ابرها، با اشتیاقی خاموش چشم به گلها دوخته بودند؛ اشتیاقی که هَر لحظه درخششِ آنها را پُررنگتر میکرد.
وَ گلها، بیآنکه کسی ببیند، عطرشان را به شهرِ فرو رفته در سکوت هِدیه میدادند.
گویی جهان، بَرای چند لحظه، تصمیم گرفته بود فقط زیبا باشد.
_با ناشِناس_
گاهی فکر میکنم آدمها شبیه قسطنطنیهاند، پر از تاریخ، پر از جنگ و پر از خاطره..
و به گمانم این حَقیقت است.
بعضیهَم به مازیار لرستانی میمانند، با وجود تمام قضاوت ها محکم ایستاده و ادامه میدهند.
اما؛فارغ از تمام تفاوت ها..
دَر بعضی شَبها، تمام سهمِ تسکینِ دنیا، فقط یک قاشق شربت استامینوفن است؛ نه برای درمانِ درد، فقط برای اینکه تبِ خاطرهها کمی پایین بیاید.
_با ناشِناس_
حوالی ساعت هفت صبح، تنها صدای قدمهای او در آن کوچهی باریک به گوش میرسید.
دیگر دیوارها آن صدا را میشناختند؛ او کتابفروش بود.
صدای گامهایش به نغمهی صبحی میمانست که کوچه را بیدار میکرد، اما آن روز، نغمهای غمگین بود...
آرام، یکنواخت، و کمی شکسته.
کلید را از جیب پالتوی کهنهاش بیرون آورد، لحظهای دستش مکث کرد؛ انگار میخواست آخرین باری که این صدا را میشنود، کمی طولانیتر شود.
درِ قدیمی با همان ناله همیشگی باز شد.
بوی کاغذ، چوب و کتابهای سالخورده به استقبالش آمد، کتاب ها بی خبر از آنچه قرار بود رخ دهد، آرام و باوقار روی قفسه ها ایستاده بودند.
کتابفروش پیش از آنکه چراغ را روشن کند، آهسته میان قفسه ها قدم زد.
گویی از آنها اجازه رفتن میخواست..
در جای جای مغازه هنوز خاطره ها نفس میکشیدند.
آنجا، مانند دوستی میمانست که از کودکی باهم هم محله بودند.
حال قدم هایش آهسته تر شده بود، با نگاهی مملو از غم و دلتنگی به پیشخوان نگاه کرد، روی میزش، برگهای از شب قبل مانده بود؛ با خطی مرتب نوشته بود:
«از فردا این کتابفروشی برای همیشه تعطیل خواهد بود. از همراهی سالهای شما سپاسگزارم.»
و برای آخرین بار بود که صدای آن کفش های آشنا کوچه را بیدار کرد.
#خطوط_بیهوا
این کتاب هم به پایان خودش رسید.
باید اعتراف کنم کاملا پایان غیرقابل پیشبینی بود.
از اون پایان هایی که باورش سخته و تا چند ساعت تو شوک هستی!
هنوزهم نمیخوام این پایان رو قبول کنم، میشه گفت خوب و تکان دهنده تموم شد اما من توقع یک پایان دیگهای رو داشتم.
منظورم از 'توقع دیگه' این نیست که پایان بندی ضعیفی داشت، به هیچ وجه!
منظورم اینه که صفحات آخر انقدر توسط جو کتاب و فضاش تسخیر شده بودم که برام سخت بود با همچین پایانی روبه رو بشم..
از اون پایان هایی که آدم میگه"نه، آخه چرا باید این اتفاق بیوفته!"
درکل؛ حتما پیشنهادش میکنم، از اون دسته کتاب های عمیقی بود که جمله هاش تو رو ساعت ها به یک خلسه میبرد..
پس آره، ارزش خوندن رو خیلی داره:)🤝
