قصهگویِ ویندریا.
前往频道在 Telegram
_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5
显示更多未指定国家未指定类别
322
订阅者
-124 小时
+17 天
-830 天
帖子存档
آن روز آفتاب، درخشان تر از هر وقت دیگر بر زمین میتابید، نسیم خنک مانند نوازشی ملایم خود را به روی صورتم رها میکرد
گلزارها شاداب تر از روزهای گذشته بنظر میآمد، وَ آسمان همچو سفره ای آبی به تو لبخند میزد..
ریچارد با موهای ژولیده قهوهایش، خیره به انعکاس پرتو خورشید در چشمه بود
ناگهان، لبخند کشیده ای زد و با صدایی هیجان زده گفت:
-تابحال صبحی به این زیبایی دیده بودی؟
#خطوط_بیهوا
خانم مری برای آخرین بار خداحافظی کردو سوار بر کالسکه، اشک های شفافِ به روی صورتش را با دستکش های توری که به دست داشت پاک کرد..
وَ چه خداحافظی تلخی، که تلخی آن گویی پرتو خورشید را کدر کرده بود
خانم مری؛ دور تر و دورتر میشد، اما این فاصله نتوانست گرمای محبت اورا درما محو کند.
#خطوط_بیهوا
ما همان بزدلانیم که به ظاهر بازو بند پهلوانی بسته و ژست شجاعت گرفتهایم.
#سرود_نگاشتم
دیروز؛ خیال میکردم فردا روزگاری بهتر خواهد بود، و پریروز هم میپنداشتم دیروز روزی بهتر خواهد بود
و این چرخه، با امیدی از دیروز برای فردایی بهتر، ادامه خواهد داشت..
#سرود_نگاشتم
(بخش اول: کابوسِ سرخ)
باز همان بو مشامش را پر کرده بود
ناخودآگاه چینی به بینیاش داد، بوی خون به قدری شدید بود که مزهاش را در ته گلویش احساس میکرد
ضربان قلبش تند تر و تندر میشد، صدای نفس های بریدهاش بلندتر شده بود
گلوله هایی از عرق سرد بر پیشانیاش نشسته بودند، صدای چکه خون هم زمان با صدای ضمخت کفش هایش به روی زمین، ریتم عجیبی درست کرده بود!
در کف دستش احساس خیسی میکرد، آرام سرش را پایین آوردو مردمک های وحشت زده اش را به دستان لرزان و سرخش دوخت، و درست همان لحظه که داشت بخاطر بوی شدید خون بالا میاورد با وحشت از خواب پرید!
چشمانش از شدت شوک سوسو میزد، ناخودآگاه شروع به سرفه کردو دستش را به روی گلویش کشید
نمیدانست این چندمین شب بود که باز همان کابوس را میبیند و هربار با دیدن دست های خونی از خواب بیدار میشد..
با احساس زبری کاغذ به زیر انگشتانش، چشمانِ به خون نشسته اش را به پرونده های روی میز کارش دوخت
مطمئن نبود چند وقت است که درگیر این پرونده بود، یک ماه؟ شاید هم بیشتر!
پروندهای که به قتل خانوادهاش مربوط میشد و او به عنوان یک کارآگاه باید آن را حل میکرد..
اما نه، شاید برایش این پرونده زیادی شخصی شده بود.
دستی به چشمان گود افتادهاش کشید، دیگر نزدیک طلوع بود اما او همچنان باید روی پرونده کار میکرد..
حسی به او میگفت که نزدیک شده است، سرنخ ها برایش عجیب و آشنا بودند!
در کنار تمام اینها، آن کابوس لعنتی خواب را از چشمانش برده بود
نمیتوانست تعبیر خوابش را درک کند، شاید هم حق داشت چنین کابوسی ببیند، دیدن جسد های غرق خونِ خانوادهاش ضربه محکمی به او وارد کرده بود
اما چرا هربار با دیدن دستان خونی اش از خواب بیدار میشد؟
از طرفی سرنخ ها برایش عجیب بودند، چرا باید دستمال گردنش در صحنه قتل پیدا شود؟
این برایش بی معنا بود..
حتی رد کفش های مردانه در اطراف صحنه قتل، سایز مشابهی با کفش او داشت..
ناخودآگاه چشمانش را به هم فشرد، با خود گفت «ممکن نیست..چرا دستمال من باید اونجا باشه؟...کی میخاد این رو گردنِ من بندازه..»
با چشمانی خسته، به عکس چاپ شده از خانوادهاش که در قاب مشکی رنگ به روی میزش بود خیره شد و تلاش کرد کمی افکارش را نظم دهد..
از کجا معلوم، شاید قاتل مردی همسن او بوده که از قضا شال همانند او را داشته!
پس فقط باید تمرکز میکرد، میدانست قاتل خیلی به او نزدیک است..آنقدر نزدیک که نفس هایش را حس میکرد..
#نیمچه_داستان
+1
بچه هاا، این کتاب فارسی برای زمانی بوده که مامانم مدرسه میرفته:))))
اینو به صورت رندوم تو یک مغازه دیدم و خیلی ذوق کردم..🫠😂✨
چشمانش، لبریز از فریاد های نشنیده بود
اما لبخندش..
وای از لبخندش که چنان فریادها را پشتش پنهان میکرد، گویی که دردی را حس نمیکند.
#سرود_نگاشتم
