ch
Feedback
قصه‌گویِ ویندریا.

قصه‌گویِ ویندریا.

前往频道在 Telegram

_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5

显示更多
未指定国家未指定类别
309
订阅者
-124 小时
-97 天
+2230 天
帖子存档
ای ویییی چه ری اکت های قشنگیی🫠

مَن؛ گمشده در عالمی هستم پر از خودم! هرسو را که می نگرم، تَن هایی با چهره من آنجا را احاطه کرده اند.. به من خیره ماندند، اما من دیگر نمیدانم، واقعا خودم را میشناسم؟
#سرود_نگاشتم

صبح، آینه افتاده بود روی زمین. شکسته بود… ولی فقط از سمت من. انعکاسم هنوز کامل بود، لبخند می‌زد، و انگشتش رو گذاشته بود روی شیشه، درست روبه‌روی قلبم. خواستم لمسش کنم، اما لبه تیز آینه دستمو برید. خون پخش شد روی شیشه، و اون شروع کرد به لب زدن چیزی که نمی‌شنیدم. به حرفاش زل زدم تا فهمیدم چی می‌گه: «بیا این‌طرف ؛ اینجا صداها ساکتن.»
#آن‌سوی‌من

امشب آینه رو آوردم وسط اتاق. هیچ‌چیز دیگه‌ای نیست… فقط من و انعکاسم. گفتم: «می‌شنوی منو؟» انعکاسم سرشو کمی کج کرد، دقیقاً مثل خودم، فقط چند ثانیه دیرتر. بعد، بدون اینکه دهنمو باز کنم، از اون شنیدم: «بالاخره حرف زدی.» نفس‌هام سنگین شد. بخار روی شیشه نشست، ولی فقط از طرف اون بود، نه من. گفتم: «تو کی‌ای؟» جواب داد: «من اونم که وقتی ساکتی، جاشو توی فکرت پیدا می‌کنه.»
#آن‌سوی‌من

دیالوگ موندنی از پروفسور دامبلدور:)))

سه شبه که نخوابیدم. هر بار چشمامو می‌بندم، صدایی از زیر پوست دیوار میاد، شبیه زمزمه، اما با لحن خودم. اول فکر کردم خیالاتمه. بعد دیدم فقط وقتی سکوت کامل میشه، شروع می‌کنه حرف زدن. ‌ جمله‌هایی که من هیچ‌وقت نگفتم. امشب صدا نزدیک‌تر شده... انگار از پشت آینه‌ست.
#آن‌سوی‌من

لیرا؛ خیلی دارک شروع کردی.
لیرا؛ خیلی دارک شروع کردی.

بچه‌هاا من ادمینم ، یه داستان کوتاه ۵ پارتی نوشتم با حس و حال قصه نیمه‌شب دوسدارین براتون بزارمش؟🙂‍↕️

همیشه باهم دعوا میکنند.. صدای درونِ ذهنم را می‌گویم، گاهی فریادهایشان انقدر بلند است که پرده گوشم را پاره میکند! هرچه میخواهم این دعوا را تمام کنند اما صدایم را نمی شنوند.. البته تقصیر آنها نیست، مقصر خودِ من هستم! اگر می‌توانستم خودم انقدر به خودم اعتماد داشته باشم، شاید دیگر نیازی نبود برای انجام هرکاری به بحث آنها گوش دهم.
#خطوط_بی‌هوا

روزِ نویسنده هامون مبارک.:]

بچه هاا🦦 میخوام نیمچه داستانِ بعدی رو شروع کنم، از اونجایی که داستان کارآگاه جوزف موضوعش پیشنهاد شما بود خواستم بگم بازم اگر موضوع درخواستی داردید من سرتا پا گوشم:))) من اینجام اگر حرفی داشتید.🌟

ویرایش پارت❌ نوشتن پارت جدید✅

sticker.webp0.25 KB

من وقتی نوشتن پارتو تموم کردمو حالا وقته ویرایش کردنه:

(بخش پایانی: چهره حقیقت) هنوز صداهایِ مبهم، درون مغزش می پیچید.. صداهایی که، تمرکزش را از او دزدیده بودند و آن را گرفتار سردرد شدیدی کرده بود.. شاید بهتر بود بیخیال این پرونده شود، احساس میکرد در پی این ماجرا عقل خود را از دست داده است! بدنش دیگر توانی برای ادامه نداشت و جزبه جز آن نیاز به استراحت را فریاد میزد، اما دیگر جوزف در خواب هم نمی‌توانست این خستگی را کمی دور کند. با این حال قادر نبود بدون پیدا کردن قاتل، این پرونده را رها کند. آنها خانواده‌اش بودند، این پرونده هرگز بدون پیدا کردن قاتل بسته نمیشد. این جمله چیزی بود که جوزف شاید بیش از هزار بار با خود تکرار کرده بود.. دردی که در سرش احساس میکرد او را وادار کرد تا چشمانش را به روی هم بگذارد، پیشانی‌اش را به روی میز کارش که پرونده ها سطح آن را پوشانده بودند، گذاشت تا کمی این درد را آرام کند. اما، قبل از آنکه چشمان خسته‌اش به خواب رود، بویی مشامش را پر کرد.. بویِ الکل و فضای بیمارستان بینی اش را احاطه کرده بود، ناگهان سرش را بلند کردو چشمانش که از شدت شوک سوسو میزد را به اطراف دوخت.. چطور ممکن بود؟ اینجا اتاق کارش نیست!! اتاقی سرتاسر سفید و خالی از هر وسایلی! احساس نرمی که در نشیمن کرد باعث شد نگاهش را پایین آوردو خود را به روی تختی سفید ببیند حال او گیج و هیران تر از هروقت دیگر بود، نمیدانست کجا است و چه برسرش آمده؟ اگر او واقعا در اتاق کارش بوده، پس حتما این باید یک خواب باشد! و درست همان لحظه که این فکر داشت آرامش میکرد مردی جوان وارد اتاق شد مردمک هایش بر روی هیکل مرد رفت و آمد کرد، رو پوشی سفید مانند پرستارها به تن داشت و درون دستش چندتا کاغذ دیده میشد لحظه‌ای به گمانش چهره مرد برایش آشنا آمد.. درست است، این مرد جوان جان بود! جان نگاهش که به چهره میخکوب جوزف افتاد لبخندی زد:«بلاخره بیدار شدی..حالت چطوره؟» اما جوزف همچنان گیج بود.. به سختی دهان باز کردو زبانش را به کار انداخت:«جان، ما اینجا چیکارمیکنیم؟..باید برگردیم اداره، باید قاتل خانوادمو پیداکنم!» جان کمی نزدیک تر شدو چهره ناراحتی به خود گرفت«انگار خوب استراحت نکردی..من دکترت هستم، تو دیگه کارآگاه نیستی جوزف، یادت نیست؟» ترس هرلحظه بیشتر به درون جوزف چنگ می‌انداخت، صدایی سوت مانند پرده گوشش را داشت پاره میکرد اینبار سخت تر از قبل لب زد:«پس..پرونده قتل چی میشه؟» جان نفس عمیقی کشید:«اون پرونده خیلی وقته بسته شده، مرگ خانوادت تورو بهم ریخت جوزف، امیدوارم زودتر حالت خوب بشه» حال دیگر گوش های جوزف چیزی نمی شنید، در سرش تنها یک چیز میگذشت.. این غیر ممکن بود، او تمام صحنه هارا بخاطر داشت، تمام صداها، تمام سرنخ ها! نگاهش را به دستانش دوخت اما با دیدن خون آلود بودنشان نفسش در سینه حبس شد، درست مثل خواب هایش! تند پلک زدو لحظه‌ای بعد دیگر از خون خبری نبود! چشمانش را به روی هم فشرد شاید تمام این مدت قاتل روبه رویش بوده اما او از حقیقت فرار میکرده است.. دیگر مطمئن نبود چی واقعی است و چی خواب، نمیدانست کابوس ها تمام شده است، یا تازه اولش است؟
#نیمچه_داستان

هر شب صداش میاد. آروم، درست از پشت جمجمه‌م. می‌گه «من فقط وقتی ساکتی می‌تونم فکر کنم.» ولی اون منم… مگه نه؟ دیشب، برای اینکه راحت فکر کنه، زبونمو بریدم. حالا بالاخره ساکتم. اما هنوز داره جیغ می‌کشه.
#قصه_نیمه‌شب

شب توی خونه تاریک ، فقط صدای بارون و تیک‌تاک ساعت بود. اون اومد ، گفت می‌خوام همیشه باهات باشم. دستش رو گرفتم… اما وقتی چشمامو باز کردم ، دیدم دستم مال من نیست . لبخند زد و گفت حالا تو هم مال منی. و بعد ، خنده‌اش رفت توی گوشم ، و فهمیدم خودم دیگه هیچ‌وقت تنها نخواهم بود . حتی وقتی می‌خوابم ، حتی وقتی می‌میرم.
#قصه‌_نیمه‌شب

بلاخره تونستم کتابی که خیلی دنبالش بودمو پیداکنم:))) امروز، خوشحال ترینم.

تکه ای از کتابِ"365 روز بدون تو"
تکه ای از کتابِ"365 روز بدون تو"