616
订阅者
-424 小时
+187 天
+1730 天
帖子存档
ﮔﺎهگاهی ﮐﻪ ﺩﻟﻢ میگیرد
به خودم میگویم،
در دیاری که پر از دیوار است
ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻓﺖ
ﺑﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﯿﻮﺳﺖ
ﺑﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻝ ﺑﺴﺖ؟
سپهری
برمی گردم از تو راه گمم
از ساحل به سمت یه خواب پر از
مه و هوا پر از هاله و رنگ
یه خونه با ستونای بلند
پنجره ها کفن پوش و سقید تو همخوابی ملحفه های بلند
یه راه روی بی انتهای پر از مه
تهش انگار یه قابه
خودمو می کشم به سمت قاب هر طور
می کشنم اشباح از پشت
تصویر رو یادم نمیاد
خالیه جای چشمهاش از دور
داد میزد
داد میزد که نگاهم کن
کشیدنم اشباح از پشت
سمت پنجره که گفت بازم کن
یه سیاره ی زرد در حال نظاره ی من
نزدیک تر از هر سایه به من
من خیره به این سیاه چاله ی رنگ
