闇 | 𝖄𝖆𝖒𝖎
前往频道在 Telegram
𝕀𝕟 𝕥𝕙𝕚𝕤 𝕓𝕠𝕕𝕪, 𝕒 𝕤𝕠𝕦𝕝 𝕙𝕒𝕤 𝕕𝕚𝕖𝕕. هر ویدئویی خواستید توی بات بگید که بذارم چنل. برای صحبت با من: @DepressedGuyinDepressedSity_bot
显示更多未指定国家未指定类别
436
订阅者
+1424 小时
+177 天
+9530 天
帖子存档
417
Ares
Ares was the Greek god of war and one of the twelve Olympian gods. He was the son of Zeus, king of the gods, and Hera, queen of the gods, and he embodied the brutal, bloody, and merciless side of war. Unlike Athena, the goddess of strategy and intelligent warfare, Ares represented battle fury and slaughter on the field. He was impulsive and aggressive, and he wasn't well liked among the gods. In the myths he was defeated many times, by Athena, Heracles, and even mortals. His most famous story is his affair with Aphrodite, wife of Hephaestus, who trapped the two of them in a net and exposed them before the other gods. His children included Phobos (fear), Deimos (terror), and Harmonia. His symbols were the spear, the helmet, the dog, and the vulture. The Romans worshipped him as Mars and, unlike the Greeks, held him in much higher esteem, even regarding him as the father of the Roman people.
417
در سوگ آسمان:
بخش سوم
اژدها برخاست. آسمان زیر بالهایش لرزید و ابرهای سیاه، که هفت سال بر گیتی چنگ انداخته بودند، اندکی از هم گسستند. از شکاف میان آنها، نخی باریک از روشنایی بر زمین افتاد. نه خورشید بازگشته بود و نه شب پایان یافته بود. اما روشنایی بود. اژدها به آن نگریست و گریست. اشکهایش در هوا بخار شدند و چون بارانی گرم بر زمین فروریختند. در آن پایین، ریشههای خشکیده اندکی جنبیدند و دانهای که سالها زیر خاک خفته بود، پوستهی خویش را شکافت. دختر چشم گشود. «خورشید؟» اژدها به افق نگریست؛ به آن روشنی باریک که میتوانست واپسین فریب جهان باشد. گفت: «نه. هنوز نه.» دختر لبخند زد و دوباره چشم بست. اژدها پرواز کرد، نه از آن رو که امید یافته بود؛ بلکه چون سرانجام دریافته بود که ناامیدی، هرچند میتواند آدمی را از برخاستن بازدارد، نمیتواند به جای او تصمیم بگیرد. او هنوز میترسید. هنوز گمان میکرد شاید این روشنایی هیچگاه به سپیده نرسد. هنوز بخشی از وجودش در آن شکاف تاریک جا مانده بود و هرگز از آن بیرون نمیآمد. با این همه، بال میزد. و آن شب، در جایی دور از چشم مردمان، اژدهایی که زمانی نگهبان سپیده بود، بیآنکه بداند سپیده هرگز بازخواهد گشت یا نه، از دل تاریکی گذشت. میگویند هنوز هم گاه، در شبهایی که آسمان از ستاره تهی است، سایهای بزرگ از فراز کوهستان میگذرد. نه آتشی از دهانش زبانه میکشد و نه غریوش خواب جهان را میشکند. تنها بال میزند؛ آهسته، خسته و پیوسته. و اگر در آن هنگام گوش بسپاری، شاید صدای زمزمهای را بشنوی که از فراز ابرها میگذرد: «من هنوز به سپیده باور ندارم؛ اما دیگر شب را پاسخ واپسین خود نمیدانم.» -پایان-
417
در سوگ آسمان:
بخش دوم
دختر پاسخ داد: «نمیدانم. شاید چون دستم به چیزی نیاز داشت که خاموش نشده باشد.» اژدها روی برگرداند. «این هم خواهد مرد.» دختر گفت: «شاید. اما هنوز نمرده است.» دختر هر روز به کوه بازمیگشت. گاه نانی خشک میآورد، گاه مشتی توت کوهی، و گاه هیچ؛ تنها میآمد و کنار اژدها مینشست. از روستایی میگفت که دیگر خانهای در آن برپا نبود، از چاهی که آبش تلخ شده بود و از گربهی پیری که شبها پشت در خانهی ویرانش میخوابید، گویی هنوز چشمبهراه کسی بود. اژدها گوش میداد، اما سخنی نمیگفت. یک روز دختر پرسید: «تو چرا دیگر پرواز نمیکنی؟» اژدها گفت: «چون آسمان به پرواز من نیازی ندارد.» «از کجا میدانی؟» «سالهاست که هیچکس مرا نخوانده.» دختر به او نگریست. «من که تو را خواندم.» اژدها سرش را چنان تند برگرداند که دختر از بیم یک گام پس رفت. «تو چه میدانی؟ تو حتی نمیدانی من چه بودهام!» «نه، نمیدانم. اما میدانم که اکنون اینجایی و هنوز نفس میکشی.» اژدها دندانهایش را به هم فشرد. میخواست بر سر دختر فریاد بکشد؛ میخواست او را از شکاف بیرون براند و با همان خشم اندک، واپسین نشانههای زندگی را در خود بکشد. اما در چشمان دختر چیزی دید که از آن بیزار بود؛ امید. نه آن امید پرشکوهی که پهلوانان در سرودهها از آن دم میزنند؛ نه آن نیروی شگرفی که آدمی را به کارهای بزرگ وامیدارد. امید دختر، کوچک و شرمگین بود. به زخمی میمانست که هنوز از خونریزی بازنایستاده، اما تن نیز از درمانش دست نکشیده است. اژدها از آن میترسید. زیرا اگر امید هنوز در جهان بود، پس شاید شکست او پایان همهچیز نبود. و اگر چنین بود، سالهایی که در تاریکی گذرانده بود، نه از سر ناتوانی، که از سر تسلیم بود. این اندیشه از هر دشمنی هراسانگیزتر بود. شبی که دختر نیامد، اژدها نخست آسوده شد. با خود گفت: «سرانجام خرد آموخته است. دیگر به این شکاف بازنخواهد گشت.» اما شب دراز شد و خواب به چشمانش نیامد. به صدای باد گوش سپرد و هر بار که سنگریزهای از دامنه فرو میغلتید، سر بلند کرد. نیمهشب، برخاست و تا دهانهی شکاف رفت. دوردست، بر پهنهی زمین، چراغی نمیسوخت. برای نخستین بار پس از سالیان دراز، دلش خواست کسی را بیابد. نه برای آنکه از او چیزی بخواهد؛ نه برای آنکه جهان را نجات دهد. تنها میخواست بداند آن دختر کوچک، که نامش را هم نپرسیده بود، هنوز نفس میکشد یا نه. صبحگاه، رد پایش را در برف یافت؛ باریک و کمژرفا، و در میانشان لکههایی تیره که باد نتوانسته بود بپوشاند. اژدها رد را دنبال کرد. پایین کوه، در میان خانههای ویران، دختر را یافت که کنار همان گربهی پیر نشسته بود. تنش از سرما میلرزید و فانوس شکستهاش در کنار پا افتاده بود. وقتی سایهی اژدها بر زمین افتاد، سر بلند کرد و لبخندی زد؛ لبخندی کمرنگ که بیشتر به یادآوری لبخند میمانست تا خود آن. گفت: «فکر کردم دیگر نمیآیی.» اژدها چیزی نگفت. سرش را پایین آورد و دختر را بهآرامی میان پنجههایش گرفت؛ چنان نرم که گویی از شیشه ساخته شده بود. دختر پرسید: «مرا کجا میبری؟» اژدها گفت: «جایی که هنوز باد میوزد.» «آنجا خورشید هست؟» اژدها مکث کرد. «نمیدانم.» دختر سر بر پنجهی گرمش گذاشت. «پس خوب است. دستکم این بار، اگر نیامد، تنها نخواهیم بود.» اژدها از کوه بالا رفت. گامهایش سنگین بود و بالهایش درد میکردند. هر جنبش، خاطرهای از شکست را در تنش بیدار میساخت. در میانهی راه، ناامیدی دوباره در گوشش زمزمه کرد: «چه میکنی؟ این دختر را به کجا میبری؟ آسمان همان است که بود. شب همان است که بود. تو نیز همان اژدهای ناتوانی هستی که سالها پیش از پرواز بازماند.» اژدها ایستاد. ناامیدی راست میگفت؛ آسمان هنوز تاریک بود. دختر هنوز بیمار بود. بالهای اژدها هنوز میلرزیدند و هیچ نشانی از بازگشت خورشید نبود. برای یک دم، خواست دختر را بر زمین بگذارد و به شکاف خود بازگردد. اما دختر در خواب، دست کوچکش را بر یکی از فلسهای گردن او گذاشت. گرمایی ناچیز از آن دست به تن اژدها رسید؛ گرمایی که نه جهان را دگرگون میکرد و نه رنجی را از میان میبرد. تنها به او یادآوری میکرد که هنوز چیزی بیرون از اندوهش وجود دارد. اژدها سر بلند کرد. «من نمیدانم خورشید بازمیگردد یا نه،» گفت. «نمیدانم این جهان سزاوار نجات است یا نه. حتی نمیدانم خودم هنوز سزاوار پروازم یا نه.» باد پاسخی نداد. «اما تو نیز نمیدانی.» و بال گشود. نخستین جنبش بالهایش خاکسترهای کهنه را از دامنه برانگیخت. جنبش دوم، باد را از خواب بیدار کرد. با جنبش سوم، صدای غریوی از گلویش برخاست؛ نه چون بانگ پیروزی، که چون نالهی جانوری زخمی که پس از سالها، بار دیگر تن خویش را به یاد آورده باشد.
417
در سوگ آسمان:
بخش اول
میگویند در روزگاری که هنوز کوهها نام نداشتند و رودها راه دریا را نمیدانستند، اژدهایی در ژرفای کوهستانی دوردست میزیست که بالهایش پهنهی آسمان را میپوشاند و دمش، چون ماری سیاه، بر سینهی سنگها میپیچید. آتش از گلویش برمیخاست و ستارگان، هر شب، با دیدن سایهاش پشت ابرها پناه میگرفتند. نامش را هیچکس به یاد نداشت؛ نه از آن رو که نامی نداشت، از آن رو که روزگاری دراز بود کسی او را به نام نخوانده بود. اژدها روزگاری نگهبان سپیده بود. هر بامداد، پیش از آنکه نخستین پرتو خورشید بر تیغهی کوه بنشیند، بال میگشود و از فراز درهها میگذشت تا شب را از زمین براند. میگفتند تا هنگامی که او در آسمان پرواز کند، هیچ دیوی یارای آن ندارد که چراغ خانهای را خاموش سازد. و او، سادهدلانه، به این گفته دل بسته بود؛ چنانکه کودکی به دست پدرش. اما روزی رسید که سپیده برنیامد. نخست، مردم گفتند ابری سنگین راه خورشید را بسته است. روز دوم، موبدان بر فراز نیایشگاهها آتش افروختند. روز سوم، پادشاهان قربانی آوردند و نام ایزدان را بر زبان راندند. روز هفتم، دیگر کسی از خورشید سخن نمیگفت. مردم در خانههایشان خزیدند، درها را بستند و به تاریکی خو گرفتند؛ زیرا آدمی، چه شگفت جانوری است، که گاه پیش از آنکه راه رهایی را بیازماید، زندان خویش را خانه مینامد. تنها اژدها بود که دست از جستوجو نکشید. از کوهی به کوهی رفت، در درههایی فرود آمد که هنوز پای هیچ جنبندهای به آنها نرسیده بود و بر فراز دریایی پرواز کرد که موجهایش چون گورهای بیشمار، خاموش و بینشان، در کنار هم خوابیده بودند. هر جا میرفت، آسمان را میکاوید؛ گویی میتوانست با چنگالهایش پردهی شب را بدرد و خورشید را از پشت آن بیرون بکشد. سالها گذشت. بالهایش، که روزگاری با یک جنبش بادهای کوهستان را برمیانگیخت، سنگین شد. آتشش فروخفت و از دهانش، بهجای زبانههای سرخ، دودی تلخ بیرون آمد. فلسهای زرین تنش رنگ باختند و چشمهایش، که روزی دو گوی آتشین بودند، به دو اخگر نیمهجان میمانستند که زیر خاکستر، واپسین دمهای خود را میشمارند. سرانجام، اژدها به همان کوه نخست بازگشت. در شکافی تنگ خزید، بالهایش را گرد تن پیچید و سر بر سنگ سرد نهاد. آن شب، برای نخستین بار، گریست. اشکهایش بر سنگ چکیدند و بخار شدند؛ زیرا هنوز در ژرفای تنش آتشی بود که حتی اندوه نیز نمیتوانست خاموشش کند. با خود گفت: «شاید خورشید هرگز بازنگردد. شاید سپیده تنها افسانهای بوده که جهان برای تاب آوردن شب ساخته است. شاید من نگهبان چیزی بودهام که از آغاز وجود نداشته.» و آنجا بود که ناامیدی به سراغش آمد. نه چون دیوی با چنگالهای خونآلود، نه چون گرگی که در تاریکی دندان نشان دهد؛ بلکه چون پیرمردی خسته که بیاجازه کنار آدمی مینشیند و با صدایی نرم میگوید: «دیگر بس است. برخیزیدن چه سود؟ آنچه باید از دست میرفت، رفته است.» اژدها نخست به او خشم گرفت. آتش برآورد و کوه را لرزاند، اما ناامیدی نسوخت. سپس بال گشود تا از شکاف بیرون رود، ولی ناامیدی چیزی نگفت؛ تنها چنان به جانش چسبید که گویی از گوشت و استخوان خودش زاده شده است. سرانجام، اژدها خاموش شد. خاموشی او از هر غریوی هراسانگیزتر بود. رودها در درهی زیر پایش از جنبش بازنایستادند، اما دیگر آواز نمیخواندند. باد از کنار کوه میگذشت، بیآنکه شاخ و برگ درختان را بجنباند. حتی شب نیز گویی از شرم، روی از آن شکاف برگردانده بود. روزی، آوایی باریک در تاریکی پیچید. «ای اژدها!» اژدها چشم نگشود. آوا دوباره برخاست: «ای آنکه روزگاری آسمان را خانهی خویش میدانستی!» اژدها با بیمیلی سر بلند کرد. در دهانهی شکاف، دختری ایستاده بود؛ کوچک، نحیف و پوشیده در جامهای پاره. فانوسی در دست داشت که شعلهاش به اندازهی یک ستارهی دور، لرزان و کمفروغ بود. اژدها غرید: «از اینجا برو. این کوه جای زندگان نیست.» دختر گفت: «پس چرا خودت هنوز زندهای؟» اژدها خاموش ماند. پرسش دختر، چون خار کوچکی، در گوشت جانش نشست؛ نه آنقدر بزرگ که زخمش آشکار باشد، نه آنقدر خرد که بتوان نادیدهاش گرفت. گفت: «من زندهام، چون مرگ نیز مرا از یاد برده است.» دختر فانوس را بالا گرفت. «پس تو هم مثل منی.» اژدها خندید؛ خندهای خشک و شکسته که غبار از سقف شکاف فرو ریخت. «تو؟ تو که هنوز بوی بهار میدهی؟» دختر سر به زیر انداخت. «روستای ما هفت سال است که در تاریکی مانده. مادرم مرد، پدرم در جستوجوی روز رفت و بازنگشت. خانهمان فروریخت و مردم، یکی پس از دیگری، رفتند. من هم دیگر نمیدانم برای چه ماندهام.» اژدها به شعلهی فانوس نگریست. شعلهای کوچک در جهانی بیخورشید؛ چیزی چنان ناچیز که با یک دم میتوانست آن را از میان ببرد. گفت: «پس چرا فانوس آوردهای؟»
417
Repost from دلباخته ی کتاب و قهوه🧣
این آلبوم رو کامل توی چنلتون فور کنید تا ازتون پست فور کنم تا صبح بمونه ویو بخوره🫶(این پیام اجباری نیس فور بشه،دلبخواهیه)
نیاز به جوین بودن برای چالش نیست.فقط ۲۰چنلِ اول.
