304
订阅者
-324 小时
+327 天
+1530 天
帖子存档
امشب هم اسمت را صدا نمیزنم.
بعضی اسمها، آنقدر مقدساند که گفتنشان، فقط دلتنگی را واقعیتر میکند.
هر کجا که هستی، آرام باش.
من دیگر آرزوی برگشتنت را نمیکنم، نه اینکه از دوست داشتنت دست کشیده باشم، فقط
دوست داشتنت را به رودخانهای آرام سپردهام؛ روزی که دریا آغوشش را باز کند تمام موجها نام تو را آهسته با خود زمزمه خواهند کرد.
- نامهی گمشدهی رز
«قاضی، قاتل، و قربانی...
شاید هر سه، یک نفر بودند.
قاضی، آن انسانی بود که درونم جرئت تردید نداشت.
قاتل، همان انسانی بود که یقین را جای حقیقت نشاند.
و قربانی، نه آنهایی که کشتم و نه حتی خودم.
قربانی آن بخش از انسان بود که هنوز میتوانست بپرسد:"اگر اشتباه کرده باشم، چه؟"
شاید تمام تراژدی بشر از همان روزی آغاز شد که یقین کرد حق قضاوت دارد.
و همان روز، بیآنکه بداند هم قاضی شد، هم قاتل و هم اولین قربانی خودش.»
پروندهٔ هفتم: قربانی
«هر قاتلی، پیش از آنکه دیگری را بکشد، ناچار است آخرین تکه از انسان درون خودش را دفن کند.»از من میپرسند:«در تمام این سالها، به دنبال چه میگشتی؟» سالها خیال میکردم به دنبال عدالت میگردم بعد فهمیدم به دنبال آرامشم و هیچکدام را پیدا نکردم. آدمها خیال میکنند قربانی، همیشه کسی است که میمیرد. اشتباه میکنند. بعضی انسانها، سالها نفس میکشند ولی همان روز نخست، مردهاند. هر پروندهای که بستم، تکهای از یقینم را با خود برد. قضاوت... گناه... بیگناهی... بخشش... حقیقت... استحقاق... از من میپرسند:«در تمام این سالها چند نفر را کشتی؟» لبخند میزنم. «اگر اشتباه نکرده باشم...» «همهشان.» سکوت میکنم. بعد آرام میگویم:«اما اگر اشتباه کرده باشم...» «فقط یک نفر.»
پروندهٔ ششم: استحقاق
«شاید هیچکس، استحقاق قضاوت انسان را ندارد؛ حتی انسانی که تمام عمر، گناه را زندگی کرده است.»از من میپرسند:«چه کسی به تو حق داد؟» سالها، پاسخش را میدانستم. هیچکس! حق، گرفتنی است. هر پروندهای که میبستم، بیشتر مطمئن میشدم. نه به گناه آنها بلکه به استحقاق خودم. این خطرناکترین بخش ماجرا بود چون انسان وقتی به خودش ایمان میآورد دیگر به هیچچیز شک نمیکند. از من میپرسند:«پشیمانی؟» نه! پشیمانی، مال کسانی است که فکر میکنند زمان عقب میرود. من فقط به این فکر میکنم اگر انسان، حق گرفتن جان انسانی دیگر را ندارد چرا تمام عمر مطمئن بودم که من دارم؟
پروندهٔ پنجم: حقیقت
«انسان، دروغ را دوست دارد؛ حقیقتی را دوست ندارد که با خودش ناسازگار باشد.»من هرگز به دنبال حقیقت نبودم. من فقط به دنبال چیزی بودم که بتوانم با آن شبها راحتتر بخوابم. آدمها، حقیقت را وقتی دوست دارند که بیگناهشان کند اما همان حقیقت، اگر انگشتش را به سمت خودشان بگیرد اسمش را میگذارند: سوءتفاهم، تقدیر، اجبار، اشتباه یا هر چیزی جز حقیقت. فهمیدم حقیقت، آخرین چیزی است که انسان حاضر است دربارهٔ خودش بشنود.
پروندهٔ چهارم: بخشش
«بعضیها خیال میکنند بخشش، پاک کردن گناه است. نه... بخشش، زنده گذاشتن گناه است؛ آنقدر که هر صبح، پیش از صاحبش از خواب بیدار شود.»من هرگز انسانها را تعقیب نمیکردم بلکه ایدههایشان را تعقیب میکردم. هر گناه، پیش از آنکه در دست اتفاق بیفتد در ذهن متولد میشود و من سالها بود که قابلهی افکار پوسیدهی آدمها شده بودم. از من میپرسند:«چرا او را نکشتی؟» آدمها، مرگ را آخرین مجازات میدانند برای همین، همیشه زود قضاوت میکنند. برای نخستین بار، مرگ، برای من سنگینترین مجازات نبود. درست است...او را زنده گذاشتم! چون مرگ، گاهی رحم است و من، آن شب، مهربان نبودم. همه خیال میکنند بخشش یعنی فراموش کردن. اشتباه است، فراموشی توهین به رنج است.
پروندهٔ سوم: بیگناه
«ترسناکترین کشف زندگیام این بود که اگر وجدان، پیش از من مجازاتش کرده باشد... آیا هنوز نوبت من است؟»از میان تمام انسانهایی که زیر نظر گرفته بودم، او تنها کسی بود که دلم نمیخواست گناهکار باشد. چهل روز، از دور تماشایش کردم. انسان، وقتی نمیداند کسی نگاهش میکند خود واقعیاش را زندگی میکند. او صبحها کتاب میخواند، عصرها پیادهروی میکرد و شبها چراغ اتاقش تا دیروقت روشن بود. هیچ رازی نداشت و همین، مرا دیوانه میکرد. زیرا سالها بود باور داشتم هر انسانی، فقط به اندازهای که هنوز کشف نشده، بیگناه است. روز چهلویکم، پرونده را دوباره از اول خواندم بعد دوباره و دوباره. کمکم همان جملههایی که دیروز برایم اعتراف بودند، امروز فقط جمله بودند. همان نگاهی که دیروز نشانهی شر بود، امروز فقط یک نگاه بود. آن شب، برای اولین بار فهمیدم خطرناکترین عضو بدن انسان ذهنش است. ذهن، اگر عاشق نتیجهای شود، برای رسیدن به آن، از هر حقیقتی عبور میکند. سحر، پرونده را بستم و روی جلدش نوشتم:«بیگناه.» اما دستم چند ثانیه روی همان کلمه ماند نه چون به او شک داشتم چون دیگر به خودم اطمینان نداشتم!
پروندهٔ دوم: گناه
«بعضی انسانها، پیش از آنکه دستهایشان به خون آلوده شود، سالهاست که روحشان بوی مرگ میدهد.»از من میپرسند: «اولین بار که کسی را کشتی، دستت لرزید؟» نه! دستم نلرزید. چون پیش از آن، بارها او را در ذهنم کشته بودم. مرگ، همیشه دو بار اتفاق میافتد! یکبار در خیال قاتل، و یکبار در واقعیت. همه خیال میکنند آن مرد را بدون هیچ دلیلی کشتم، اشتباه است من او را به خاطر کاری که کرده بود کشتم! سالها تماشا کردم که دخترها، پیش از آنکه زن شوند، ترس را یاد میگیرند. کلید را میان انگشتهایشان میفشارند، شمارهی تاکسی را برای کسی میفرستند، شبها قدمهای پشت سرشان را میشمارند، و بارها مسیرشان را عوض میکنند، نه چون گم شدهاند، چون نمیخواهند پیدا شوند!
پروندهٔ اول: قضاوت
«هیچکس یکشبه قاتل نمیشود؛ آدمها ابتدا قاضی میشوند.»اولین باری که کسی را محکوم کردم، دوازده ساله بودم. او را نکشتم! حتی لمسش هم نکردم. فقط از ته کلاس، با تمام وجود آرزو کردم بمیرد. معلم بود. زنی که عادت داشت شاگردهای ضعیف را جلوی همه تحقیر کند بعد، با لبخندی که بیشتر شبیه پیروزی بود تا مهربانی، درسش را ادامه میداد. آن روز برای نخستین بار فهمیدم بعضی آدمها میتوانند بدون آنکه قطرهای خون بریزند، درون یک انسان را به قتل برسانند. قاتل چه کسی بود؟ من یا معلم؟
میان شلوغترین خیابان، وسط یک خنده، یا هنگام حس عطری آشنا...
ناگهان جهان برای چند ثانیه کنار میرود و تو دوباره همان آدم سالهای دور میشوی.
خاطرهها هیچوقت نمیپرسند "آمادهای؟" فقط میآیند... و تو میان یک روز معمولی، ناگهان عزادار گذشتهای میشوی که خیال میکردی سالهاست دفنش کردهای.
از حافظه خوشم نمیآید!
نه به این دلیل که ضعیف است، بلکه به این دلیل که بیش از اندازه مهربان است.
هیچ قاضی عادلی، بعد از گذشت چند سال جرم یک متهم را تغییر نمیدهد اما حافظه این کار را میکند دردی را که روزی نفس را از سینهات میدزدید، چنان آرام روایت میکند که گویی از عصر دلانگیزی حرف میزند.
نمیدانم این خیانت است یا شفقت؟
مدتها گمان میکردم گناه، از آن لحظه آغاز میشود که انسان، کار نادرستی انجام میدهد.
بعد فهمیدم پیش از هر گناهی، اندیشهای وجود داشته است و پیش از هر اندیشه، کمبودی.
شاید هیچکس از سر سیری گناه نمیکند.
آدمها، گرسنگیهایشان را زندگی میکنند؛ یکی گرسنهی عشق، یکی قدرت، یکی دیده شدن و دیگری آرامشی که هیچگاه سهمش نبوده است.
همیشه از واژهی «بیگناه» تعجب کردهام.
بیگناه بودن، یعنی چه؟
یعنی هرگز خطا نکردهای؟
یا فقط هرگز فرصت خطا کردن پیدا نکردهای؟
گاهی فاصلهی میان یک انسان شریف و یک جنایتکار، نه اخلاق است، نه ایمان.
فقط یک موقعیت است که هرگز پیش نیامده.
