304
订阅者
-324 小时
+327 天
+1530 天
帖子存档
مدتهاست به این فکر میکنم که آیا آنچه «من» مینامم، حقیقتاً وجود دارد یا تنها حاصل سالها عادت کردن به یک نام، یک چهره و چند خاطره است.
عجیب است...ما از کودکی، پیش از آنکه فرصت شناختن خودمان را پیدا کنیم، توسط دیگران معرفی میشویم.
به ما میگویند چه کسی هستیم، چه چیزی خوب است، از چه باید بترسیم، چه آرزویی داشته باشیم و حتی چگونه اندوهگین شویم.
سالها بعد، وقتی برای نخستین بار از خودمان میپرسیم «من که هستم؟»، پاسخی که میشنویم، اغلب صدای خودمان نیست.
صدای پدر است، صدای مادر، صدای معلم، صدای جامعه، و میان این همه صدا، صدای کسی که قرار بود «من» باشد، گم شده است.
گاهی با خودم فکر میکنم شاید انسان در تمام عمر، به دنبال خوشبختی یا حقیقت نیست.
شاید فقط میخواهد برای چند لحظه، پیش از آنکه بمیرد با خودش آشنا شود.
اما همینجا تناقض آغاز میشود.
اگر تمام آنچه من هستم، از جهان و آدمهایش وام گرفته شده باشد، آنوقت آن «خود واقعی» که اینهمه دنبالش میگردم، اصلاً وجود دارد؟
یا ما تمام عمر، به دنبال کسی میگردیم که هرگز متولد نشده است؟
گاهی احساس میکنم بزرگترین تنهایی انسان، تنها ماندن با دیگران نیست بلکه تنها ماندن با کسی است که سالها خیال میکرده خودش است، اما هرچه بیشتر به او نگاه میکند، غریبهتر به نظر میرسد.
آدمها خیال میکنند دیوانگی با آشوب آغاز میشود اشتباه میکنند.
دیوانگی، از سکوتی شروع میشود که دیگر هیچ پرسشی در آن متولد نمیشود.
نبودن تو، هیچ قانونی از جهان را به هم نزد، فقط تمام قانونهای درون مرا شکست.
هنوز هم گاهی بیاختیار برایت چیزی تعریف میکنم بعد یادم میآید سکوت، تنها جوابیست که سالهاست از تو میگیرم.
- نامهی گمشدهی رز
بزرگترین زندان، چهار دیوار نیست؛ شخصیتیست که سالهاست خیال میکنی خود واقعی توست.
گاهی با خودم فکر میکنم...
اگر تمام مردم یک شهر، سالها یک دروغ را باور کنند، و تنها یک نفر حقیقت را بگوید، دیوانه کدام است؟
آن یک نفر؟ یا شهری که به دروغ عادت کرده است؟
تمام شب به یک سؤال فکر کردم.
آیا انسان از عشق میترسد، یا از رنجی که ممکن است پس از عشق در انتظارش باشد؟
اگر پاسخ، رنج باشد، پس ما هرگز از خود عشق نگریختهایم؛ از آیندهای گریختهایم که هنوز اتفاق نیفتاده است.
و شاید همین، بزرگترین تراژدی انسان باشد؛ اینکه گاهی، برای آنکه روزی نشکند، هرگز اجازه نمیدهد قلبش بتپد.
پک عمیقی به تنهایی زد و اجازه داد دود غلیظ شکستگی، بغضش را در آغوش بکشد...
چشم هایش را بست و اجازه داد پلک هایش، جهان را بپوشانند، چرا که از جهان و جهانیان نفرت داشت...
امشب برای نخستین بار از تنهاییام نترسیدم.
روبهرویش نشستم، بیآنکه بخواهم شکستش دهم یا از آن فرار کنم.
فهمیدم تنهایی، دشمن انسان نیست؛ آینهایست که هیچگاه دروغ نمیگوید تنها اشکالش این است که آنچه را سالها از خودت پنهان کردهای، بیرحمانه به تو نشان میدهد!
عجیب است...
تمام عمر خیال میکردم آدمها مرا خسته کردهاند اما حقیقت این بود که از نسخهای از خودم خسته شده بودم که برای پذیرفته شدن ساخته بودم.
شاید انسان، بیش از آنکه به عشق نیاز داشته باشد به لحظهای نیاز دارد که بتواند بدون ترس، در چشمهای خودش نگاه کند و چیزی را پنهان نکند.
شاید بزرگترین اندوه انسان، این نیست که کسی او را نفهمد؛ این است که روزی خودش نیز دیگر نتواند خودش را برای خودش توضیح دهد.
آدمها خیال میکنند شکست، همان لحظهایست که زمین میخوری. نه... شکست از جایی آغاز میشود که دیگر حتی برای برخاستن، دلیلی نمییابی!
میترسم عاشقت شوم، بعد از دستت بدهم و درد بکشم. از طرفی هم میترسم عاشقت نشوم و فرصت عشق را از دست بدهم و پشیمان شوم.
بگو چطور "بدون درد" عاشقت شوم و "بدون پشیمانی" عاشقت نشوم؟!
