ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅 👈

امیر نوشت :)

امیر نوشت :)

前往频道在 Telegram

بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...

显示更多
伊朗152 130未指定类别
273
订阅者
无数据24 小时
+17 天
+130 天
帖子存档
درختان را هنوز ای برف! شوق برگ و باری هست زمستان گرچه طولانی‌ست، آخر نوبهاری هست مرا در قلب خود کُشتی و از دنیای خود راندی گمان می‌کردم ای بی‌رحم بین ما قراری هست تمنای وفاداری مرا هرگز نبود از تو ولی ای بی‌وفا از بی‌وفا هم انتظاری هست چو در قلب تو می‌تازند بعد از من رقیبانم به یاد آور که در صحرای آغوشت مزاری هست اگر یک عمر هم در بستر آرامشت باشی بدان ای رود! در پایان راهت آبشاری هست #فاضل_نظری #بخوابیم

photo content
+1

photo content
+2

پسر نفتالی بنت و شهید بابک نوری رو هم اضافه کنید 👌

Repost from یَقـیـنْ
بله دوستان #دروغ_که_حناق_نیست
+9
بله دوستان #دروغ_که_حناق_نیست

صرفاً میخواست شیرین عقل بودنتون رو ثابت کنه البته خیلی وقته ثابت شده :)

بیا تا چشمامو توی چشمات بریزم! همه‌ی شعر را دوست داشتم اما هیچ‌وقت لمسش نکرده بودم نمی‌فهمیدمش تا نیمه شبی که فهمیدم و ای کاش… هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم. قرار بر نبود بود... باران بد شلاقی میزد، سردش شده بود دستش را محکم گرفتم به یاد گذشته... «جونُم دستات یخ زده چرا دست‌کش نمیپوشی» «ول کن امیر مهم نیست» دستانش کوچکش در دستانم کمی گم بود همچنان که خودش در آغوشم دستانش را با ها گرم میکردم... توی حال خودم بودم، نبود را یادم افتاد خیس باران شده بودیم نمیدانم چرا سر پناهی پیدا نمی‌کردیم انگار مردمان مَستِ گیج بودیم میانه باران دستش را جلو صورتش گرفت دوباره چشمانش را دیدم دو چشم سبز مانند آنچه آغاز دیدم... ناگزیر سرازیر شد، اشک هر دومان سرازیر شد محکم دستش را دور کمرم حلقه کرد، گرمی آبی را روی سینه ام حس میکردم بند نمی‌آمد نه چشم ما نه چشم آسمان به چشمش نگاه میدوختم و انگار داشت تمامِ مرا توی آن دو چشم سبز جا می‌داد و انگار چشمامو توی چشماش میریختم...

بیا تا چشمامو توی چشمات بریزم 2:19

گویند که عشّاق جهان، عقل ندارند یعنی تو خری، من به مراتب ز تو، خرتر...

حباب! زندگیِ ما حبابی‌ست. اینستاگرام، کانال‌های تلگرام، و اساساً همه‌ی فضای مجازی، ما را در میان علاقه‌مندی‌های خودمان محصور می‌کند. هرکس برای خودش جهانی می‌سازد از محتواهایی که می‌پسندد و به تدریج بیرونِ آن جهان را از دست می‌دهد. این قانون، برای همه صادق است؛ چه مذهبی و انقلابی، چه سکولار و اپوزیسیون. نیروی انقلابی ما گاه جز محتوای مذهبی و ایدئولوژیک خودش چیزی نمی‌خواند، و از فلسفه و اندیشه‌ای که مقابلش ایستاده بی‌خبر است. نتیجه‌اش آن است که مبارزه‌اش بیشتر بر واکنش استوار است تا شناخت. نمونه‌اش مهدی نصیری است؛ هم‌نشین شهید آوینی و مرحوم نادر طالب‌زاده. روزی سردبیر کیهان و تکفیرکننده‌ی روشنفکران، و امروز مدافع اسرائیل در جنایت علیه فلسطین! همان کسی که زمانی عباس معروفی را به جرم ضدانقلاب بودن می‌کوبید. زندگی در حباب، ذهن را می‌بندد، آدم را از جامعه عقب می‌اندازد و ریشه‌ی تعصب و تحجر می‌شود. اما آیا باید حباب را شکست؟ شاید نه فقط باید شکست، بلکه باید از آن بیرون زندگی کرد. اما چگونه؟ چگونه هم حباب خود را بشکنیم و هم حباب دیگران را!

انجام این گفتگو چند مدت ذهنم را خیلی درگیر کرد که چرا دوستانی در بین ما از گفتگو فرار می‌کنند نمونه اش را در بین بچه مذهبی هم
+2
انجام این گفتگو چند مدت ذهنم را خیلی درگیر کرد که چرا دوستانی در بین ما از گفتگو فرار می‌کنند نمونه اش را در بین بچه مذهبی هم زیاد دیده‌ام که از گفتگو فلسفی و بعضاً سیاسی عمیق که می‌تواند زیست تفکری و هویتی انسان را به چالش بکشد فرار میکنند، هیچ چیزی بدتر و خطرناک و ترسناک تر از زندگی حبابی که اینستاگرام و اخبار تک خطی برای ما میسازد نیست! توی حباب ما فقط اخبار سطحی و پوپولیستی گاها تحریف شده را میشنویم، و از به چالش کشیده شدن افکاری که نسبت به آن تعصب داریم فراری هستیم! این دقیقا خودِ خودِ تعصب و تحجر است.

Repost from دَوات✒️
من که اصرار ندارم، تو خودت مختاری! یا نرو، یا که بمان، یا نگهت‌می‌دارم! ✍محسن مرادی @Davat_sums📜✒️

خدا رو شکر اینستاگرام رو حذف کردم 🤝
خدا رو شکر اینستاگرام رو حذف کردم 🤝

انسان برای توانستن خلق شده است محمد، نه نتوانستن. اگر خواست خدا بر ناتوانی انسان بود، از اصل، انسانی خلق نمی‌کرد... (مردی در تبعید ابدی، #نادر_ابراهیمی)

برگااااام اینو تازه دیدم 😂 عکس رو باز کنید گوشه تصویر نگاه کنید... بقیه تقویم ها رو هم نگاه کنید...

در کوشش گریختن از دست خویشتن چون برگ بی‌مزارم و چون باد بی‌وطن پیروز رزم رستم و سهراب هر که هست غیر از شکست نیست در این جنگ تن‌به‌تن خاموش از آن شدم که به جایی نمی‌رسد فریادهایِ جنگلِ در حال سوختن چون کودکی که بر لب ساحل دویده است پیداست رد پای تو بر شعرهای من بر دشت لاله برف نشسته‌ست و دور نیست رزوی که سر دوباره برآریم از کفن #فاضل_نظری

خیلی فرقی ندارید اونا فکر میکنن شیرکاکائو از گاو قهوه ای میاد شما هم فکر میکنید یه پدوفیل زنازاده قراره سس خرسی که زنش رو اجاره میده بکنه شاه

نماهنگ رجز حرم ما 320.mp36.69 MB