ch
Feedback
سایه‌‌ای رَوشن

سایه‌‌ای رَوشن

前往频道在 Telegram

به سراغ من اگر می‌آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من. سهراب سپهری

显示更多
未指定国家未指定类别
263
订阅者
-224 小时
+97
+3430
帖子存档
تازه می‌خواهم بخوابم و فردا ساعت هشت قرار است پیش داکتر بروم. من نمی‌دانستم اما چه آدم وقت شناسی بودم.

سلام و درود خدمت همه! ما تصمیم بر این گرفتیم که فولدر «برای آزادی» را دوباره بسازیم. این‌بار با تغییراتی در کانال‌های این فولدر. خوشحال می‌شوم در اشتراک‌گذاری این فولدر سهیم باشید، بنویسید و کانال‌ اضافه کنید. سپاس لینک فولدر: https://t.me/addlist/zKHgUKrgDNU5YTE1

من عدد پنج را خیلی دوست دارم، چون در سالی که عدد پنج داشت، در روز پنج‌شنبه، تاریخ پنج و ساعت پنج به دنیا آمدم. بیبینید اغراق نمی‌کنم ولی همه‌ای این‌ دلیل‌ها باعث شده بود باور کنم که پنج عدد شانس من است. با شروع سال ۱۴۰۵ که دوباره پنج در آن بود، با خیال جمع فکر می‌کردم سال خیلی خوبی برایم خواهد بود. و بخت و اقبال به من رو می‌کند.اما متأسفانه سال خوبی تا فعلا برایم نبود و حالا نمی‌دانم به چه امیدی چنگ بزنم. تا زنده بمانم. واقعاً کم‌کم خودم را از دست می‌دهم با این حساب و کتاب‌های که دارم و انجام می‌دهم. فکر می‌کنم که این فکر‌ها فکرهای یک آدم نرمال نیست. بگوید که اشتباه می‌کنم.

نمی‌دانم این روزها که گذشت، آهی از سر غمگینی می‌کشم یا فقط از سر آسودگی می‌خواهم هرچه زودتر بگذرد و به خاطره تبدیل شود. دوست ندارم بیشتر از این در گودال فکرهای خودم غرق شوم. کاش بگذرد و به آن «آهِ» آسودگی برسم. آن زمان، هرچه هم که باشد، می‌دانم به این‌ اندازه ناخوش نخواهم بود.

KRİMATA.m4a3.01 MB

آسمان چشمان من است که می‌بارد.

دیگر توان مجادله با زندگی را ندارم. دلم می‌خواهد سرم را به سنگی بکوبم یا سنگی بر سرم کوبیده شود. از این فکرهای احمقانه‌ای که در سرم دارم واقعاً خسته و پریشانم.

به انزوا نیاز دارم. نه از آن انزوا‌های نمایشی و مسخره و چند‌ساعتی که آدم عکس قهوه و کتابش را بگذارد و زیرش بنویسد: در حال کشفِ خویشتن. به یک انزوای طولانی‌ نیاز دارم، بخاطر کتاب‌هایی‌ که ماه‌هاست به خودم قول دادم که باید بخوانم، بخاطر حرف‌هایی که باید بنویسم، بخاطر غم‌های که باید آتش‌شان بزنم، بخاطر شادی‌های که باید در تنهایی تجربه کنم، بخاطر آهنگ‌های که باید بشنوم و بخاطر خانه‌تکانی ذهنم از این‌همه دیده‌ها و شنیده‌ها و ویروس‌های که در چند‌ماه گذشته در درونش تلنبار شده است. من هیچ‌وقت با فضای پُر سروصدا و بیروبار و مصنوعی و آسفالتی و دود‌آلودِ شهر جور نیامده‌ام. آدم گاهی در میان سروصدای بلند، صدای خودش را فراموش می‌کند، که من به این مرحله بسیار نزدیک شده ام. همیشه با تنهایی رابطه‌ی خوبی داشته ام تا آدم‌ها و... تنهایی حداقل به شعورت توهین نمی‌‌کند، تظاهر نمی‌کند، حرفِ مفت نمی‌زند، قضاوتت نمی‌‌کند و انرژی و حوصله‌ات را نمی‌مکد. اما آدم‌ها، چرا. عجیب اند؛ گاهی فقط ده دقیقه حرف‌زدن با بعضی‌ها، آن‌قدر خسته‌ام می‌کند که دلم می‌خواهد بروم چند روز سوی یگان کوه و کمر زندگی کنم و با درخت‌ها معاشرت داشته باشم. به‌هرحال، به انزوا نیاز دارم تا از این‌همه مزخرفات و از این‌همه بودنِ مجازی فاصله بگیرم و یادم بیاید زندگی، قبل از این همه هیاهو، احتمالاً چیز ساده‌تری بوده است. س. سوشیان

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند از گوشه‌ی بامی که پریدیم، پریدیم -وحشی بافقی

Repost from N/a
ما چیز زیادی هم نمی‌خواستیم. تنها یک سرزمین می‌خواستیم که اندوهش، زیبایی‌اش را نکُشد.

ساعت نو، سر صبحانه، خواهرم خبری را خواند که سر جوانی را بریده و جنازه‌اش را در جایی — که نام منطقه‌اش به یادش نیامد — انداخته‌اند. پتکی به سرم خورد. او داشت این خبر را به مادرم می‌خواند، اما این حرفش در سلول‌های مغزم دوید و ماند. هر روز خبر یک قتل جدید را می‌شنوم. چند روز قبل خبری دیدم که دو دختر در ناحیه هفده به قتل رسیده‌اند. دیروز هم خبر مشابهی شنیدم: دو دختر، یکی سی‌وپنج‌ساله و دیگری بیست‌ویک‌ساله، در ناحیه یازده کشته شده‌اند. و جنازه‌شان دوباره در گوشه‌ای انداخته شده. فرد دیگر که به ذهنم آمد برادر عروس مامایم بود. او را به شکلی فجیع کشته و جنازه‌اش را دم در یکی از دانشگاه‌های دولتی گذاشته بودند. یا مریم درباره مردی گفت که طفل خودش را به خاطر دختر بودنش در دیگ بخار گذاشته بود. نمی‌دانم از کدامشان فرار کنم. خوابم هم پر از همین اتفاق‌هاست. من به ندرت از خانه بیرون می‌روم، اما سوال اینجاست: آیا خانه‌ام آن‌قدر امن است که از من محافظت کند؟ بدون هیچ تأملی می‌توانم جواب بدهم: نه، نیست و نبوده. من هم مثل بقیه‌ام. اوضاع من و کابل مثل هم است، اوضاع بر سر هردوی‌ما خراب است. نمی‌دانم این قتل‌ها و کشتار، میراث کدام یک از پدرانمان بوده که این میراث آن‌قدر زیاد است که به هر خانه یکی دو تا رسیده. در سرم کاسه‌های خون می‌جوشد. حالم خوش نیست. می‌ترسم. و به این همه قتل‌های مرموز در کابل فکر می‌کنم. آیا سقوط این حکومت هم به همین قتل‌ها گره خورده؟ اگر این‌طور است، پس دستانم باید خشک شود و چیزی ننویسم. آنها هم مثل همه ما زنده بودند. جان داشتند، از مرگ می‌ترسیدند و آرزوی زندگی آرام را در سر می‌پروراندند. فرق ما با آنها چیست؟ آیا این سکوت، عاقبت مرگ را دم در خانه‌ی هر یک از ما نمی‌رساند؟ واقعاً خسته‌ام. کاش جای دیگری، کشور دیگری، یا اصلاً در جهان دیگری بودم. کاش اصلاً به این دنیا نمی‌آمدم.

بشنو و فراموش کن غمی را که گریبان گیرت شده.

Al Başımdan Sevdanı (Orijinal).mp39.30 MB

آزرده و ناشکر همچون درخت بی‌ثمر در بهار.

فکر می‌کنم شخصیتی جا مانده از کتاب‌های داستایوفسکی هستم.