سایهای رَوشن
前往频道在 Telegram
به سراغ من اگر میآیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من. سهراب سپهری
显示更多未指定国家未指定类别
260
订阅者
-124 小时
+67 天
+2930 天
帖子存档
Repost from گلبرگ های قلم
و این، یک حقیقت تلخ است،
که اغلب ما!
سبب ویرانی خود هستیم.
#الناز_عاصی
@gulbarghygalam
Repost from ردِ دَسـ✨ـت؛
امروز را خانه میمانم
و دَر را به روی کسی نمی گشایم
اما بی دَر و پیکر است
«خــانهٔ ذهـنم»
می آیند و می روند
دوستانِ ناموافق
آشنایانِ ناسازگار
ده بار تایپ کردم و دوباره دکمهی ضربدر تایپ گوشی را زدم. گاهی نمیتوانی حسی از خودت را بیان کنی، نه با حرف و نه با کلمهها. حالم بد است، همین و همین. شب بخیر هم بماند برای شبهایی که حال مساعدی دارم.
همین بس که رنجی تو را آزار دهد،
حتی اگر بادی به صورتت بخورد،
تو را به گریه میاندازد.
این را هم صرفاً برای یادآوری مینویسم: ما هجده روز از خزان را سپری کردیم.
در این فکرم که امسال باید دوباره از ابتدا آغاز شود. من از این شش ماه و چند روزی که گذشت، چیزی نفهمیدم. شبیه بیننده فیلمی بودم که به زبانی دیگر بود و زیرنویس هم نداشت.
دلم میخواست چیزی بنویسم، اما کلمات در ذهنم شبیه عابرانی در یک جاده در رفت و آمد بودند. دست یکی را میگیرم به خلوتگاه ذهنم میآورم. پیالهای چای داغ برایش تعارف میکنم. چند دقیقه که میگذرد، میپرسم: "چگونهای؟" و او میگوید: "من رنجم، چگونه میتوانم باشم؟" چایاش را که نوشید دوباره به جاده میرود، لباسهایش تاریک است و قوزی در پشت دارد. تا لحظه آخر نگاهش میکنم، بعد تاریکی در میان جمعیت گم میشود.
کلمهای دیگری را به خلوتگاه ذهنم میآورم؛ او شادی است. به هر سو میچرخد، سوال میپرسد و منتظر جواب نمیماند، فرار میکند، چیزهایی را برمیدارد و دوباره سر جایش میگذارد. تا میخواهم بپرسم: "چهگونه میتوانی تا این اندازه سرحال باشی؟" او آنقدر سرزنده است که مشغول چیزی دیگر میشود و اصلاً نمیشنود که من چیزی پرسیدم. چند دقیقهای دیگر تحملش میکنم، و بعد مجبور میشوم او را بفرستم رد کارش برود. خلوتگاه ذهنم را به هم زده بود. وقتی شادی رفت، آفتاب هم از آنجا رفت و صداها هم آرام شد. او را با لباسهای رنگی در میان عابران ندیدم. شادی به آسمان پرواز کرد و رنگینکمان شد.
کلمات زیاد دیگری را از جاده گرفته و به پستوی ذهنم آوردم، اما با هیچکدام سرسازگاری نداشتم. عاقبت خسته شدم. بار دیگر که سرم را بلند کردهام، غروب سرخ آفتاب بود سایهای محزون دروازه خلوتگاه مرا پر ساخته بود. آرام نزدیک شد، کلاهی از سر برداشت کنارم نشست. برایم چای ریخت و در آغوشم گرفت. یک دل سیر با هم گریه کردیم؛ او آرام و بیصدا، من طنیندار و طولانی. سپس بدون هیچ کلمهای با هم یکجا سکوت کردیم. او خستگی مهمان ناخوانده هر روزم بود؛ عابری که خودش میآمد و کنارم مینشست. دستی به سرم میکشید حرفی نزده بود. تا به حال صدای از او نشنیده بودم. ما صرف با نگاههای خسته یکدیگر را میفهمیدم و در نهایت بیحرف تا یک روز دیگر هر دو در لاک خود میرفتیم.
Repost from ردِ دَسـ✨ـت؛
زبانِ پرحرف دیگران را خسته میکند
و دلِ پرحرف خودت را ..
از آدمها میشود دور شد
اما عزیزِ من چه کسی قلبش را ترک میکند؟!
