ch
Feedback
سایه‌‌ای رَوشن

سایه‌‌ای رَوشن

前往频道在 Telegram

به سراغ من اگر می‌آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من. سهراب سپهری

显示更多
未指定国家未指定类别
261
订阅者
-224 小时
+77
+3230
帖子存档
من در بیان زخم هایم ناتوانم، خدا کند تو در خواندن چشمانم ماهر باشی .

در خیالات خودم، در زیر بارانی که نیست می‌رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست می‌نشینی روبرویم، خستگی درمی‌کنی چای می‌ریزم برایت، توی فنجانی که نیست باز مي‌خندی و مي‌پرسي، كه حالت بهتر است؟! باز می‌خندم که خیلی، گرچه می‌دانی که نیست شعر می‌خوانم برایت، واژه‌ها گل می‌کنند یاس و مریم می‌گذارم، توی گلدانی که نیست چشم می‌دوزم به چشمت، مي‌شود آیا کمی دستهایم را بگیری، بین دستانی که نیست..؟! وقت رفتن می‌شود، با بغض می‌گویم نرو… پشت پایت اشک می‌ریزم، در ایوانی که نیست می‌روی و خانه لبریز از نبودت می‌شود باز تنها می‌شوم، با یاد مهمانی که نیست…! رفته‌ای و بعد تو این کار هر روز من است باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست بیتا امیری.

لازم نیست هیچ‌وقت کسی را نرنجانید تا آدم خوبی باشید. بعضی وقت‌ها لازم است آدم‌ها برنجند، چون چیزی که از شما می‌خواهند منطقی نیست. والری_تیبریوس

شب پر از سکوت است.

در حال تماشای سریال شرلوک هلمز هستم. این سریال قبلاً برایم پیشنهاد شده بود، اما فرصت مناسبی برای دیدنش پیدا نکردم. البته داستان‌های جنایی همیشه برایم هیجان بیشتری دارند و فکرم را برای مدتی درگیر می‌سازند. حالا که به فصل چهارم سریال شرلوک هلمز رسیده‌ام، می‌خواهم بگویم که بندیکت کامبربچ (Benedict Cumberbatch) بازیگر شخصیت شرلوک هلمز، نقش‌آفرینی بی‌نظیری در این مجموعه داشته. قسمت‌های سریال به ندرت اجازه می‌دهند که فکرم به سمت چیز دیگری برود. هوش و ذکاوت شرلوک هلمز و شخصیت متفاوت و خاص او، باعث می‌شود که بخواهم اعتراف کنم همه چیز در این مجموعه عالی است. و یکی از زیباترین بخش‌ها، دوستی او با جان واتسون است. حضور جان واتسون در تمام لحظه‌های این سریال دلنشین است. وفاداری جان به شرلوک و توجه پنهانی شرلوک به جان، یکی از بخش‌های مورد علاقه‌ام است. خوشحالم که این مجموعه را دیدم. اگرچه ماه‌ها قبل شرلوک را با صحنه‌ای که از بلندای منزلی پرت می‌شد شناختم و بله آن صحنه اصلاً خوشم نیامد، اما حالا که به پایان نزدیک می‌شوم، می‌فهمم که این مجموعه برایم فراموش‌نشدنی می‌ماند. هر بار که به یاد می‌آورم، خوشحال می‌شوم که این شخصیت را آرتور کانن خلق کرد. امیدوارم هر چه زودتر کتاب‌هایش را هم بخوانم. دنیای شرلوک هلمز برایم تا همیشه قابل تحسین و به یاد ماندنی است.

sticker.webp0.10 KB

شب بخیر. و دوست داشتم بگویم کاش می‌توانستی دوباره از سردی‌های بیرون به خانه برگردی، اما تو رفته‌ای، بسیار دور رفته‌ای و من ابری هستم که امشب آرام آرام می‌بارم.

کلمات مُرده‌اند و دیگر چیزی نیست تا تورا بازگرداند.

هنوز نمی‌دانم چرا انسان‌بودن را انتخاب کرده‌ام وقتی می‌توانستم شاخه‌ای گل، برگی تاخورده از یک‌ کتاب باشم. می‌توانستم نامه‌ای قدیمی، فراموش‌شده در کشوی یک میز کهنه باشم. یا قطره‌ای از دریا، گم‌شده در موج‌ها. می‌توانستم مه‌ای نرم باشم در کوهستان‌های بلند، یا ستاره‌ای کوچک در آسمانِ نیمه‌شب. می‌توانستم پرنده‌ای باشم نشسته بر سیمِ برق غروب‌های شهر، یا پنهان در لابلای مه جنگل‌های شمال، یا حتی گم‌شده در دشت‌های جنوب. اما من انسان شدم؛ با تمام سنگینی‌ِ حافظه، با قلبی که درد می‌کند و گاهی بیش از اندازه می‌فهمد. _ @Gulbarghygalam

برایم بگو زندگی  کوتاه‌تر از یک آه است  کوتاه‌تر از یک بوسه  کوتاه‌تر از یک سلام  و کوتاه‌تر از یک وداع  برایم نگو که قد زندگی  می‌رسد به آن سوی دیوار  نگو که سایه‌ی غمگین‌اش در یک تاریکی دور نشسته و مرا ناامید تماشا دارد. 

آتش سرگردان بود و باد آن را شعله‌ور می‌ساخت. آتش هم هر جا که می‌رفت، همه چیز را با خود خاکستر می‌کرد.

این آهنگ را چند روزی است خواهرم می‌گذارد خواستم اینجا هم نشر کنم قشنگ است و قشنگ.

Ay Padeshahe Khooban (Remix).m4a3.05 MB

زندگی ما برخلاف عجیب و غریب بودنش پر از جنجال هم است.

روز ابری و دلگیری است. کابل سرد و سرمازده است و فکرهای سرم سرد و ناشکنی‌تر از آن. غبار دود همه‌ی وجودم را گرفته و بیشتر از آسمان ابری پر از ابرم. از دور صدای آهنگ می‌آید و من از صدای ذهن خودم هم امروز بدم می‌آید. همه چیز برای امروز اعصاب خردکن است. خسته‌ام و دلم می‌خواهد فریاد بزنم، اما خوب سکوت کرده‌ام.

و هیچ چیز بدتر از این نیست که بفهمی همه چیزهایی را که بر سرت آمده، تاب آورده‌ای.

بعضی نگاه‌ها غمگین‌اند و نگاه او یکی از همان نگاه‌های پررنج بود. به صورتش که نگاه می‌کردی، نمی‌دانستی کدام رنج او را در خود همواره مچاله ساخته است. از غمگینی و تنهایی نگاه او، چیزی را احساس می‌کردم که نمی‌توانستم حل کنم. نگاه کردن زیاد به او مرا رنج می‌داد و به همین دلیل کمتر با او سر و کار داشتم. حالا که فکر می‌کنم، می‌فهمم او شبیه به خودم بود و من از اعتراف به این حقیقت در آن روزها به خودم سخت می‌ترسیدم.

به او نگاه می‌کرد  چون گنجشکک به درخت.

دو سال قبل یک‌جا نوشته‌ام:  «اگر منفجر شوم، دنیا را حرف می‌گیرد.»

بیدادگری بین که به پهنای دو گیتی ماییم و غریبی که برایش وطنی نیست   #عفیف_باختری