ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

پرواز خاکستر

پرواز خاکستر

前往频道在 Telegram

عشق در دل ماند و یار از دست رفت. سعدی

显示更多
未指定国家未指定类别
631
订阅者
+424 小时
+167 天
+2030 天
帖子存档
تو با من ، تو در من ، هر لحظه شروع می شوی ، نه قبل من ، نه بعد من ، تو اکنون منی .
خسرو شکیبایی

گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سر آید گفتم که ماه من شو، گفتا اگر بر آید گفتم ز مهر ورزان رسم وفا بیاموز گفتا ز خوب رویان این کار کمتر آید گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم گفتا که شب‌رو است او از راه دیگر آید گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید گفتم که نوش لعلت مارا به آرزو کشت گفتا تو بندگی کان، کاو بنده پرور آید گفتم دل رحیمت، کی عزم صلح دارد گفتا مگوی با کس تا وقت آن در آید گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر‌آمد گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر‌آید خواننده: استاد محمدرضا شجریان شعر: حافظ شیرازی #peace

دوست داشتم معلم املای تو بودم و دوستت دارم را املا بگویم و هی بپرسم تا کجا گفتم ؟ تو بگویی دوستت دارم ... :)
فروغ فرخزاد

Magnus von Wright, Honkola Manor in Urjala, 1866.
Magnus von Wright, Honkola Manor in Urjala, 1866.

کنسرت بال در بال
محمدرضا لطفی محمدقوی حلم هوشتگ ابتهاج

بی‌همگان به سر شود، بی‌تو به سر نمی‌شود داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی‌شود - ‌مولوی

#peace

من انبوهی از این بعد از ظهرهای جمعه را به یاد دارم كه در غروب آن‌ها از تنهایی گریستیم ما نه آواره بودیم، نه غریب امّا این بعد
من انبوهی از این بعد از ظهرهای جمعه را به یاد دارم كه در غروب آن‌ها از تنهایی گریستیم ما نه آواره بودیم، نه غریب امّا این بعد از ظهرهای جمعه پایان و تمامی نداشت می‌گفتند از كودكی به ما كه زمان باز نمی‌گردد امّا نمی‌دانم چرا این بعد از ظهرهای جمعه باز می‌گشتند! _احمدرضا احمدی «غار در خلیج سالرنو، هنگام غروب»، ۱۷۸۱ اثر جوزف رایت آو دِربی “Grotto in the Bay of Salerno, Sunset”, 1781 By Joseph Wright of Derby

ساده ازش نگذر!

؛
+1
؛

خوشه هورامان | خوشا هورامان
کامکارها

4_6041826934478871614.mp324.26 MB

4_5906640038518593915.mp356.05 MB

در این سرای بی‌کسی کسی به در نمی‌زند به دشت پر ملالِ ما، پرنده پر نمی‌زند یکی ز شب‌گرفتگان چراغ برنمی‌کند کسی به کوچه‌سار شب درِ سحر نمی‌زند نشسته‌ام در انتظار این غبار بی‌سوار دریغ کز شبی چنین سپیده سرنمی‌زند گذرگهی‌ است پر ستم که اندرو به غیرِ غم یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند چه چشم پاسخ است ازین دریچه‌های بسته‌ات برو که هیچ‌کس ندا به گوش کر نمی‌زند نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست وگرنه بر درخت تر کسی تبر نمی‌زند
هوشنگ ابتهاج