سُرَنْجْ🍊
前往频道在 Telegram
213
订阅者
-124 小时
无数据7 天
-130 天
帖子存档
213
آرزویی است مرا در دل
که روان سوزد و جان کاهد
هر دم آن مرد هوسران را
با غم و اشک و فغان خواهد
به خدا در دل و جانم نیست
هیچ جز حسرت دیدارش
سوختم از غم و کی باشد
غم من مایهٔ آزارش
شب در اعماق سیاهیها
مَه چو در هالهٔ راز آید
نگران دیده به ره دارم
شاید آن گمشده باز آید
سایهای تا که به در افتد
من هراسان بدوم بر در
چون شتابان گذرد سایه
خیره گردم به در دیگر
همه شب در دل این بستر
جانم آن گمشده را جوید
زین همه کوشش بیحاصل
عقل سرگشته به من گوید:
زن بدبخت دل افسرده
ببر از یاد دمی او را
این خطا بود که ره دادی
به دل آن عاشق بد خو را
آن کسی را که تو میجویی
کی خیال تو به سر دارد؟
بس کن این ناله و زاری را
بس کن او یار دگر دارد
لیکن این قصه که میگوید
کی به نرمی رََوَدم در گوش
نشود هیچ ز افسونش
آتش حسرت من خاموش
می روم تا که عیان سازم
راز این خواهش سوزان را
نتوانم که بَرَم از یاد
هرگز آن مرد هوسران را
شمع، ای شمع چه میخندی ؟
به شب تیرهٔ خاموشم
به خدا مُردم از این حسرت
که چرا نیست در آغوشم
-فروغ فرخزاد
213
ما همیشه فکر میکنیم خیلی وقت داریم برای زندگی کردن، درحالی که همیشه دیره، اگر نجنبیم دیره.
213
میترسم برم خونه و مثل دفعهی قبل جنگ بشه و دوباره تعطیل بشیم، عصر قبل از دیدن خبرهای تعطیلی یه لحظه این فکر به ذهنم خطور کرد...
کاش سق سیاهمو ببندم.
213
آهی که رخنه کردم از وی به سنگ خاره
عاجز شد از دِلِ دوست، یا رب دگر چه چاره؟
بیداریام چه دانی؟ ای خفتهای که شبها
نَنْشَستهای به حسرت، نشمردهای ستاره
جانان اگر نشیند، یک بار در کنارم
یک باره میتوانم، کردن ز جان کناره
گفتم به شحنه نالم، از چشم او ولیکن
پروا ز کس ندارد، مست شراب خواره
ای تاب داده گیسو، حالی است بر دل من
از تاب بیحسابت، وز پیچ بیشماره
آشفتگان عشقت، گیرم که جمع گردند
جمع از کجا توان کرد، دلهای پاره پاره؟
ای شَه سوارِ چالاک، احوال ما چه دانی؟
کز حالت پیاده، غافل بود سواره
با این سپاه مژگان، از خانه گر درآیی
تسخیر میتوان کرد، شهری به یک اشاره
از لعل و چشمت آخر، دیدی که شد فروغی
ممنون به یک تَبَسُّم، قانع به یک نظاره
-فروغی بسطامی
213
به هر حال این اوضاعی است که میبینید و تفسیر لازم ندارد، ما هم میسوزيم و میسازيم. قسمتمان اين بوده يا نبوده ديگر اهميت ندارد؛ سگ بريند روی قسمت و همه چيز.
-صادق هدایت
213
الآن میتونم بابت اینکه امسال هنوز بارون نباریده گریه کنم ولی باید همین الآن برم کلیله بخونم، وگرنه صفر میشم.
213
Repost from ایمان بازوبندی | شناختنامه
دلم برای همهی چیزهایی که میتونستم داشته باشم و ندارم، تنگ شده.
213
بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد
که تابِ من به جهان، طُرِّهٔ فلانی داد
دلم خزانهٔ اسرار بود و دستِ قضا
درش ببست و کلیدش به دلستانی داد
شکستهوار به درگاهت آمدم، که طبیب
به مومیاییِ لطفِ توام، نشانی داد
تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش
که دست دادش و یاریِ ناتوانی داد
برو معالجهٔ خود کن ای نصیحتگو
شراب و شاهدِ شیرین، که را زیانی داد؟
گذشت بر منِ مسکین و با رقیبان گفت
دریغ، حافظِ مسکینِ من، چه جانی داد
