Bury me at makeout creek.
前往频道在 Telegram
337
订阅者
+324 小时
+17 天
+1730 天
帖子存档
This is a reminder that loving gay media while hating on lesbian media is just pure patriarchy.
دیروز داشتم وسیلههای قدیمیم رو مرتب میکردم، یه مقوای صورتیِ تزئین شده با پروانههای رنگی رنگی پیدا کردم که روش نوشته بود «عملکرد تحصیلی پانیذ». احتمالا مال دوران مهد کودکم بود. توش رو که باز میکردی مربی مهد یه صفحه فقط ازم تعریف کرده بود که «در کلاس دختر خیلی خوبی است، در بازیهای دست جمعی شرکت میکند، در رنگآمیزی صفحهها دقت میکند که تمیز رنگ کند و خیلی خوب داستان تعریف میکند».
فهمیدم واقعا نیاز دارم الان هم انتظارِ بقیه از عملکرد تحصیلیم این باشه که تو رنگآمیزی از خط بیرون نزنم و داستانهایی که میخونم رو خوب تعریف کنم. تهش هم معلمم تو یه مقوای رنگارنگ رضایتش رو اعلام کنه که مطمئن شم توش خوب عمل کردهم.
Repost from de Winter's Cottage
https://t.me/redandunafraid
۱۴ خرداد: سال ۱۴۱۱، پادشاه فرانسه رسماً انحصار رسیدهکردن پنیر روکفور رو به یه شهر فرانسوی داد. 😭
یعنی اگه این روز تولدته، یه زمانی در تاریخ، سرنوشت یه پنیر به این تاریخ گره خورده.
Repost from de Winter's Cottage
🪇فوروارد کنید، تاریخ تولدتون رو بگید تا بگم چه اتفاق مسخره، عجیب یا رندومی همون روز توی تاریخ افتاده 😝
میتونید سالش رو نگید
«زن، زندگی، آزادی» از همون اولش در نظرم خیلی بزرگ بود. خیلی تغییر ایجاد کرد. خیلی تاثیر گذاشت. شاید نتونست حکومت رو تغییر بده ولی زندگی تمام ما رو تغییر داد. به یقین میگم یکی از بزرگترین جنبشهای فمنیستی دنیا بود و خیلی خوشحالم که بودم تا این تغییرات رو به چشم ببینم. ببینم که چطور خودم و تمام آدمهای اطرافم بعد اون عوض شدیم.
الان، اعتراض و «زن، زندگی، آزادی» رو تو همهچیز میبینم. هر بار که مردم حتی بدون این که بهش فکر کنن بدون حجاب اجباری میرن بیرون، هر بار که یه شعر اعتراضی میخونم، هر بار که شعارهای آزادیخواهانه میشنوم، هر بار کسی رو میبینم که الان به حقوق خودش آگاهه، «زن، زندگی، آزادی» رو توش میبینم و میدونم بدون پاییز ۱۴۰۱ هیچکدوم از اینها ممکن نبود.
کاش میتونستم با آدمهایی که برای اینها تلاش کردن ولی نتونستن تغییرات بعدش رو ببینن این حس رو تقسیم کنم. بهشون بگم که شد. جواب داد. بگم که شما خیلی بزرگ بودید.
Repost from N/a
یادهای زیادی را در خودش حمل میکند. تصویرهای زیادی را.
پاییز سال هزار و چهارصد و یک. زن زندگی آزادی. تصویر دوستم در حالی که با گزیدهشعر «آکورد آزادی» ویکتور خارا آشنایم میکرد. صفحهی اول کتاب، که نوشته بود «برای ژینا».
صفحهی اول کتاب، که در چاپهای بعدی تغییر کرد.
خواندن شعرهای خارا. همذاتپنداری. پی موسیقیاش رفتن و یافتن این کاور. قابِ پایین رفتن از پلههای مدرسه حین گوش دادنِ مخفیانه به آهنگ خیلی واضح در ذهنم است. خلافهای بزرگ در ذهن چهاردهسالهی من. هنوز نمیدانستم امید خلاف بزرگتریست.
نوشتن تلفظهایی که میشنیدم به فارسی، همزمان با نوشتن از روی ترانهی اسپانیایی. خواندن کاغذ و گوش دادن و خواندن کاغذ و گوش دادن، آنقدر که هم شکل کلمات ناآشنا را حفظ شوم و هم آوایشان را.
امید.
حالا املای برخی کلمات از خاطرم رفته، معنیشان هم؛ ولی آواهای ناآشنا هنوز خوب روی زبانم میچرخند.
و آن امید، هنوز، با هر بار گوش دادن به این آهنگ بیدار میشود. حتی اگر در فاصلهی میان گوشدادنها غایب باشد، حتی اگر به همراهش رنجی تازه باشد.
I just want to listen to every piece of music that has ever been made and read every piece of poem ever writter by a human.
Is that really too much to ask?
