361
订阅者
+124 小时
+117 天
+3030 天
帖子存档
361
خیلی وقت بود این حجم از غم رو یجا متحمل نبودم
درد به استخونام رسیده
مامان هرروز میگه ی ذره شدی باز غذا خوردنو فراموش میکنی
حس میکنم تک تک استخونای بدنم شکسته و فرو رفته تو گوشتم
دو سه شب یبار میخوابم
دم به دیقم گریه میکنم
جز هستی و گاها عسیمو با کسی نمیتونم حرف بزنم
361
گیریم همچی درست شد
من دیگه بعد دیدن و شنیدن و خوندن اینا نمیتونم به زندگی نرمال برگردم
نابود شدیم هممون فقط همین
361
از لحاظ روحی نیاز داشتم تو این شرایط ی پارتنر نسبتا خوب میداشتم
من به اون امید اینکه همچی خوب میشه ی الکی میدادم اونم ب من🥲
