Ze
前往频道在 Telegram
显示更多
未指定国家未指定类别
197
订阅者
无数据24 小时
+17 天
无数据30 天
帖子存档
197
کاش غمگین بودم، یا خشمگین، یا عادی. این احساس سوختن چیزی در سینه و طوفانی در مغز وقتی در سکوت نقش ناظر را بازی میکنی بدون ذرهای کنترل در تغییر اوضاع، جهنم است.
197
Repost from N/a
چَشم هایم باز نمیشود ، نمیبینم ، هیچ چیز واضح نیست. همه جا سیاه. پوستم... پوستم در بی حسی خود چیزی رو حس میکنه یک مایع گرمه. آب نیست. غلیظ تره. مثل خون میمونه. آری. خون.
بویی رو نمیفهمم صدایی رو نمیشنوم ولیکن دست هایی را حس میکنم دست هایی را که گویی قاب آینه ای که درش حبسم رو حمل میکنند. شاید هم میخواهند آن را بشکنند. نگاه. نگاه های سنگینی را حس میکنم سنگینیش نفسم و گرفته. نمیتونم نفس بکشم. میخواهم فریاد بزنم اما انگار خالقم دهانم را بسته چشمانم را گرفته و گوش هایم را کر کرده. اینجا کجاست؟! غرق در پوچی مطلق.
نمیدانم درون آینه ای هستم که تورا نشان دهم یا درون تو هستم که خودم را نشان دهم.
تصویر:
http://t.me/zinbll
