نورآ⋆˙⟡
前往频道在 Telegram
274
订阅者
无数据24 小时
-137 天
-5430 天
帖子存档
274
علاقه غیرقابل کنترلی نسبت به وانیل و دارچین ، انیمیشن های دوران بچگیم ، کتاب ، محصولات مراقبت پوستی و لوازم آرایش ، زبان ، کتاب ، گل و گیاه ، حیوانات ، چیزای صورتی و قرمز تیره ، تحصیلات ، تمیزی و موسیقی دارم.
274
جنوب فقط یک نقطه روی نقشه نیست؛ ضربانِ گرم این سرزمین است. جایی که آفتاب همیشه بیرحمتر میتابد، اما دلِ مردمش از دریا وسیعتر است. نمیشود نام جنوب را آورد و فقط به جغرافیا فکر کرد؛ جنوب، لهجهی مادری است که چشم به در دوخته، نخلی است که زیر باد خم میشود اما ریشهاش را فراموش نمیکند، بوی نمک و خاکی است که سالهاست زخم را بهتر از آرامش میشناسد.
هر بار که جنوب زخمی میشود، انگار بخشی از ایران از نفس میافتد. مگر میشود تیری به قلب بخورد و دستها دردش را حس نکنند؟ مگر میشود شهری بلرزد و خیال کرد فقط همان شهر ویران شده است؟
جنوب فقط زخم خودش را به دوش نمیکشد؛ هر بار که جنوب میشکند، تکهای از ایران در سکوت عزادار میشود.
274
از جنگ بریدهام. از این شل کن، سفت کنها؛ از اینکه هر چند روز یکبار همهچیز بوی فاجعه بگیرد و بعد انگار نه انگار، زندگی دوباره ادای عادی بودن را دربیاورد. هیچ میفهمی؟ آدم خستهی خودِ جنگ نمیشود، از انتظارش خسته میشود.
این جبر جغرافیایی دیگر روی اعصابم راه نمیرود؛ از روی زندگیام رد شده است. از روی تمام برنامههایی که برای خودم داشتم. دیگر حتی برای چند ماه بعد هم نمیتوانم با خیال راحت ذوق کنم. هر بار که میخواهم چیزی را شروع کنم، گوشهای از ذهنم آرام میپرسد: «اگر تا آن موقع…؟» و من از همین «اگر» بیشتر از هر چیز دیگری میترسم.
دلم نمیخواهد هر شب قبل از خواب اخبار را بالا و پایین کنم تا فقط مطمئن شوم هنوز قرار نیست اتفاقی بیفتد. دلم نمیخواهد با هر صدای غیرعادی، برای چند ثانیه نفسم بند بیاید. دلم نمیخواهد این حجم از اضطراب، اینقدر بیدعوت وارد تمام لحظههای معمولی زندگیام شود.
خستهام. نه آن خستگیای که با چند ساعت خواب از بین برود؛ از آن خستگیهایی که آرامآرام آدم را از آینده جدا میکند. خستگیِ کسی که دیگر نمیداند برای فردا برنامه بریزد یا فقط منتظر خبر بعدی بماند. انگار آینده، پیش از آنکه از راه برسد، از آدم اجازه میگیرد که آیا اصلاً قرار است وجود داشته باشد یا نه.
گاهی با خودم فکر میکنم مگر یک زندگی معمولی چقدر خواستن دارد؟ مگر آرزوی آدم میتواند بزرگتر از این باشد که چند ماه بعد را بدون ترس تصور کند؟ که بلیت کنسرتی را بخرد، برای دانشگاهش برنامه بریزد، کتابی را نیمهکاره نگذارد، یا شب با این اطمینان بخوابد که صبح قرار نیست همهچیز زیر و رو شده باشد.
خستهام. نه از زندگی، از این بلاتکلیفیِ ممتد. از اینکه هر بار خیال میکنم میتوانم دوباره به آینده اعتماد کنم، آینده از من فاصله میگیرد. دلم فقط یک زندگی معمولی میخواهد؛ همان زندگیای که برای خیلیها آنقدر بدیهی است که حتی به وجودش فکر هم نمیکنند.
