روح هزاران زن در یک بدن
前往频道在 Telegram
کشیده شده به سمت جزییات و عمق.
显示更多未指定国家未指定类别
234
订阅者
+524 小时
+27 天
+330 天
帖子存档
شبیه به همون خوابی هستی که توی بیداری تجربهاش میکنم.
بهت گوش میکنم و دلم میخواد، منم یه خیال باشم.
یه شکل دیگه ای از حضور..
صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب میشود
به روی گاهواره های شعر من نگاه کن
تو میدمی و آفتاب میشود.
✨فروغ
این آهنگ برای ششمین بار پخش میشه و میفهمم
آخ
قلبم، خیلی داره ادا در میاره!
شب به فرسودگیش در هجران کمک میکرده و فرسودگی چیزی رو از درونش کم میکرده
این هجران و غم میتونه برای هرچیزی باشه
ای کاش شب مهربون تر میشد…
فعلا نشده اما میشه، میشه.
پس شب بخیر:)
هنوزم دارم همین یک بیت رو میخونم و بهش فکر میکنم…
میدونم درخواستش از جنس یک درخواست منطقی نبوده.
منطق؟!
میگه این تاریکی طولانی شده، من
فرسوده شده ام.
روشنایی، بیا.
و شاید انتظار داری شاعر فریاد بزنه، گلایه کنه، شکایت کنه.
اما نه…
داره از فرسودگیش شعر میخونه و تمام توانش رو برای همون یک خواهش نگه داشته.
فقط میگه:«
ای روشنایی، از در درآی
درآی
درآی
بیا…
میگه :« شب جدایی انقدر من رو فرسوده و ناتوان کرده که صبر و تحملم به پایان رسیده.
بعد میگه:« از در، در آی روشنایی
ای روشنایی، از این در بیا و وارد شو؛ بیا و این تاریکی رو تمام کن.
شاعر یار رو به روشنایی تشبیه میکنه و میگه درحالی که دارم فرسوده میشم و تاریکم، و تو که روشنایی هستی
بدون هیچ حرف و توضیحی بیا و حضور داشته باش.
آخ عزیزدلم سعدی
چقدر به چه شکل لطیفی دلتنگی کشیدی…
