ch
Feedback
روح هزاران زن در یک بدن

روح هزاران زن در یک بدن

前往频道在 Telegram

کشیده شده به سمت جزییات و عمق.

显示更多
未指定国家未指定类别
234
订阅者
-124 小时
+27 天
-230 天
帖子存档
چنان در قید مهرت پای بندم که گویی آهوی سر در کمندم گهی بر درد بی درمان بگریم گهی بر حال بی سامان بخندم مرا هوشی نماند از عشق و گوشی که پند هوشمندان کار بندم مجال صبر تنگ آمد به یک بار حدیث عشق بر صحرا فکندم نه مجنونم که دل بردارم از دوست مده گر عاقلی ای خواجه پندم چنین صورت نبندد هیچ نقاش معاذالله من این صورت نبندم چه جان‌ها در غمت فرسود و تن‌ها نه تنها من اسیر و مستمندم تو هم بازآمدی ناچار و ناکام اگر بازآمدی بخت بلندم گر آوازم دهی من خفته در گور برآساید روان دردمندم سری دارم فدای خاک پایت گر آسایش رسانی ور گزندم و گر در رنج سعدی راحت توست من این بیداد بر خود می‌پسندم •سعدی

که میاد عزیزدلم میاد…

که هیچوقت غم سراغت نیاد…

من تورو می‌خوام اما آزاد

یادت نره زندگی یوقت یادت نره زنده ای…

شب در خاموشی، ژرف از هوش برفته بود. باد نمی‌وزید، هوا خود به خود یخ بود، ایستاده و یخ چون تنه ای سنگین. آسمان باز شده بود و آب جوی آواز بلور می‌داد. ماه نبود، سیاهی در سیاهی. کوچه ها و دیوار ها، خرابه ها و درختان و زمین و پل و مسجد و حمام همه غرق شب بودند. نفیری از هیچ روزنی بر نمی‌آمد… کلیدر

امشب از شب پروا نمیکنم. شب رهایی. دور شدن خود از خود. بریدن. گسستن. نیست شدن. هست شدن. پیر بُدن. خسته شدن. خسته شدن، خسته و وارسته شدن. کلیدر

زخم، ریشه دارد. فقط یک شکاف روی پوست نیست،درختی‌ست که در تاریکیِ جان، ریشه دوانده. ریشه هایش در خاک خاطره پیچیده‌اند، در آب اشک های ناگفته قد کشیده اند… در نوری که یک روز باورش کردی و شاید بعد ها خاموشی اش را با دست های خودت لمس کردی. :) در چشم هایی که روزی نگاه شدند… و در دلت که انبار صداهای فروخورده است، آنقدر پر، که اگه هزاران سال هم کسی نگاهت کند، چیزی از سنگینی سینه‌ات کم نمی‌شود. غم ها و زخم ها نامی ندارن، آوارند.. هر کدامشان از جایی آمدند و هیچ‌کدامشان هم بلد نیستند بروند… می‌شود ریشه را از دل خاک بیرون کشید؟:) یا کنارش چیز تازه ای بکاریم؟! که با هر نم اشکمان، آماده رویش باشد.. چطور می‌توانم خودم را آباد کنم تا ویران نشم…؟ ح‌ا

آیا فکر می‌کنی به این سادگی است که برای رهایی از یک زخم،آن را ببندی؟

چشماش.mp38.77 MB

نکنه همین که بگم "روحیه‌ت رو حفظ کن" باعث بشه دلسردتر بشی؟ این روزها از تاثیرات معکوس و ناخواسته‌ی حرف‌ها می‌ترسم. چون مخاطبم، فرد ایرانی، مجروح‌تر از همیشه، مثل موجودی که انگار پوست نداره، آسیب‌پذیره. با هر نیتی که لمسش کنی، دردش میاد. خودم هم چنینم. موقع نوشتن گیجم. چون نه فرستنده (من) الان در سلامته، نه گیرنده (تو).‌ زیاد از خودم توقعی ندارم و امیدوام دیگران هم با خودشون فعلا اینطور باشند. دلم می‌خواد بگم مراقب روحیه‌‌ی خودت باشی، همین. نه اینکه لزوما شاداب و شنگول باشی، معنای "مراقبت" فراتر از این حرف‌هاست. اما بد نیست بجای تزریق حال خوب یا بد که مد شده، (انگار با بیل قراره امید یا یأس رو توی قلب کسی تخلیه کنیم) به این فکر کنیم که چرا گاهی توقع داریم احساساتی که درونمون هست، یک‌دست، ثابت و خالص باشن؟ آیا این، نوعی استبدادِ درونی با خود نیست؟ درون من آیا باید نظمی فولادین (از جنس نظم کره شمالی) برقرار باشه؟ و چون نیست، متأسف می‌شم. گیج می‌شم. آشفته می‌شم. انگار افتادم توی گردابی بزرگ، هی چرخ می‌خورم بین سفیدی‌ها و سیاهی‌ها و این مدام گیج‌ترم می‌کنه. آیا نمی‌شه مقادیری از امید و ناامیدی، هم‌زمان و بی‌نظم، در دل انسان وجود داشته باشند، و با هم به یک همزیستی و تعادل رسیده باشند؟ می‌شه اما این رو هم می‌دونم که برای آدمی که فقط "امید" براش مونده، احتمالا این دست سخنرانی‌ها فایده نداره. #معین_دهاز @nabayad_m

01 Shame Mahtab.mp312.35 MB

تو آمدى، و ريشه دواندم از استخوان در من شكفت نام تو, مثل جنون خون در هر تپش، صداى تو مى جوشد از دلم مثل طنين زنده شدن زيرِ خاک كهن من زاده‌ام براى تو از خواب، از رحم درد از سايه‌ى رگم كه به سمت تو مى دود بگذار در تنت بتپم, در نفس بمان تا هر چه از من است, درون تو بشود لبهايت، راهِ آخرِ فهم خدا شدند چشمت،حرام ناب ترين سجده‌هاى من بگذار با گناهِ نگاهت نجات يابم زيرا گناهِ توست, كه ايمان من شود دستم بزن كه زنده شوم، از جنون تو چون مرده اى كه منتظر معجزاتِ خويش درخون من, تويى كه مرا آفريده اى با بوسه اى شبيه شروع رستاخيز •محمد مهدى شوهانى

4_5998983235541933389.m4a1.45 MB

درود بر این نیروی بزرگ بیرونی که همیشه به داد من رسیده. برای ادامه دادن برای حس کردن برای زندگی کردن گاهی هم بدون هیچ دلیلی، برای عزیز بودنش.

دوستان به نظر بنده هر روز، روز عشقه چون عشق بیماری لاعلاجی است من بیمار شده‌ام من محتاج بیماری‌ام هستم من بیماری‌ام را دوست دارم

و در دوردست های خاطرش، چیزی میان مرگِ یک ستاره و تولدِ یک وهم می‌لرزد. نه آن‌قدر روشن که نجات باشد، نه آن‌قدر خاموش که پایان… به خواب می‌رود. ح‌ا

تاریکی با پنجه های سردش از راه می‌رسه؟! شب که فرو می‌چکد بر شانه های شهر، او در هاله ای از خاموشی قد می‌کشد. زنی که سالهاست با چشم هایش دنبال رویاهای بی نامش می‌گردد. اما اینجا هیچ سایه ای به او پناه نمی‌دهد، بلکه در او ریشه می‌دواند. دل نازکش مثل چراغی نمور در هیاهوی بی رحم خاطره می‌لرزد. و هیچ و هیچ و هیچ و هیچ سپیده ای جرئت نزدیک شدن به اقلیم اندوهش را ندارد. او فرار نمی‌کند، در خویش فرو می‌ریزد. آهسته، بی صدا، چنان که اسیر شب نام دیگر اوست… ح‌ا