ch
Feedback
قطره‌ای از دل🐾

قطره‌ای از دل🐾

前往频道在 Telegram

https://t.me/BiChatBot?start=sc-d25b3150f8

显示更多
未指定国家未指定类别
255
订阅者
-1024 小时
-507 天
-47530 天
帖子存档
تو اگر باشی و من باشم و باران باشد به بغل میکشمت گر چه خیابان باشد هوس بوسه به لبهای تو وقتی آید مشکلی نیست درآن کوچه نگهبان باشد لب تو باشد و من باشم و ای وای خدا گنه بوسه زدن گردن شیطان باشد گونه ات معدن و من در پی استخراجش نمکش حیف که در حصر نمکدان باشد باز باران به دلم شور جوانی بخشید "نم باران و تو" ایکاش ، فراوان باشد راستی هرچه که شدبین من وتو رازست راز داری صفت فرد مسلمان باشد من فقط عاشقم و این همه هست ایمانم از خدا نیست نهان ،از تو چه پنهان باشد فریدون یزدانی

با ازدحام این همه شمشیر تشنه لب هر روز روز واقعه تکرار میشود فقط بلدیم برای کربلا گریه کنیم، غافل از اینکه هرروز واقعه ی کربلا را داریم زندگی میکنیم متن آخرین صحبت یکی از ۱۴ گم‌شده نیمروز که سپس پیکر‌های‌شان پیدا شد. > همه شما دعا کنید... > مراقب هیبتی (نام فرزند یا یکی از اعضای خانواده) باشید... > من امیدی ندارم که زنده بمانم. > این پیام یادگاری من است که به دست شما می‌رسد. > همه شما مرا حلال کنید (از حقتان بگذرید). > من در نفس‌های آخر هستم... > همه شما در یادم هستید... > (صدای شخص دیگر در پس‌زمینه که او را صدا می‌زند: حیات‌الله!) > حیات جان... یک پیغام من هم می‌گذارم... > (صدای شخص دیگر: حیات‌الله بیا اینجا... از من هم‌ پیام بگیر...) > به تمام اقوام سلام برسانید، به مادرم سلام بگویید... > من دارم می‌میرم... > به دوستان بگویید که مرا حلال کنند. > این دیدار آخر است... > خدا می‌داند که آیا من از این تشنگی جان سالم به در می‌برم یا نه... > اما امانت‌های مرا (خانواده/فرزندانم) نگه دارید... > هر دوستی، همه، چه مرد و چه زن... > به برادرم بگویید... اگر قرضی دارم اول آن را ادا کند و اگر نتوانست، از آن‌ها بخواهد مرا ببخشند... > می‌میرم، این آخرین یادگار من است. > سلام علیکم... به مادر و هیبتی سلام من را برسانید... > مراقب هر دوی آن‌ها باشید...»

ط برام مثل 05.05.05 بی اهمیتی

برای امری، از طریق دوستی با خانم ایرانی که دکترای ادبیات دارند آشناشدم. در واتساپ، به ادامه بحثی که به دلیل آن مزاحم خانم دکتر شده بودم، این سه بیت شعر خودرا که بی ربط به صحبت مان نبود فرستادم: غریب بودم و درمانده آمدم سویت مرا ببخش که ناخوانده آمدم سویت میان خانه من جنگ شعله‌ور شده بود به خون کودک من نان خشک تر شده بود میان آن همه درد و الم چه می‌کردم؟ به خانه تو نمی‌آمدم چه می‌کردم؟ جواب خانم دکتر در پاسخ بیتی از حضرت حافظ بود: رواق منظر چشم من آشیانه توست کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست این جواب نغز و صمیمانه و مهربانانه، تمام غصه‌ها و ناراحتی‌هایی که طی دوسال زندگی در ایران به خاطر توهین و تحقیر شدن از طرف کارفرما و صاحب خانه و همسایه و فلان و فلان در دل مانده بود را از بین برد و حس بسیار قشنگی برایم داد. در پاسخ خانم دکتر جهت تشکر کردن از محبت زیادشان نوشتم: به قول استاد کاظمی: خدا زیاد کند اجر دین و دنیا تان و مستجاب شود باقی دعا ها تان همیشه قلک فرزندهای تان پر باد و نان دشمن تان هرکه هست آجر باد پاسخ خانم دکتر دوباره بسیار استادانه و صمیمانه و پر از مهربانی بود. پاسخ این بود: این سروده به یک شرط قبول است، که بیت اولش را هیچوقت نخوانید! منظور شان این بود که هیچ‌وقت از خانه ما (ایران) نروید. این اوج لطف و خوبی و محبت است. اشاره به این بیت جناب استاد کاظمی: غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت در پاسخ نوشتم: فدای این همه محبت و لطف. اما! چگونه باز نگردم که سنگرم آنجاست؟ چگونه؟ آه مزار برادرم آنجاست اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود قیام بستن و الله اکبرم آنجاست شکسته بالی‌ام اینجا شکست طاقت نیست کرانه‌ای که در آن خوب می‌پرم آنجاست خانم دکتر اینگونه پاسخ دادند: بگذار با همان سروده کاظمی گرامی پاسخ دهم: من از سکوت و شب سردتان خبر دارم شهید داده‌ام از دردتان خبر دارم و من در پاسخ نوشتم: به قول جناب سید حمیدرضا برقعی: همسایه سایه ات به سرم مستدام باد لطفت همیشه زخم مرا التیام داد _______ پانوشت: -همه جا به شمول جمهوری اسلامی ایران، حساب تحصیل یافته ها و چیزفهمان از مردم عام جداست. ۲- به شیوایی و حلاوت شعر فارسی توجه بفرمایید. چقدر با استفاده از شعر می‌توان با بهترین حالت ممکن باهم قصه کرد.

گفتگوی یکی از دوستان شاعر از افغانستان با یک خانوم که دکترای ادبیات پارسی دارد از ایران
گفتگوی یکی از دوستان شاعر از افغانستان با یک خانوم که دکترای ادبیات پارسی دارد از ایران

بگو چی بهتر از اینه لای مو های طُ من گم شم؟ اینقده دیوونگی کنم باهات که آخرش قصه ی مردم شم.

نمی‌دانم در عصر ما چنین مواردی بازهم وجود دارد یا نه. ولی گمان نمی‌کنم وجود داشته باشد. این مرد را سال گذشته در قبرستان مسلما
نمی‌دانم در عصر ما چنین مواردی بازهم وجود دارد یا نه. ولی گمان نمی‌کنم وجود داشته باشد. این مرد را سال گذشته در قبرستان مسلمانان در هامبورگ دیده بودم. ادعا کرد که همسرش ۴ سال است درگذشته و هر روز ۲ ساعت سر زیارت همسر خود می‌آید و تا زمانی زنده است این‌کار را خواهد کرد. از پارسال متوجه شدم که او هر روز از اتوبوسی در نزدیکی خانه ما استفاده می‌کند، اتوبوسی که به مسیر همان قبرستان می‌رود. ولی بازهم باورش برای من سخت بود. امروز وقتی او را دیدم وارد همان اتوبوس شدم و نزدیکش نشستم. پرسیدم کجا بخیر؟ گفت همان‌جای همیشه‌گی! گفتم یعنی تا حالا یک روز هم نشده زیارت همسر نروی؟ گفت امروز ۴ سال و ۹ ماه و ۲ روز می‌شود که حتا یک روز هم این اتفاق نیفتاده است. گفت یک‌بار کار مهمی پیش آمد که مسیر دورتری رفتم وقتی برگشتم خیلی دیر وقت شده بود و هوا تاریک بود. احساس کردم دارم تعهدم به همسرم را می‌شکنم، همان آخر شب قبل از این‌که ساعت ۱۲ شود به دیدارش رفتم. چنین عشق و محبتی به همسری که نزدیک به ۵ سال است درگذشته را فکر نکنم بشود سراغ گرفت. به نظرم کار این هموطن ارزش ساخت یک مستند جذاب از عشق یک مرد به همسرش را دارد. #کپی

از درد ترک خورده و از زخم کبودیم کوهیم و تماشاگر رقصیدن رودیم. -حامد ‌عسگری.

خبرش کاش به گوشت برسد روزی دور که دلم تا تپشی داشت پریشانت بود. -فاطمه مشاعی.

خوش باش که ظالم نَبَرد راه به منزل.

کدخدای جهان با هدف قرار دادن پل‌ها و زیرساخت‌های یک کشور می‌خواهد سرزمینی را به عصر حجر برگرداند. قرن‌ها پیش که امریکایی وجود نداشت، تمدن از سرزمین ایران طلوع کرده بود. مانی و مزدک و زرتشت و کوروش و ابن سینا و مولانا و حافظ و سعدی و هزاران اندیشمند و دانشمندی که از تمدن ایرانی نمایندگی می‌کنند، هر کدام عمری چند برابر امریکا دارد. اگر آفت استعمار و استحمار و اسلام سیاسی نبود، اکنون فلات ایران بر اوج تمدن و پیشرفت بشری قرار داشت. نمی‌دانم روزهای سیاه فلات ایران پایان می‌یابد یا نه، اما عظمت ایران و افغانستان و کل منطقه نه با امریکا آمدنی است و نه با چین و روسیه‌. فلات ایران باید به جوهر خویش برگردد. به خرد، اندیشه و تساهل. این فلات منطقه‌ای یونیک است، نه در قالب ایدئولوژی‌های متخاصم منطقه‌ای می‌گنجد و نه در اتحادهای راهبردی جهانی. فلات ایران قلب جهان است، قلب نخست باید خود را از سموم داخلی پاک کند، تا بهتر بتپد و جهان را به حرکت وادارد. در این تاریکی، هنوز سوسوی نوری ز دورها پیداست. شاید این جنگ طلوع دوباره‌ی خرد ایرانی در پهنه‌ی گیتی باشد، خردی که شناسنامه‌ی تاریخی ما را دوباره بازنویسی کند. هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش داوود عرفان

بگذار بگویند من در زمانه‌ای زیستم که یک پیرمرد عصا به دست گرفت و به چشمان بزرگترین، ویرانگرترین و جنایتکارترین نیروی نظامی تاریخ بشر خیره شد و قدرت آن را به سخره گرفت. قرن ۲۱ به نام این مرد رقم خورد او بی پروا به استقبال مرگ رفت تا به همه‌ی مردمان جهان گفته باشد؛ برای شکستن شاخ هیولای تمامیتخواهی امریکا، باید با همه هستی خود به جنگ آن بروید. باید چشم در چشم این هیولا بایستید و ترس را به سخره بگیرید. آیت الله علی خامنه‌ای اراده‌اش را در برابر قدرت سهمگین امریکا قرار داد تا درسی باشد برای همه‌ی مقاومت‌گران دنیا. تا تردید را از دل مقاومت‌گران بیرون کند. تا بگوید اراده میتواند قدرت های بزرگ را به زانو درآورد. علی خامنه‌ای به اردوگاه رویکرد و برداشت غربی شبیخون زد و معادله را با بازی متفاوت چنان عوض کرد که آنچه نیروی مهاجم نقطه‌ای پیروزی خود تلقی میکرد، به گره‌گاه شکست او مبدل شد. خامنه‌ای از مرگ خود حیات ساخت، چیزی که اساساً در تفکر غرب قابل درک نیست. در تفکر غربی، مرگ پایان پیروزی‌ست و علی خامنه‌ای نشان داد که مرگ میتواند آغاز پیروزی باشد. شما میتوانید با علی خامنه‌ای، با مکتبش، تفکرش‌، عملکردش مخالف باشید، اما هیچ وجدان منصفی نمیتواند منکر این باشد که علی خامنه‌ای هم بر ترس (به عنوان مهیب ترین آفت شخصیت انسان) پیروز شد و هم بر امریکا و تفکر غربی (به عنوان اندیشه‌ای مبتنی بر سود) پیروز گردید. علی خامنه‌ای در زندگی انسانی بود با تجربه‌ی زیستی که میتوان به دید نقد به آن نگاه کرد، اما در انتخاب چگونگی مرگ خود، خود را به ابر انسان مبدل کرد. ابر انسانی که همه‌ی تمایلات بنیادین انسان را به چالش میکشد و اراده‌اش را بر همه چیز غالب میسازد. خامنه‌ایی قبل از ۲۸ فبروری ۲۰۲۶ یک پدیده‌ای مادی‌ مستعد سنجش عینی است و بعد از آن روز یک امر معنوی که فقط میتوان با درکی شهودی با او رابطه برقرار کرد. بگذار بگویند من در زمانه‌ای زیستم که یک پیرمرد عصا به دست گرفت و در برابر بزرگترین، ویرانگرترین و جنایتکارترین نیروی نظامی تاریخ بشر ایستاد و قدرت آن را به سخره گرفت. نذیر رها

« افتاده در دهان هزار اژدها وطن بی کس وطن، غریب وطن، بینوا وطن»

خاکم به سر ز غصه به سر، خاک اگر کنم خاکِ وطن که رفت، چه خاکی به سر کنم آوَخ وطن کلاه نیست، تاکه از سرم برداشته‌اند، فکر کلاهی دگر کنم مرد آن بود که این کلهش بر سر است و من نامردم ار که بی کله آنی به سر کنم .

گویید به نوروز که امسال نیاید در کشور خونین کفنان ره نگشاید

راه میافتند دور دنیا و به هر کشور و جامعه‌ی دل‌شان خواست، حمله میکنند و بی دریغ غیرنظامی، کودک، زن و مرد را سلاخی میکنند و ثروتهای شان را دزدیده و بعد سوار هواپیمای شان میشوند میروند سواحل کالیفرنیا به ما مقاله‌ی حقوق بشر مینویسند. یک تعداد گوساله هم آن مقاله را سند اخلاق‌مندی امریکایی ها دانسته روی دست میگیرند و بر فرق ما میزنند و میگویند؛ بیا این هم سند که اینها هر کاری میکنند اخلاقی است و مطابق حقوق بشر.

هر صبح که چشم باز میکنیم خبری وحشتناک تر از روز قبل میشنویم. فرقی ندارد کجای این جهان باشیم . حال جهان خوب نیست ❤️‍🔥 شهادت مظلومانه بیش از ۴۰۰ نفر از هم‌وطنانم در اثر حمله وحشیانه پاکستانه به شفاخانه و محل غیر نظامی را تسلیت میگم .🖤🚩