Lily's home🐠
前往频道在 Telegram
در زندگی چیزهایی هست که چه میدانی. برای حرفی سخنی چیزی🫴 http://t.me/HidenChat_Bot?start=5252924623 🌟
显示更多未指定国家未指定类别
281
订阅者
+124 小时
-37 天
-1230 天
帖子存档
281
روزنگار/
_چرا نگفتی میای
_هیچ وقت نمیگم
_نه من با کسی تقسیم نمیکنم
_سیب زمینی میخوام
_من عاشقِ هستیم
_چرا ناخوناتون ی شکله؟
_چیه دفعه بعدی توام بیا بریم خب
_الان میاد سیب زمینی منو میخوره
_این داخلشه
_اوه تو گینس ثبتش کنیم
_پیشی چرا آدما منو دوست ندارن
_خیلی زیاد دوستش دارم وگر-
_خوابی هنوز؟
_میزنم تو سرت خودم
_همیشه اونی ک بیشتر اهمیت داد تو بودی
_بنظرم راه درآمد خوبیه
281
_عزیزِ من!
اکنون که مینویسم قلبم سنگین است.
اتفاق افتادن،جبران ناپذیر است،
دور از ذهن و باورنکردنی،
اما بدتر از آن ترس است.
ترسِ اتفاق افتادن میان شادی و لبخند،اشکت را در میآورد.
میان لحظه ای معمولی،بی محابا هلت میدهد در بیابانی برهوت؛
تو میمانی و بیابان.
وقتی میترسی چیزی اتفاق بیفتد،
از ترسیدنت هم میترسی.
میدانی چه می گویم؟
اینکه میگویند اگر بترسی سرت می آید و این حرف ها،
بله دقیقا،تو از این نیز میترسی./
~میترسی که میترسی اتفاق بی افتد.~
درحالی که میبینی،همه چیز درحال بهبود است،
که با ذوق به آغوش میکشی و شکر میکنی که باز هم شانسی برایت وجود دارد،
که قلبت آرام گرفته و خیالت راحت است.
اما، در تمام این زمان ها که لبخند به لبانت برمیگردد،
حس لحظات گذشته را فراموش نمیکنی.
و اینجاست که میفهمی،از راه رفتن در خیابان،دیدن فیلم و خواندن کتاب و گوش کردن به موسیقی و حرف زدن با انسان های مورد علاقه ات و حتی گذشت زمان،نیز کاری بر نیامده.
باور کن
تمام تلاشم را میکنم،
من اینجا هستم و گاهی دیگر نمیتوانم نفس بکشم.
281
When I grew up and fell in love
I asked my sweetheart
What lies ahead?
Will we have rainbows
Day after day?
